تبليغاتX
ببخش اگر چند غزل معطل می شوی

تعطیلم...مثل مدرسه ای بعد از یک شب برفی یا این قبرستان سرد!

 

 

!! نوشته شده توسط سیده صدیقه حسینی | 12:31 | شنبه 17 مرداد1388 •

دل به هر آیینه هر آیینه ای بستم شکست

 

گفته بودم گاهی زندگی تمام حواسش را جمع می کند که ببیند تو چه چیزی را دوست داری تا همان یک چیز را از تو بگیرد و آن وقت است که دیگر از دست هیچ کس کاری ساخته نیست!حالا فقط تمام دلخوشی ام خاطراتی ست که برای این روزها کنار گذاشته بودم،برای روزهایی که تو من را کنار می گذاری!!!می دانی؟من فکر همه چیز را کرده بودم،انتظار هر چیز را داشتم جز اینکه شعرت زل بزند به چشم هایم و انقدر راحت به من بگوید:بی انصاف!

باید قبل از اینکه روزه مچ ِ روزهایم را بگیرد بمیرم!قبل از اینکه کسی جز تو من را برای سحر بیدار کند.قبل از اینکه این دلتنگی ها کار دستم بدهد...باید پیش از بند آمدن باران بمیرم!*

 

گفته بودم که برنمی گردم

به بهشتی که قسمتش کردی

تا ابد توی برزخم اما

تو شبیه همیشه خونسردی

 

جلوی چشم من جدا می شد

کله ی روزه های گنجشکی

مرده بودم که گریه ام می کرد

یک نفر زیر چادری مشکی

 

توی عکس من و خدا و تو

چهره ات بی گناه و نامرئی ست

با همین چشم های ِ...می دیدم:

هیچ کس واقعا ً کنارم نیست

 

تا بریز و بپاش زندگی ام

تکه تکه شبیه پازل شد

روی لب های وسوسه انگیز

روزه ام با دو بوسه باطل شد

 

توی گوشم کسی اذان گفت و

به وجود خودش شهادت داد

خواست تا عشق را بفهمم،بعد

چشم من را به گریه عادت داد

 

تو به من اعتراف می کردی

به گناه قشنگ دلتنگی

من ولی تا همیشه خوابیدم

زیر این قبر کوچک سنگی!...

 

چهارپاره را برای معصومیت این روزها نوشتم اما دوست دارم سایه به سایه ی مثنوی ام بیایید و برایم بنویسید...

 

یک جفت کفش ِ دزدکی از پشت مسجد ِ...

من را به خواب های خدایت نشان بده

از سکسکه میان نماز قضای/(غذای)ظهر

از گریه های داغ ترم روی قلب مُهر

از هق هق ِ حروف مقطع که... میم-گاف

از نورهای خیره کننده در این شکاف

زل می زنم به چشم خدا...برخلاف تو

به اهدنا الصراة الذی....انحراف تو

یا ایهاالمزمل و...[زیر پتوی سرد]

هر جمعه شب صدای توسل میان درد

اشفع لنا...لبیده مرا بوسه های تو

از حاجتی حرام تر از های های تو

از استخاره ای که همیشه بد آمده

هی چنگ می زنم به کجا؟...به سرم زده

می بندی ام به صندلی خالی زمان

زل می زنم به دورترین نقطه ی جهان

به ذهن واژگون تو در ساعتی شنی

به وقف زندگی تو در نون ساکنی

«نونی» که در تنور تنت «آجرم» شده

شب های لخت و پاپتی ات چادرم شده

من زیر چادر به بلوغ می رسیدم

آن جا که بوسه هایت لب خوانی ام می کرد

و چشم هایم زیر بار دوست داشتنت نمی رفت

چیزی در من شکل می گرفت

که از شدت زنانگی اش گریه می کرد

و مثل مرد روی حرف خودش ایستاده بود

و بلند بلند ذکر می گفت:یا قاضی الحاجات...

ذکری که دفع می شودم توی مستراح

برگشته ام که باز ولی...[از کدام راه؟؟]

گم کرده بود قبله،خودش را میان شک

مثل ظهور ِ گیج ولی-عصر در ونک

جا مانده ام دوباره من از کفش های تو

شاید دروغ بود از اول خدای تو...

 

 

*باید پیش از بند آمدن باران بمیرم!حسین پناهی

 

 

!! نوشته شده توسط سیده صدیقه حسینی | 13:25 | یکشنبه 11 مرداد1388 •

این قرار عاشقانه را عدد بده

 

اصفهان بودم.کنار زاینده رودی که خشکش زده بود و داشت به این فکر می کرد که چرا روی تشنگی اش سی و سه بار پل زده اند؟!اصفهانی که درست به اندازه ی غم های من بزرگ شده بود،و خانه ای که من در آن به دنیا آمده بودم ان قدر تغییر کرده بود که دیگر خودش را هم به جا نمی آورد چه برسد به من که سالهاست از حافظه ی حیاطش پاک شده ام و حالا فقط می توانم نرده های سفید دور ِ خانه را بشمارم و به آرزوهایی فکر کنم که با بادها رفت...

