تبليغاتX
ببخش اگر چند غزل معطل می شوی...

ماه بالای سر تنهایی ست....

 

گاهی وقت ها آنقدر دلت گرفته و آن قدر قلبت تند می زند که دیگر نمی فهمی چه کار می کنی؟!!درست مثل همان دوشنبه ای که من وبلاگم را برای همیشه حذف کردم...و حالا برگشتنم را فقط و فقط و فقط مدیون تنهایی قلبی هستم که مثل غزل توی سرم گیج می رود....دیگر نمی خواهم از اتفاق های بدی که افتاد و می افتد حرف بزنم،از چیزهایی که دیگر مال من نیستند،از چیزهایی که هر روز هزار برابر دیروز دلم برایشان تنگ می شود.حالا فقط می خواهم به روز های خوبی فکر کنم که می دانم هیچ وقت نمی آیند که باز یاد من باشد تنها هستم!ماه بالای سر تنهایی ست....

 

 

زندگی توی کاغذی بی خط وسط خانه های ِ نقاشی

دلخوشی به خدای خیس تو،خودکشی با تفنگ آب پاشی

 

می روی از میان آدم ها،می روی و دوباره می خواهی

شکل یک لاک پشت غمگین باز توی لاک ِ/خودِ خودت باشی!

 

پر زدن های بی خودت دائم ،از تمام اتاق دلگیرت

هی هوس می کنی که برگردی،هی ته غارهای خفّاشی

 

با همین چشم ها که می شوری صورتت را دوباره با اشکت

با خودت هی بلند می خندی،با خودت...شکل دلقکی ناشی

 

به خودت فحش می دهی با بغض توی سردرد های لجبازت

ساعتت زنگ می زند باید... باید از خواب های من پاشی!

 

بهار آمده یک داغ نو به من بدهد....

 

هفت سین قشنگ من امسال با تو تکمیل می شود سارا

سال هشتاد و پنج می میرد به تو تبدیل می شود سارا

 

مشت می زد به آینه هر بار هق هق شمعدانی وحشی

تکه های منی که می پاشد در تو تشکیل می شود سارا

 

تو که باشی بهار شیرین است،معنی با تو بودنم این است

تو که باشی دلم نمی گیرد غصه تعطیل می شود سارا

 

چمدان بسته می شود در من چشم هایت مرا نمی خواهند

قهوه ی تلخ چشم هایم باز به توتحمیل می شود سارا

 

اتوبوس از تو راه می افتد/ توی یک انتطار طولانی

هفت سال است رفته ای اما سال تحویل می شود سارا

 

 

 

حتما کلیک کنید

!! نوشته شده توسط صدیقه حسینی | 19:30 | یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 •

کسی دوباره غزل خواند زیر باران ها....

نبودنهایم 1368 دلیل داشت و قرار هم نبود حالا حالاها به روز شوم اما برای آمدنم تا دلتان بخواهد بهانه دارم هرچند همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد....شاید باز هم مجبور بشوم بروم،کجایش را نمی دانم ولی هرجا که باشم قلبم همین جاست.درست همین جا توی غزلگیجه هایم....

 

 

ذره ذره دلم تو را می خواست،باز سردرد دارمت انگار

نفسم بی تو در نمی آید توی رگ های تند این رگبار

 

تو نه عاشق نمی کنی اصلا ً تو نه گریه نمی شوی حتی

من ولی عاشقانه می گریم در تو روزی هزارو سیصد بار

 

توی ذهنم دوباره می بینم که تو را هی بهانه می گیرم

سایه هایی غریبه با من بود،سایه هایی مچاله در دیوار

 

شکلک شاعرانه ی مردی که تو را عاشقا / نمی خواهد

هی صدا/می کنی مرا با درد توی هذیان زندگی تکرار

 

دست و پا می زنم تو را هرشب توی چشمان مشکی ام اما

جیغ های جسور و ترسویت : دخترک دست از سرم بردار!!!

 

 

و گریه واژه خوبی برای دلداری....

