زندگی فقط خداحافظی بود.....
این یک جواب مشترک به کامنت های مشترکی ست که هیچ نقطه ی اشتراکی با کلمه هایم ندارند....
>> دارم فرار می کنم از حاشیه ولی...
ولی مشکل اینجاست که من هیچ وقت «دختر فراری» خوبی نبوده ام.هرچند قول داده بودم دختر فراری خوبی باشم اما خب نشد!نتوانستم!من به اندازه ی همه ی کامنت هایم کم آوردم.بدجور هم کم آوردم.می فهمی؟
فکرش را هم نمی کردم این یک مشت خاطره دست های این همه آدم را برای کوبیدنم مشت کند؛آن هم دست هایی که دوستشان داشتم و دوستم...داشتند؟!نمی دانم!من دیگر هیچ تعریفی برای هیچ کلمه ای ندارم.حتی دوست داشتن!آن وقت انتظار دارید بتوانم «پست مدرن» را تعریف کنم؟آن هم با این غزل هایی که فقط یاد گرفته اند با قافیه هایشان برایم قیافه بگیرند؟!آن هم با این دل دردهای ادامه دار که هیچ وقت نفهمیدم از کجای تو شروع شدند؟!محض رضای خدا تو دیگر این جوری نگاهم نکن!هر که نداند تو که می دانی من بی ادعاتر از این اداهای به قول تو پست مدرنم!نمی دانی؟
ببین!من هنوز به دلتنگی هایت مدیونم.پس نزن زیر تمام چیزهایی که چهار فصل تمام توی چشم هایمان گریه کرد!نزن...
بگذار دلم به همین ها خوش باشد.به همین که توی غزلگیجه هایم گیج بروم و بعد خودم را از تمام پله ها بالا بیاورم تا برسم به...به تو!
من فقط همین را می خواهم وگرنه به من چه که آن جشنواره چقدر غزل داشت و چقدر پست مدرن بود؟که چقدر این پیام بازرگانی وسط سریال های تلویزیونی توی گوشت تکرار شد که:تفاوت را احساس کنید...که چقدر آدم متفاوت دیدم؟!که چقدر غزل متفاوت شنیدم؟!که چقدر به چیزهای مشترکمان فکر کردم؟!به فکرهای مشترک،هدف های مشترک،دغدغه های مشترک و شاید هم آن:دستشویی مشترک!!!!
که چقدر دلم می خواست روی شانه های تخم مرغ گریه کنم:
گریه تر از همیشه ی یک قهر با خودت
گریه کنی که گریه کنی گریه تر فقط...
بگذار دلم به همین ها خوش باشد عزیز!بگذار بلندتر از همیشه بگویم:بی خیال!
ببین!امروز یک روز خوش برای موز ماهی هاست....
در گلوی تو چرک می کردم، لوزه هایم بزرگتر می شد
سفالکسین ها مرا خوردند، من و تو کاش یک نفر می شد
روی این تخت ظاهراً بد خواب قول هایت مرا عمل کردند
تو نبودی که دست های بدی با تنفر مرا بغل کردند
تو نبودی درست یادم هست: بالشم خیس می شد از گریه
تو نبودیّ و فکر می کردم به تمام گذشته هایم به...
به خودم حمله می کنم هرشب مثل یک گرگ واقعا ً وحشی
زندگی زوزه می کشد در من: نه!نگو که مرا نمی بخشی
«من» که از ترس در تو/ می میرم همه ی روزهای دلخور را
[ گوش هایم هنوز می شنوند، که صدا می زدند دکتر را... ]
به سِرُم/وصل می شدم به تو از، وصله های همیشه ناجوری
که به رگ های من نمی چسبی، تو به اندازه ی خدا دوری...
دور در خاطرات اخمویم ته ِ آن سال های نامرئی
ته شبگردی خیابان ها ، ته هم خانگیّ ِ من با کی؟!!
می نشستند دور میز شام ،صندلی های چوبی غمگین
روی دست تو گریه می کردم، مثل یک خالکوبی غمگین
سرفه ات سیر می کند من را وسط سفره های تو خالی
هیچ چی بعد از این نمی بینم، جز همین حفره های تو خالی
زیرکانه نفوذ می کردم زیر بدمزه ی زبانت باز
چرخ/می خوردی از تن تلخم!«دهنی» می شدم تو را در« ساز»
دُ رِ می فالگیر پیری که کف دست مرا بلد می شد
مثل تو آشنا می آمد باز مثل یک ناشناس رد می شد!
قول فرشته های خدا را گرفته ام حال تو خوب تر بشود حال من ولی...
به مدرسه که رسیدم زنگ خورده بود.مثل همیشه که اول زنگ می خورد و بعد من می رسیدم.خودم را از تمام پله ها بالا آوردم تا برسم به یک کلاس بی کلاس ته یک راهروی غمگین!تنهاترین نیمکت کنار پنجره مال من است و یک بغل دستی ناشناس که همه «مینا» صدایش می زنند و من «ببین»!
اسم قشنگی ست نه؟آدم باید احمق باشد که «مینا» را به «ببین» ترجیح بدهد.آن ها هم احمقند. – همکلاسی هایم را می گویم_ البته به جز آن دختری که تک و تنها آخر کلاس می نشیند.او تنها کسی ست که مرا می فهمد.با او که هستم خیلی خوب است.ما با هم در مورد کتاب هایی که خوانده ایم و فیلم هایی که دیده ایم حرف می زنیم و بعد او از من می پرسد:دیشب «دوقدم مانده به صبح» را دیدی؟ و من هم جواب می دهم:نه!خوابم برد... بعد او به من می گوید :دیوانه!
بعد من نگاهش می کنم!این طوری خیلی خوب است.ما ساعت ها با هم حرف می زنیم.من حتی به او گفته ام که وقتی کتاب «شازده کوچولو» را خواندم دلم یک جوری شد و او تنها کسی بود که نپرسید:یک جوری یعنی چه؟...آخر او هم مثل من یک شازده کوچولو داشت که حالا برای همیشه رفته و او هم دلش یک جوری شده است!....

اسم این دختر پریساست که همه «پری» صدایش می زنند ولی من نه!آدم باید احمق باشد که بخواهد اسم پریسا را خلاصه کند و بگوید:پری!تا همه را یاد «داریوش مهرجویی» بیندازد.لااقل من به خاطر افتضاح بزرگش«پری» و توهین بزرگترش به «سلینجر» تا ابد می توانم به او فحش بدهم.پریسا هم همین طور...او خیلی بیشتر از من فحش بلد است.این را دیروز فهمیدم!
این ها را گفتم که بدانید من پریسا را به اندازه ی تمام کلمه ها (فحش ها را هم حساب کنید!!!) دوست دارم و اصلا نمی توانم ببینم که او مریض است و این طوری (نپرسید چه طوری؟) درد می کشد.اصلاً...این ها را گفتم که تا می توانید برایش دعا کنید.برای او و دل کوچکش!می فهمید؟؟؟....


