این روزها کمرنگم!کمرنگتر از چای پدربزرگ که دکتر گفته چای پررنگ برای قلبش ضرر دارد،مثل تو برای قلب من...
اما هیچ کدام این ها مهم نیست.تا چند روز دیگر من دوباره به دنیا می آیم. و همه چیز 1368 غزل به عقب برمی گردد،آن وقت دوباره عاشقت خواهم شد؛و آخرین نامه ام را برایت پست خواهم کرد.هرچند:
«خرمالوها زودتر از نامه های من می رسند»
بغضت گرفته بود مرا توی دست هاش
می خواستم که گریه کنم تا...ولی نشد!
بدقولی قشنگ خدا خنده دار نیست؟
میگفت می رسیم بهم ما...ولی نشد
***
خالی نشسته صندلی ات توی خوابهام
از ترس دورِ خاطره خمیازه می کشم
دور از صدای سکته ی این ساعت حسود
توی گذشته یک نفس تازه می کشم
وقتی خبر می آورم از قلب خسته ات
وقتی فرار می کنم از این همه کلاغ
رنگم / پریده از سرت انگار بودنم
رد می شوی بدون من از گریه ی اتاق
از تختخواب کوچک من می روی ولی
در را ببند پشت سرت مثل بادها
که می خورد دوباره به من/ گاز می زنی
من را درسته قورت بده بچه اژدها!
تکرار محرمانه ی این جمله ها منم
که ناکجای قصه ی تلخم شنیدنی ست
تا خرخره به خاطر تو فحش خورده ام
از برج زهرمار تو دنیا پریدنی ست
سُر می خورم میان آسانسور که سالهاست
توی گلوی کوچک تو گیر کرده است
بالا بیاورم وسط روزهای خوب
که مثل اتفاق،مرا دیر کرده است
این پله ها به پای چپم پُک نمی زند
یکراست می روم سر سیگار خسته ام
که می کشد دوباره مرا سمت بوسه هات
مثل لبی که «باز» به روی تو «بسته ام»
می خوانمت شبیه خدایی که بی جهت
جر میدهد تمام مرا توی جانماز
از سجده های جن زده ی این اجاق کور
از گریه های گور به گور دو تا گراز↓
در بچه ای که مرده شبیه فرشته ها
که سنگ قبر قلقلکی ش از خودش جداست
شک می کنم به شایعه های اذان!ببین!
قرآن نانجیب تو جیبی تر از خداست
حس می کنم وجود ندارم به هیچ وجه
اصلا به هیچ جای جهان بسته نیستم
زل می زنم به آلبوم خالی ام/ به تو↓
هی فکر می کنم که چرا خسته نیستم؟!
ادامه مطلب
لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 11:47 توسط : صدیقه حسینی
