تبليغاتX
ببخش اگر چند غزل معطل می شوی...

کسی که حرف دلش را نگفت من بودم.....

 

               

باز آهسته مي روي از من

بعد تو هيچ كس كنارم نيست

حال ِ اين چشم هاي بي باران

مثل دمپایی خودت ابری ست!

 

 

        

از اولش هم همه مي دانستند خواب هاي نديد بديد من زير سر پسر همسايه مان بلند مي شود ولي هيچ كس به روي خودش نمي آورد حتي آن روزي كه من داشتم با تيله هايش بازي مي كردم و او با احساس من!فكرش را هم نمي كرد كار به اينجا بكشد ولي...بايد به همه چيز اعتراف مي كردم.ببين!به همه چيز؟؟!!

خارجي[روز/ساختمان سرو/جشنواره سراسري غزل پست مدرن]

بيرون ساختمان شلوغ بود.همه داشتند بلند بلند حرف مي زدند.يك نفر مي رفت،يك نفر مي آمد،يك نفر با موبايلش آدرس جشنواره را مي داد و يكنفر هم...نمي دانم!جز خودم هيچ كس را نمي شناختم براي همين رفتم تو!توي توي توي سالن!

داخلي[روز/ساختمان سرو/جشنواره سراسري غزل پست مدرن]

خلوت بود.زود رسيده بودم.درست به اندازه ي تمام صندلي هاي خالي زود رسيده بودم.اينجا هم هيچ كس آشنا نبود.جز آزاده و مرضيه كه از رشت آمده بودند و طاهره كه هنوز نرسيده بود...

در سالن باز بود.باد مي آمد.داشتم از سرما يخ مي زدم؛آن قدر سردم بود كه وقتي آزاده دستم را گرفت تا بفهمم چقدر سرد است،نفهميدم.هيچ چي نفهميدم!...دلم نمي خواست با كسي حرف بزنم ولي مجبور شدم.حتي مجبور شدم بخندم.مسخره ست نه؟دوست داشتم به در و ديوار نگاه كنم تا...همين كار را هم كردم.زل زدم به در و ديوار،به روزنامه هايي كه به ديوار چسبانده بودند و يا شايد هم چسبيده بودند،نمي دانم!به كارتن هاي خالي روي ميز كه دكور برنامه بود.به پرده ي سفيد و بزرگي كه گوشه ي سالن آويزان بود و بعدا ً گفتند براي اين است كه هركس بعد از شعرخواني يك جمله رويش بنويسد و من هر چه فكر كردم ياد هيچ چيز نيفتادم و فقط نگاه كردم.به همه چيز دوباره نگاه كردم و به در سالن كه هنوز باز بود و باد مي آمد.

 

باد سردي كه هي مرا مي برد

سمت يك سردسير سيگاري

كه مرا مي كشد بدون دود

در بخاري ّ خيس ديواري!

 

به جاي سرود ملي «این سرود» پخش شد.سرودي كه لااقل براي من خيلي خاطره انگيز بود...

بعد از آن هم شعرخواني شروع شد.كم كم داشتم چهره هايي را مي ديدم كه قبل از آن فقط شعرهايشان را خوانده بودم.خيلي جالب بود.فكرش را هم نمي كردم انقدر غافلگير بشوم.يعني اصلا فكرش را نمي كردم.اصلا ً‌!هرچند وقتي شعر مي خواندند من فقط شعرشان را مي ديدم.فقط همين!

اجراي سه نفره دادا‍‍ئيستي هم خوب بود.خيلي خوب!هنوز هم كه يادم مي آيد  خنده ام مي گيرد.مخصوصا ً وقتي «محمد حسيني مقدم» را مجسم مي كنم كه...

مسابقه را كه بايد بوديد و مي ديد و شعري كه جناب شالبافان از زبان دوست آقاي بهمني خواندند را هم بايد بوديد و مي شنيديد.خيلي خنديديم/ند!