 

 

یه عمره آزگاره دنبالتون دویدم

سختی راهو فقط با تو به جون خریدم

 

قسمت ما نبودی از اولش پیدا بود

بوسه ی سرخ لبا به جون تو گنا بود

 

ابری شدم براتون توی همین خیابون

خوش اومدی عزیزم به جشن گریه هامون

 

فاصله رو قدم زد...قهوه شو هی بهم زد

تلخی این خاطره رو لب داغ فنجون

 

پا شد تو رو بغل کرد با دست مهربونش

_ امون بده عزیزم!...قسم دادم به جونش

 

نه چمدون بسته شد،یه قفل آهنی خورد

قطار خیس گریه یواش یواش تو رو برد

 

تقصیر تو نبود و خواست خدا همین بود

یه روز ازش می پرسم: گفتی بلا!...همین بود؟

 

 

کلیک کنید! 

!! نوشته شده توسط صدیقه حسینی | 19:28 | یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 •

دلم گرفته همین جور بیخودی شاید....

حالا که آمده ای  مرور کن

                                  این دفتر و این همه شعرهای ناشنیده را

                                                                                 که تو بودی و تورا گم کرده بودند!

 

غزل اول از «بنیامین سربندی» است  که وقتی غزلش را خواندم حیفم آمد شما را در لذت خواندنش شریک نکنم! امیدوارم مثل من از این غزل لذت ببرید...

اما غزل دوم بی صبری های خودم: این دختر لجوج که قلبش شکستنیست...

 

 

چهار ضربه روی سیم،می و فا و لا و دو

چهار ضربه می زنم به شوق چشم های تو

 

چهار ضربه بعد از این که فا به دو نمی رسد

تو می رسی از انتهای پیچ یک پیاده رو

 

چهار چنگ می زنی به در...صدا نمی رسد

عزیز من سلام...سل...الوالو...الوالو

 

نه خیر این که مثل من...دوباره تند می روم

به سمت انتهای گیج پیچ های راهرو

 

دو فای فاصله شکسته می شود صدا

صدای لای قفل در،دو گام می روم جلو

 

کنار کاج یخ زده مرا ببین،سکوت،سل

و برف را که ریخته به شانه های پالتو

 

صدای گریه های من به فا به تو نمی رسد

دو ضربه می زنم عزیز من بمان نرو

 

تو باز می کنی و من به خویش خیره می شوم

و در که سی رِ می کشد به شوق چشم های تو

 

کسی کنار سیم های خسته منتظر شده

چهار سل،سکوت،سل،دو،فا،ر،می،فا،ر،دو

 

گاهی اوقات عشق ممنوع است گاهی اوقات زندگی ممنوع

«امشب دلم برات....»تو که هیچ چی سرت

اصلا ً نمی شود به خدا قلب تو فقط

 

دارد ادای ِ..._زندگیم را بهم زدی

هی داد/می زند به سرم باز بی جهت

 

از قرص های نصفه ی شب می فشارمت

وقتی که خیس می شوی ام در میان چت

 

اینتر دوباره عشق! دبل اشق عشغ اشغ

هی غلت می زنی به غلط توی این لغت

 

***

 

تحریک می شوی و تنت داغ ِ داغ ِ داغ

از بوسه های هرزه ی زن باز پشت خط...

 

!! نوشته شده توسط صدیقه حسینی | 19:23 | یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 •

ببین چقدر غزل گفته ام به خاطر تو...

باز لا به لای ماشین ها می دود تا به دست تو اما...

توی این بوق های پی در پی ،بی جهت گریه می کند من را

 

سینما پشت پرده ها گم شد،سینما صحنه ی سی و سوم

باز پخش مستقیم خون،روی آسفالت های بی معنا

 

رعد و برقی زده مرا محکم توی ذهن اتاق غمگینم

آه با ید بمیرم از دست ِ..._ اتفاقی که می شود حالا_

 

و سه نقطه دوباره هی نقطه،نقطه نقطه شبیه هی لکنت

ویلن عاشقانه می خواند که تو را...سی فا د ُ سل لا

 

توی این چار راه بی دررو،یک نفر گریه می کند هر شب

یک نفر که شبیه من بوده،یک نفر که شبیه من تنها...

