با یک غزل عزیز نمک گیرمان نکن...
مثل گرگی سپید دندان بود وسط عصرهای یخ بندان
توی کارتون دوباره می دیدم که شنل قرمزی تو را می برد
هیچ چی بعد از این نمی خواهم جز غزل های عاشقت وقتی
عصر یک« چارشنبه ی دلگیر» این خداحافظی تو را می برد!
شب شعر چهارشنبه است.خیلی ها که دوستشان داری آمده اند مثل مرضیه فرمانی ، طاهره کوپالی ، یاسر قنبرلو، الهام یزدی ها ،اسماعیل مهرانفرو دوستان دیگری که بار اول است شعرهایشان را می شنوی اما با همان شعر اول نمک گیر می شوی و دلت بدجور پیش شعرهایشان گیر می کند.بدجوووووور....
خیلی های دیگر را هم که دوست نداری،می بینی!مثلاً همان دخترکی که انگار با گوشی موبایل به دنیا آمده که همیشه آن را به گوشش چسبانده و بلند بلند طوری که تو و بقیه حتما ً حتما ً بشنوید دارد با کسی حرف می زند که تا چند هفته قبل به نظرش « ﮐ...ترین» آدم روی زمین بود ،با کسی که لااقل خود تو هیچ وقت مثل او جرأت نکرده بودی اسم کوچکش را آن طور صدا بزنی،دخترکی که توی انجمن راه می رود و ادای بچه ها را درمی آورد ،خودش را به در و دیوار می زند که نگاهش کنند و بگویند چقدر این دختر بامزه و بازیگوش است درست مثل بچه ها؟؟!!! و تو با خودت فکر می کنی کاش این دخترک لااقل ادای پاکی و معصومیت بچه ها را درمی آورد آن وقت شاید همه چیز قابل تحمل تر می شد.نوبت شعرخوانی اش که می شود بیشتر از همیشه اَدا در می آورد،همه ی سالن دارند به این همه مسخرگی و مسخره بازی می خندند اما تو هرکاری می کنی روی صندلی ات بند نمی شوی،می زنی بیرون و ...بگذریم!«خب این هم یک جورش است دیگر...»
انجمن تمام شده!می آیی بیرون که نشریه ی «همین فردا بود» را به دستت می دهند.یک جورهایی ذوق می کنی ،می خواهی همان جا بایستی و تا تهش را بخوانی اما نمی شود ،فقط تند تند ورق می زنی تا زودتر بفهمی چه خبر است؟!همه ی کسانی که دوستشان داری شعر داده اند ،مقاله نوشته اند،حرف زده اند و این یعنی همان چیزی که می خواستی!...مجله را که می بندی یک نفر صدایت می زند.برمی گردی!طاهره است.تازه یادت می آید که با او خداحافظی نکرده ای و با بچه های قزوین هم...دلت نمی خواهد اما مجبوری بگویی خداحافظ!
و بعد زودتر از بچه های قزوین می روی! و با خودت فکر می کنی که چهارشنبه ات چقدر اتفاق داشت...؟؟؟!!
کمی این جا کنار من بنشین بودن تو همیشه تسکین است
و برایم غزل بخوان لطفا ً لهجه ی تو هنوز شیرین است
تو سرت هی شلوغ تر می شد...من خودم را دوباره گم کردم
جیغ می زد بیاورم بالا!!...این فلش ها به سمت پایین است
از گناه قشنگ تو با من می شود رشت بی خبر باشد
وِردِ مادربزرگ ها هرچند کوچه کوچه شبیه نفرین است
پشت یک پنجره ته ِ دنیا از تمام وجود تنهایش
باز دارد بلند می خندد به جوکی که عجیب غمگین است
مثل تیتراژ آخر سریال از خودش خسته می شود هرشب
وسط صحنه های تکراری...«از خدایی که پشت دوربین است»
چقدر ساده غزل اتفاق می افتد....
توی گوش چپش خدا می خواند قصه های زن مقدس را
نه!!! فقط پنبه می شنید انگار این صداهای نامشخص را
چشم هایم ،خدا...(سه تا نقطه)ضلع اخموتری که می آید
از خودش می کِشد کسی هر شب قطر نامرئی مثلث را
«عقده های عقیم ِ» مادرزاد می دود تا ته ِ ته ِ بن بست
قلب من تند می زند اصلا ً قید این بچه های نارس را
زخم های عمیق بی بستر روی تخت اتاقکی خالی
زیر تاریکی پتو تا صبح هی هجا می کند "مرخص" را
ته کشیدم دوباره از وقتی زیر یک مستطیل می دیدم
لاشه هایی که از تو می خوردند ذرّه ذرّه وجود کرکس را
پشت تنهایی درخت کاج! ردّ پای برهنه ای در برف
مثل یک جفت کفش غمگین است که به پا می کند کریسمس را!
*تا حالا شده از کافی نت به روز کنید؟؟