شعرخواني ها دوباره شروع شد و اين بار اسم من را هم صدا زدند.من كه داشتم وسط غزلگيجه هايم گيج مي رفتم.تا لحظه ي آخر هم نمي دانستم كدام شعرم را مي خواهم بخوانم ولي وقتي ميكروفون را برداشتم ياد م آمد كه:

كه هيچ وقت دست ِ خودم نيستم غزل!

نمي دانم من با غزلم قهر بودم يا غزل با من كه مثنوي پست قبل را خواندم ولي هر چه كه بود راضي بودم.از همه چيز!حتي از كسي كه درست رو به روي من نشسته بود و داشت بلند بلند حرف مي زد و مي خنديد كه بعد من از خودم پرسيدم براي من ارزش قائل نيست براي شعر هم نه؟؟!!...نمي دانم!

***

جشنواره خيلي زود تمام شد.بايد خداحافظي مي كردم.حالا ديگر همه را مي شناختم جز خودم را كه نمي خواست از صندلي اش بلند شود اما ...بلند شدم تا با متهم هاي رديف اول خداحافظي كنم.زهره جعفرزاده/ليلا اكرمي /الهام ميزبان/حميده محمدرضا پور/فاطمه اختصاري و مونازنده دل عزيز كه از ديدن همه شان تا بخواهي خوشحال شدم هر چند آن ها به شعر متهم بودند و من به غزلگيجه هاي غمگينم.«راستي من با همه خداحافظي كردم؟!»

بعد هم رفتم بيرون و دوباره برگشتم تا يادگاري ام را بگيرم.يك قاب عكس قشنگ«براي من» كه  الان هم اينجاست و دارد نگاهم مي كند.بدجور هم نگاه مي كند...

خارجي[شب/ساختمان سرو/جشنواره سراسري غزل پست مدرن]

جلوي در دارند كتاب مي فروشند.كتاب هاي خوبي هم هست فقط مشكلش اين است كه فروشنده اش مي داند دارد چه مي فروشد و با اين كه كتاب ها دست چندم است نصف قيمت نمي دهد؛ برعكسِ ِ پيرمردي كه توي يكي از خيابان هاي رشت از همين كتاب هاي كمياب يا بهتر است بگويم ناياب!!! مي فروشد و اصلا هم نمي داند كتاب چيست؟و همه را ربعِ ربعِ ربع ِ قيمت مي دهد برود...من بعضي وقت ها كه هيچ كس از كيف پولم سردر نمي آورد اين فروشنده ها را ترجيح مي دهم!

داخلي[شب/ساختمان سرو/جشنواره غزل پست مدرن]

همه رفته اند.تمام صندلي ها خالي ست.«محمد حسيني مقدم» دارد مي گويد كه توي كامنت آخرم آدرس وبلاگم را درست ننوشته ام و نمي تواند وبلاگم را باز كند،توي دلم مي خندم و مي گويم:خب اسممو توي گوگل سرچ كنيد!

بعد مي گويد كه بايد لينك وبلاگم را هم عوض كند و بعد آدرس وبلاگم را مي گويد و من از اينكه آدرس را حفظ است خنده ام مي گيرد ولي نمي خندم و فقط مي گويم:لينك رو كه يكساله دارم بهتون ميگم عوض كنيد...

بعد ديگر نمي دانم چه مي گويد فقط كتاب «گريه روي شانه ي تخم مرغ» را مي دهم تا بالاي شعر خودش چيزي بنويسد كه به جايش عكس يك آدمك را مي كشد و بعد جلويش مي نويسد:من!

اين بار ديگر خنده ام نمي گيرد ولي مي خندم.همين جوري....

خارجي[شب/كوچه/ستاره هاي كبود]

فرياد مي زنم:

               به خاطر همه چيز ممنون!

 

اسم خیلی ها را نگفتم.از خیلی ها تشکر نکردم.می  دانم.خوب هم می دانم!همه را بگذارید به حساب نامهربانی های این روزهایم که هنوز برای خوبی هایتان بی تشکر است!...تو هم ببخش!ببین!من برای اعتراف مهربانی های تو یک نفر خیلی کوچکم!تو یکنفر...

