من باورم نمی شود اخبار هیچ وقت...
می خواهم با این شعر به روز کنم. به خاطر بچه های خوب قزوین که یکی از روزهای تابستان میهمان این شعر بودند، به خاطر تمام روزهای قشنگی که در جمکران گذشت، به خاطر او که همه مان منتظرش هستیم!
کفش هایم به جمکران می رفت
ندبه هایم به اتفاقی که
از نبودت عجیب می ترسد
از در بسته ی اتاقی که↓
جمعه ها حبس/ می کُِشد من را
در جهانی که هفت قسمت بود
جمعه هایی که چشم هایش باز
عقربک های روی ساعت بود
با خودم حرف می زنم آقا
با خودم گریه می کنم هر شب
با خودم از همیشه می خوابم
تا به من بوسه می زند، عقرب
ردّ پاهای خیس و نامرئی ت
از کنارم دوباره رد می شد
چند سال است که نمی بینی
دختری را که داشت بد می شد
گم شدی از همیشه هایم باز
مثل تسبیح پاره ای در من
دانه دانه شبیه باران بود
چشمک هر ستاره ای در من
باید امشب فرار می کردیم
از همان دو دریچه مسدود
که به سمتت پریدم/ از کابوس
وسط چشم های خواب آلود
توی این مارپیچ بی دررو
به خودش می رسید و بر می گشت
باید امشب ببیندت باید
پشت ابری ترین هوا در رشت
اللهم عجل لولیک الفرج...


