تبليغاتX
ببخش اگر چند غزل معطل می شوی...
ببخش اگر چند غزل معطل می شوی...
سه شنبه دوم بهمن 1386
دست تو حتی با خورشید آدمک برفی می سازه....

 

مشکل از وقتی شروع شد که من به چشم هایت اعتماد کردم و تو به شماره ی موبایلم که هر روز عوض تر می شد.حالا زنگ را که اشتباهی می زنی دلم هوای دویدن هایت را می کند.درست مثل کسی که به اندازه ی تمام کوچه ها از فرار کردن می ترسد،و به اندازه ی تمام خودش از تو ...

 

 

زل می زنم به تلویزیون باز بیخودی

امشب شبیه شخصیت فیلم ها شدی

یک فیلم خنده دار پر از صحنه های بد

«چشمان باز و بسته»ی کوبریک تا ابد↓

زل می زند به رفتن یک مرد تا خودش

تا چهره ای چروک میان تولدش

دور از تمام پنجره ها _ قیل و قال ها

وابسته می شود به «خودش» / بعد سال ها↓

سیگار های نصفه مرا ترک می کنند

دودی تر از همیشه مرا درک می کنند

من زنده ام هنوز ولی...توی موزه ها

که در سرم شکسته فقط کاسه_کوزه ها

دیگر نترس!حرف بزن!من مقصرم؟!

[دارم دو تا« دونده» به خاطر می آورم:]

که می دوند سمت صدایی بدون ربط

[هی گیر می دهند به من سیم های ضبط]

از اتصال ِ لخت تو هی پرت می شوم

روزی هزار بار به کِی؟!...پرت می شوم

اینجا کجاست؟!..._پرت ترین نقطه ی تنت

گیرنده های گیج به دنبال دیدنت

زل می زنم به تلویزیون باز بیخودی

امشب شبیه شخصیت ِ ...

                                                   _برق می رود!

 

تولدم تمام شد.برف هم!مثل تمام چیزهای خوبی که انتظارش را نداشتم.برف هم که نمی آمد بزرگ می شدم.بزرگتر از غده های توی سرم!این جنین هجده سال است جمجمه ام را می جود و من هر سال تمام حواسم را یکجا توی چشم هایش جمع می کنم تا ببیند چقدر خوش بختم!چقدر...؟!

می دانم که نبودم و به اندازه ی تمام کامنت هایم _تو فکر کن بیشتر _ شرمنده ام!حالا دیگر خیلی وقت است به هیچ وبلاگی سر نمی زنم جز همان چندتای همیشگی که...نمی دانم!هیچ چیز مسخره تر از این نیست که پنج ماه به کنکورت مانده باشد و تو هنوز بخواهی روزهایت را پر از شعر کنی و شعرهایت را پر از روز!!! اما با همه ی این ها دارم ادامه می دهم؛به خاطر یک مشت چیز بی همه چیزاما قشنگ!اما قشنگ!اما...و همین می ماند.

 

رفتنت را عجیب مجبورند جاده هایی که جا به جا شده اند

باز دنبال تو می آیم با کفش هایی که تا به تا شده اند

از عبورت دوباره جا ماندم ، مثل یک ساک دستی کوچک

زیپ های خراب ذهنم تا...تا ته از اضطراب وا شده اند *

یک نفر رخت های چرکش را در دلم /با گناه می شورد

توبه هایم چروک و تبدارند ،گریه هایم چه بی صدا شده اند

توی ته مانده های «باران» باز نفسم داشت «بند می آمد»

مثل کپسول های اکسیژن،ریه هایم پر از هوا شده اند

به خودت شوک بده مرا امشب باید از زندگی ت بر گردم

من که رگ های خونی ام از تو از تمام تنم جدا شده اند

***

منتظر مانده ام تو را این جا: ته یک ایستگاه خواب آلود↓

خمیازه می کشم

              در حافظه ی تحلیل رفته ات

              در چشم هایی که چشم از چشیدنت بر نداشت

من به تمام اتوبوس هایی که می آیند مشکوکم

روی بلیط های باطله اسم کوچکت را با حروف بزرگ می نویسم:

                                           من !به تمام اتوبوس هایی که می آیند مشکوکم

به تمام شنبه ها

                 که آمدنت را کش می آیند

و مثل یک آدامس جویده شده

       به صندلی خالی ات می چسبم

                                          خستگی ام را...

 

 

 

*نمی خواستم خراب بودن زیپ را یادآوری کنم اما گفتم شاید فکر کنید آن دو «تا...تا»برای پر کردن وزن آمده ست!

 

 

 

التماس دعا!

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 18:21 توسط : صدیقه حسینی