شعر جدیدم را خیلی دوست دارم برای همین می گذارم برای پست بعد که همه یا لااقل همان چند نفر همیشگی حوصله ی نقدش را داشته باشند و طولانی بودن پست را بهانه نکنند و بی نقد بروند!شعرهای این پست برای دو_سه هفته قبل است.اولی را توی دفتر نقاشی مهیار(خواهرزاده ام)نوشتم(همین جوری)و دومی را هم وسط امتحان دیفرانسیل!برای همین نمی خواهم نقد شوند.فقط خواستم بخوانید.همین..

 

 

من خودم را دوباره گم کردم وسط جنگلی تک و تنها

وسط دختری که می ترسد از تمام تمام آدم ها

پچ پچ پیچکی که می پیچد پاره در پرده های گوشم باز

یک صدای عجیب تر دارد در می آید از آنور دنیا

سایه هایی سیاه سر می خورد روی این سنگریزه های خیس

ساحل از دور هی قدم می زد روی اعصاب اسکله سرما

چشم هایت هنوز یادم هست چشم هایت که چتر من را بست

توی سوراخ قایقم دیدم شورش اشک های ماهی را

جیغ/می زد به گریه هایم باز موج های لجوج مشتش را

دست و پا می زدم تو را اما غرق می شد میان من دریا

 

باید دنبال فلش ها می رفتم تا ثابت کنم هستم!قوی تر از همیشه هایم!

همه چیز باید دوباره شروع می شد.از شیطنت چشم هایت،از چشمک های ستاره ایت،از خرمالوهایی که زودتر از نامه های من می رسیدند و از پشت شرجی ترین شیشه های رشت...درست از همین جا که من دارم برای چندمین بار در تو و غزل های بدقلقم غلت می زنم!

ببین!من هنوز هم در چکنویس های وسط امتحان شعر می نویسم.این را هم ....امتحان کن!

 

روی تک صندلی تنهایم

ته یک راهرو که غمگین است

زل زدم به سوال سختی که

به جوابم عجیب بدبین است

 

زل زدم به خودم به تو وقتی

اخم هایت مراقبم بودند

فکرهای فراری ام حتی

به فراموشی تو محدودند

 

فکرهایی که می کشد من را

سمت یک مشت چیز محکم که

در سرم از همیشه می کوبد

مثل یک ذهن نامنظم که↓

 

پخش می شد میان من هربار

جزوه ها را نخوانده می بندم

حس خوبی / ندارمت اما

بی جهت هفته هاست می خندم

 

قلقلک تر مرا قدم می زد

کفش های کثیف ونوک تیزی

باز می ترسم از خودم انگار

می زند زیر گریه ام چیزی

 

زیر این صفر یخ زده دور از

این عددها که تا ابد منفی ست

با همین چشم های ِ ...می دیدم

هیچ کس واقعاً کنارم نیست

 

مثل زخمی عمیق/ می خوابم

توی این سردسیر افسرده

دست هایم هنوز می لرزند

توی جیبم پرنده ای مرده

 

که فقط دفن می کند من را

زیر این شیروانی شکاک

سنگ قبری که باز سر می خورد

توی قانون لیز اصطکاک

***

پنکه از...دور سقف می چرخد

در غزلگیجه های غمگینم

راهرو می رود که برگردد

از مسیری که من نمی بینم!

 

  

 

 

!! نوشته شده توسط صدیقه حسینی | 13:45 | سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 •

دست تو حتی با خورشید آدمک برفی می سازه....

 

مشکل از وقتی شروع شد که من به چشم هایت اعتماد کردم و تو به شماره ی موبایلم که هر روز عوض تر می شد.حالا زنگ را که اشتباهی می زنی دلم هوای دویدن هایت را می کند.درست مثل کسی که به اندازه ی تمام کوچه ها از فرار کردن می ترسد،و به اندازه ی تمام خودش از تو ...