***

سینما پرده ی سی و هفتم،تاکسی می رسد به مقصد باز

ناشناسی مچاله زیر درد ،ایستگاهی ته ِ ته ِ دنیا....

 

 

 

گوشی رو بردار که می خوام فاصله رو گریه کنم....

 

 

تلفن توی دست لرزانش گریه هایش اگر امان می داد

بوق ها و..._لعنتی بردار!....فحش اصلا ً به این و آن می داد

 

فوتبال و دقایق اول، شوت پشت شوت و گل می شد

باز هم پرچم کمک داور سرنوشت مرا نشان می داد

 

شعر هایی که خط خطی کردی، تست هایی که می زدی من را

چکنویس ریاضیت بی فکر...دختری داشت امتحان می داد

 

ساعتم هی جلو جلو می رفت...خاطراتم عقب جلو می شد

داشت از پشت پنجره انگار شانه های مرا تکان می داد

 

کوچه جای بد قشنگی بود کاشکی تو را نمی دیدم

زیر لب گریه می کند دختر...و برای تو باز جان می داد!

!! نوشته شده توسط صدیقه حسینی | 19:22 | یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 •

بارونو دوس دارم هنوز چون تو رو یادم میاره....

شاید که دست های تو با دست بهتری...
شاید که چشم های من و چشم دیگری...
 
زیبا شدم دوباره عزیزم؟نگاه کن:
موهای گیس کرده و گلهای روسری
 
_این حرفها به درد من اصلا نمی خورد
_تو بچه ای عزیز دلم!...زود باوری
 
می افتم و دوباره غزلگیجه های من
سردرد های هر شبه ی خنده آوری↓
 
در این اتاق بی همه چی....هی دلش گرفت
و خواب های بد قدمش را که بستری...
 
***
آسفالت های خیس خیابان ترانه ی
"بارون و دوس دارمو"هی رقص بندری↓
 
شکل تگرگ رگ به رگم می کند بزن
من را بمیر توی همین بیت آخری...
!! نوشته شده توسط صدیقه حسینی | 19:21 | یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 •

هرچی آرزوی خوبه مال تو.....

حالا که آمده ای

                    خداحافظ

                                ای همه ی شب هایی که با هم گریه کردیم!

 

گاهی مجبور می شیم یه جور دیگه شعر بگیم مثل ساعت دوازده شب مثل بغض های خجالتی مثل وقتایی که شبیه هیچ وقت دیگه ای نیست و مثل...اینها رو گفتم که بگم به قول عزیزی «اینها دلتنگی های یک پروانه ست پیله نکنید»

خلا صه اینکه دلتنگی رو که نقد نمی کنند منتظر نظراتتون راجع به شعر "دوم" هستم!

 

 

من که عزیز نیستم اصلا برای تو

افتاده ام میان دلت بیخودی ... یهو

 

هی زنگ می زنم به تو این روزهای بد

حالا که صفر نهصد و یک...دو ...الو!الو

 

تهران_کرج ...دوباره دلم تنگ می شود

تهران_کرج...صدای من و موج رادیو

 

شب انتظارِ ساعت ِ هشت ِ دروغکی

هی گریه های ِ... هق هق دختریواشکی

 

رده تماس خاطره ها پشت گوشی است

اینجا عزیز قلب تو حتی فروشی است

 

این جاده ها به سمت نگاهم موازی است

«اصلا کدام احمق از این عشق راضی است»

 

قسمت شدی میان من و ماه...بگذریم!

«از بوق های ممتد همراه...بگذریم»

 

باران ِ رشت توی غزل های دفترت

باران رشت در ته این...آه بگذریم!

 

 

تو با همین اتوبوس می روی به سمت رشت...