 

آرزوهای من فقط می مرد

گوشه ی گریه دار چشمی که...

دارم از فرط عشق می لرزم

در تن این لباس پشمی که...

 

حالا دیگر چهارپاره ها هم فهمیده اند من چه مرگم است.نگاه کن:

 

در من شعاری می شوی هی روی دیوار

با اسپری هم رنگ بغضم می نویسی

زل می زنم به چشم های این شب کور

از شیشه های دودی ِ ماشین پلیسی

 

آژیرهای قرمز یک بوسه ی داغ

که می کشیدم از لب بدبوی سیگار

کابوس هایم یک به یک تا صبح می مرد

در کشمکش های من و این خواب ِ کشدار

 

پهلو به پهلو می شوم دست خودم نیست

لجبازی ِ این روز و شب های بلند ِ...

با دنده ی چپ می زدم بیرون از این خواب

در من فرو می رفت یک درد ِ کشنده

 

درد کمر_باریک تو...[روی نوارم]

باباکرم می رقصدم عریان ِ عریان

خودسوزی یک پمپ بنزین توی قلبم

دلتنگی ِ یک عشق هاچ بک در خیابان

 

از این دهن/دره به کوهی می رسم که...

خوابیده روی قله های سرد و نوک تیز

شب پشت رُل خاموش می شد از همیشه

استارت می زد توی پایانی غم انگیز

 

در خط ویژه دور لب های تو می گشت

یکدندگی ِ این پراید نوک مدادی

دارد به خاکی می زند از ترس امشب

مثل شروع گریه ای غیر ارادی...

 

بعد از تو حتی مرگ:این آزادی محض

به دست های کوچکم دسبند می زد

مثل شعار ِ دوستت دارم همیشه

از پشت دیواری به من لبخند می زد!...

 

 

خدا پاشو من چند سالی باهات حرف دارم...

راستش من خیلی وقت است که انجمن شعرهای رشت را بوسیده ام و گذاشته ام کنار!درست مثل آنها که شعر و ادبیات را نبوسیده کنار گذاشته اند.وقتی به شاعرهای شهرهای دیگر نگاه می کنم و پیشرفتشان را می بینم یک جورهایی دلم از خیلی چیزها می سوزد.از این که همین انجمن ها و همین فضاها باعث شد تا دو شاعر خیلی خوب رشت:«آرش فرزام صفت» و «سید مهدی نقبایی» که همان سالها کتاب مشترکشان نایاب شده بود دست از عشق بزرگشان «شعر» بکشند و برای همیشه  بروند.که واقعا ً گاهی وقت ها باید گذاشت و گذشت...اما به چه  قیمتی؟!!                                                                               

دلم از این می سوزد که این انجمن ها روز به روز از شاعر خالی و از هیچ پر می شوند.اصلا ً اگر خوشبین باشم می گویم بیشترین شاعرهای جشنواره ای را رشت دارد ولی آخر مگر جشنواره رفتن امتیاز است؟آن هم با این اوضاع نا به سامان جشنواره ها و داوری های خنده دار که اشک ادبیات را هم درآورده؟یکجورهایی همه شان به اینکه هفته ای یکبار دور هم جمع بشنود و شعر بخوانند راضی شده اند.هرچند خیلی ها که دیگر خیلی وقت است همان شعر را هم نمی خوانند انگار آن ها هم از اینکه مدام بیایند و شعرهای چند سال قبلشان را بخوانند خسته شده اند.نمی دانم...ولی این را می دانم که دیگر حتی زمان هم نمی تواند چیزی را عوض بکند....

                                                                                                                                             

بالاخره کولاژ به دستم رسید.همان نشریه ی بکر و متفاوتی که انتظارش را داشتم هرچند ضعف هایی هم داشت اما وقتی آن را با شماره ی اول نشریه های ادبی اخیر مقایسه می کنم می بینم که کولاژ یک سر و گردن از همه شان بالاتر است! اما فکر نمی کنم بتوانم این نشریه را به این راحتی ها به دست شاعرهای رشت برسانم!!!ولی دوستانی که نشریه را می خواهند از طریق کامنت به من اطلاع بدهند هرچند که من کولاژ را به دست خیلی از دوستان رسانده ام ولی هنوز تعدادی از آن دست من هست که در اولین فرصت به دوستانی که با من هماهنگ کرده اند می رسانم.فعلا ً که ان/جُمن های رشت دارند به چیزهایی غیر از شعر و نشریه و ادبیات فکر می کنند.راستی آخرش چه می شود.....

 

 

بخوانید:

آخرین سپید من در اینجا

شعری از دوست خوبم حاتمه سیدزاده بعد از مدتها نبودن در انار

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط سیده صدیقه حسینی | 17:56 | جمعه 2 مرداد1388 •

RSS