 

 

زل می زنم به تلویزیون باز بیخودی

امشب شبیه شخصیت فیلم ها شدی

یک فیلم خنده دار پر از صحنه های بد

«چشمان باز و بسته»ی کوبریک تا ابد↓

زل می زند به رفتن یک مرد تا خودش

تا چهره ای چروک میان تولدش

دور از تمام پنجره ها _ قیل و قال ها

وابسته می شود به «خودش» / بعد سال ها↓

سیگار های نصفه مرا ترک می کنند

دودی تر از همیشه مرا درک می کنند

من زنده ام هنوز ولی...توی موزه ها

که در سرم شکسته فقط کاسه_کوزه ها

دیگر نترس!حرف بزن!من مقصرم؟!

[دارم دو تا« دونده» به خاطر می آورم:]

که می دوند سمت صدایی بدون ربط

[هی گیر می دهند به من سیم های ضبط]

از اتصال ِ لخت تو هی پرت می شوم

روزی هزار بار به کِی؟!...پرت می شوم

اینجا کجاست؟!..._پرت ترین نقطه ی تنت

گیرنده های گیج به دنبال دیدنت

زل می زنم به تلویزیون باز بیخودی

امشب شبیه شخصیت ِ ...

                                                   _برق می رود!

 

تولدم تمام شد.برف هم!مثل تمام چیزهای خوبی که انتظارش را نداشتم.برف هم که نمی آمد بزرگ می شدم.بزرگتر از غده های توی سرم!این جنین هجده سال است جمجمه ام را می جود و من هر سال تمام حواسم را یکجا توی چشم هایش جمع می کنم تا ببیند چقدر خوش بختم!چقدر...؟!

می دانم که نبودم و به اندازه ی تمام کامنت هایم _تو فکر کن بیشتر _ شرمنده ام!حالا دیگر خیلی وقت است به هیچ وبلاگی سر نمی زنم جز همان چندتای همیشگی که...نمی دانم!هیچ چیز مسخره تر از این نیست که پنج ماه به کنکورت مانده باشد و تو هنوز بخواهی روزهایت را پر از شعر کنی و شعرهایت را پر از روز!!! اما با همه ی این ها دارم ادامه می دهم؛به خاطر یک مشت چیز بی همه چیزاما قشنگ!اما قشنگ!اما...و همین می ماند.

 

رفتنت را عجیب مجبورند جاده هایی که جا به جا شده اند

باز دنبال تو می آیم با کفش هایی که تا به تا شده اند

از عبورت دوباره جا ماندم ، مثل یک ساک دستی کوچک

زیپ های خراب ذهنم تا...تا ته از اضطراب وا شده اند *

یک نفر رخت های چرکش را در دلم /با گناه می شورد

توبه هایم چروک و تبدارند ،گریه هایم چه بی صدا شده اند

توی ته مانده های «باران» باز نفسم داشت «بند می آمد»

مثل کپسول های اکسیژن،ریه هایم پر از هوا شده اند

به خودت شوک بده مرا امشب باید از زندگی ت بر گردم

من که رگ های خونی ام از تو از تمام تنم جدا شده اند

***

منتظر مانده ام تو را این جا: ته یک ایستگاه خواب آلود↓

خمیازه می کشم

              در حافظه ی تحلیل رفته ات

              در چشم هایی که چشم از چشیدنت بر نداشت

من به تمام اتوبوس هایی که می آیند مشکوکم

روی بلیط های باطله اسم کوچکت را با حروف بزرگ می نویسم:

                                           من !به تمام اتوبوس هایی که می آیند مشکوکم

به تمام شنبه ها

                 که آمدنت را کش می آیند

و مثل یک آدامس جویده شده

       به صندلی خالی ات می چسبم

                                          خستگی ام را...

 

 

 

*نمی خواستم خراب بودن زیپ را یادآوری کنم اما گفتم شاید فکر کنید آن دو «تا...تا»برای پر کردن وزن آمده ست!

 

 

 

التماس دعا!

 

 

!! نوشته شده توسط صدیقه حسینی | 18:21 | سه شنبه دوم بهمن 1386 •