 

از چشم های سبز زن این بار می گذشت

چشمان بی محبت مردی که برنگشت

 

حالا درست در ته این جاده های خیس

چسبیده باز پنجره را در هوای رشت

 

یک مزرعه به وسعت قلبی که داغ شد

در گیجگاه گیج تو هی گشت و گشت و گشت

 

حالا تضاد مضحک این گریه ها و من

تشبیه ناشیانه ی چشم شما به دشت

***

در گوشه گوشه های دلم گریه می شوی

از اتفاق مسخره ی سال شصت و هشت

 

 

!! نوشته شده توسط صدیقه حسینی | 19:21 | یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 •

حالا از انتظار فقط چشم مانده ام....

جمکرانی شده دلم آقا!جمعه هایم عجیب بارانی ست

دست من را گرفته هی محکم...دست های زنی که پیدا نیست

 

من که هی اتفاق می افتم توی این چشم خوب و دلگیرت

تازگی ها سقوط غمگینم،شکل این بغض های گلدانی ست

 

تو که اصلا دلت نمی آید...خنده هایم تقلبی باشد

گاه عاشق شدن به تو اما جرم و تنها گناه زندانی ست

 

درددل های من چه علافند...دارم از دست می روم شاید

باشد اصلا به قول تو آقا!عقده های بد خیابانی ست↓

 

که تو اصلا مرا نمی بینی توی این ندبه های اخمویت

یک شب از پشت شیشه ها من را...امتحانش عزیز!مجانی ست

 

!! نوشته شده توسط صدیقه حسینی | 19:20 | یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 •

دلم گرفته و تنهام جون بچگیات....

دختر در این لباس شبیه پرنسسی

با من برقص!رقص در این قصر اطلسی

 

اصلا گناه گندمی ات را گلایه کن

به خواب های خوب خدا تو مقدسی

 

نذر تو می شود همه ی چشم ها ...ببین!

به چشم های شور من آخر...نمی رسی

 

از زیگ زاگ زاویه ها ذره ذره باز

بلعیده بود روح مرا حس بی کسی

 

غم می شوی دوباره ته بیت های من

تا انفجار گیج دو تا شکل هندسی!

                      

!! نوشته شده توسط صدیقه حسینی | 19:18 | یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 •

نمانده ست چیزی به جز غم مهم نیست....

سلام و عذر می خواهم از تمام کسانی که منتظر "مهر آباد" بودند اما با این شعر مواجه

 

شدند.شعری که یواشکی سروده شد و یواشکی خوانده شد و کسی صدایش را نشنید چونکه

 

چون که چون...و باز هم همان داستان تکراری انجمن های  شعر...بگذریم! فقط این که

 

دل ماها که به اندازه یک گنجشک است.............توی این آب و هوا فیل دلش می گیرد

 

 

 

 

 

آقا بیا و یک سر سوزن...یواشکی

من را ببوس در ته معدن...یواشکی

 

در می روم به نیمه اسفند ماه پیر

از خاطرات مبهم بهمن یواشکی

 

این روزها که پشت سرم حرف می زنند

این عابران ساده و کودن...یواشکی↓

 

از دختری که خیره شد از پشت شیشه ها

به چشم های آبی و روشن...یواشکی↓

 

از دختری که روی تنت راه می رود

و می مکد دوباره و عمداً...یواشکی ↓

 

دست تو را گرفته به دستان کوچکش

در تو خلاصه می شود این زن...یواشکی

 

چیزی نما نده است به جز قلب خط خطی

اصلا بزن دوباره و بشکن...یواشکی

 

من را ببخش دست خودم نیست خوب من

سر می کشم به قلب تو گاهاَ...یواشکی!

!! نوشته شده توسط صدیقه حسینی | 19:17 | یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 •

هی گریه می کند وسط دفترم غزل.....

سلام و این بار میهمانید به غزل و ترانه ای که اولین تجربه ام است و بی شک آخرینش نخواهد بود اگر...

