تبليغاتX
ببخش اگر چند غزل معطل می شوی...

روی ماه خداوند را ببوس...

 

 من باورم نمی شود اخبار هیچ وقت...................

 

 

 

قیصر امین پور هم رفت

                            و ما را تنها گذااااااااااااااااااشت....

 

 

 

هر شب جواب می­شود از پشت در [سلام]

یک مشت نامه سمت خدایی بدون نام

یک مشت نا...د ِ حرف/بزن توی گوش من

[آهسته تر دوباره بگو از خودت برام]

شرجی­ تر از مشاجره­ی خرده شیشه­ها

شرجی­تر از تشنج ِ ترسوی انتقام

من را به قصد کشت کسی بوسه می­زند

هر شب میان خستگی خیس خواب هام

هر شب که از میان خودم غلت / می خورم

از این کمیک تلخ به ته مانده­ی درام

آن روزها که آمدنت دیر و زود داشت

زل می زدم به پوچی این کوچه­ها مدام

زل می ­زدم به صندلی لیز لحظه ها

به اشتهای کور خودم پشت میز شام

***

هی می­دود به سمت ِ/خدا می­دود هنوز

تا پله­های چندم از این راه ناتمام...

 

و این دو بیت:

و زل زده به عبور مچاله از باران

پرنده­ای که فقط خسته می­شود از کوچ

همیشه از وسط زندگی­ش می­بازد

به مشت­های خدا و دوباره گل یا پوچ؟؟؟؟

 

 

 

پاییز بهاری ست که عاشق شده است

روزهایتان پاییزی         

التماس دعا! 

 

 

 

!! نوشته شده توسط صدیقه حسینی | 18:4 | یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 •

پاییز لفظ دیگر من دوست دارمت؟!

 

 

«به روز های خاکستری متولد ماه مهر»

 

وقتی که  ز ره رسید هی شعر نوشت

صبرش که به ته رسید هی شعر نوشت

یک سال تمام با تو از باران گفت

«مِهرش»که به ده رسید هی  شعر نوشت

 

«........»

امشب به تولدت فقط می خندم

به همهمه ی دور و برت می خندم

به این که نیامدم کنارت حتی

تو آنور و من اینور خط می خندم

 

«.........»

بازیچه ی مردم شده انگاری!نه؟

هی توی خودش گم شده انگاری!نه؟

می خواست بگوید که تو را دوست...ببین!

یک «سوءتفاهم» شده انگاری!نه؟

 

داستان از این قرار نبود.من نه به قسم های دروغ پاییزی ات ایمان داشتم نه به دری وری های عاشقانه ات که نمی دانم چه طور «مِهر» را ده مرتبه به شناسنامه اش «مُهر» کرد که همه چیز بی همه چیزش شاعرانه تر شود.بین خودمان باشد، من درست سیزده سال بعد از اینکه خدا تو را روی این زمین لعنتی تف کرد به دنیا آمدم.درست سیزده دی 1368 !!!می فهمی؟از اولش هم نحسی بودن و نبودن را با این همه کثافت یکجا قورت دادم تا بعد برایم حرف درنیاورند که...بگذریم.فقط یادت باشد!من به این کافی شاپ نیامده بودم که با تو پشت یک میز زندگی کنم و خوابیدنت با مرغ همسایه زیر یک سقف را جشن بگیرم...یادت که می ماند؟

 

مثل عبور از وسط لنزهای سبز

با گریه های دودی ِ یک عینک جدید

رنگی تر از تجسم یک خواب خنده دار

که مثل یک پرنده ی وحشی به تو پرید

 

تا قصه ای جدید بسازد برای من

از شاهزاده ای که نیامد بدون اسب

از شاهزاده ای که....

                         _ ادامه نده!بخواب!

محکم تر از همیشه عزیزم به من بچسب

 

چسبیده ام هنوز به دستان کوچکم

باید خودم دوباره خودم را بغل کنم

                                   ته مانده های زندگی جدولی م  را                                 

 با چشم های بسته تر از / باز حل کنم

 

یک مشت چیز بی همه چیز قشنگ را

در این خطوط گیج عمودی ...از این ستون

خانه به خانه می برمت هی عقب عقب

به سالهای بچگی ام هی کشون کشون

 

توی حیاط _ خلوتی از چیزهای خوب

پشت درخت های خسیسی که کاشتم

بکّن مرا میان همین چاله چاله ها

من که به جز گناه ، گناهی نداشتم

 

من که به جز گناه..._چرا بس نمی کنی؟

دیگر چقدر بشنوم از هیچ و پوچ ها

دیگر چقدر بشنوم از گریه های تو

از این که گِل گرفته کسی زندگیم را

 

این را بفهم!رفته ام از دست های تو

باید خودم دوباره خودم را ...چه مسخره!

زل می زنم به این همه عابر به این که من

جا مانده ام هنوز ببین پشت پنجره.......

 

و این دو بیت :

«مثل فرشته های بدت خودکشی شدم»

مثل هزارو سیصد و پنجاه و چند دیو

دود از سرم بلند شد از بعد رفتنت

من را خدا کشییییید به جای لوکوموتیو!

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط صدیقه حسینی | 20:55 | جمعه ششم مهر 1386 •