اتاق سیصد و پنجاه و تخت بیماری

صدای خسته مرد و ...سکوت اجباری

هزار و سیصد و شصت و...کمی تحمل کن

و فکرهای لجوجی که در سرت داری

هنوز حال خودت را خودت نمی فهمی

و روز خود کشی ات را به یاد می آری

تو بچه ای که نمردی میان دستانم

تو بچه ای که مرا در خودت می آزاری_

که مشت می زنی ام زندگی احمق را

که مشت می زنی ام توی دود سیگاری

هنوز شاعر این شعرهای خسته منم

بگو دوباره عزیزم...بگو که بیداری!

 

 

 

و با پوزش از غزل...

چش تو رنگ زمستون نداره

طاقت یه چیکه بارون نداره

اینجا زود قلب شما سرد میشه و ...

دل کوچیکم پر از درد میشه و...

اشک من به روی پلکات می شینه

عاشقت یواشکی مرد میشه و...

با هزار تا اسب سراغ تو میاد

یا شاید بیشتر از این،خیلی زیاد...

دوباره چشمای تو به راه نشست

تو دلت لذت یه گناه نشست

این که قلبت مال قلب من بشه

چه جوری بگم دلت روشن بشه

بیا اصلا با دلم نفس بکش

واسه جرم بد من قفس بکش

بذا من پرنده دلت بشم

تیکه تیکه مث پازلت بشم

تو منو از نو بساز قد خودم

قد هر چی بسازی...عاشقتم!

!! نوشته شده توسط صدیقه حسینی | 19:16 | یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 •

عاشق ترین به شعر جدیدم خوش آمدی....

حالا شما قشنگترین اتفاق بد

هی اشتباه می شوی و بعد تا ابد_

 

تصویر سال های قشنگی که داشتیم

در چشم های منعکست تار می شود

 

امشب دوباره بغض گلو را گرفته بود

امشب که گیسوان تو بر باد می زند

 

امشب چقدر خسته تر از پیش خسته ام

وقتی اتاق عطر تنت را نمی دهد

 

امشب تمام دار و ندارم که عشق بود

دیوانه ای نشسته به کبریت می کشد

 

آشفته تر شدم که تو را حس نمی شوم

لعنت به بی حواسی این قرص های بد

 

من هر غزل به سمت تو لبریز می شوم

اصلا نبود و بودن من فرق می کند؟

 

لب بوسه هام شعله ور از ان یکادها

به سرخی لبان شما بوسه می زند

 

چشمان خیس و غم زده تا همیشه ات

من را به خواب های خود اصلا نمی برد

 

رفتی ولی حسود نگاه تو مانده است

قلبی که عاشقانه برای تو می تپد

 

نبض مرا بگیر که هی عاشقانه ای

دارد به نا کجای جنون تو می رسد!

!! نوشته شده توسط صدیقه حسینی | 19:15 | یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 •

شاید شبیه همان قصه عجیب

 

خانم شعرهای من این دختر نجیب

 

یک روز از میان غزلهای ناقصم

 

قل می خورد... و سرخ شدم، سرخ مثل سیب

 

حالا عروس خواب قشنگی که دیده ام

 

با چشمهای آبی و لرزان و بی فریب

 

این بیت های یخ زده را دید می زند

 

لبخندهای داغ لبش میزند نهیب

 

به تکه های قلب سپیدی که این چنین

 

از دست  های عاشق تو مانده بی نصیب

 

و مرد هی میان خودش جست و جو شده

 

تصویری از صداقت زن را که یک صلیب

 

در بین سیب های تنش برق می زند

 

وقتی به ما نیامده چشمان بی فریب...

 

رویای عاشقانه من گر گرفته است

 

در دست های داغ تو و آتشی مهیب

!! نوشته شده توسط صدیقه حسینی | 19:14 | یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 •

کسی دوباره غزل خواند زیر باران ها....

 

نبودنهایم 1368 دلیل داشت و قرار هم نبود حالا حالاها به روز شوم اما برای آمدنم تا دلتان بخواهد بهانه دارم هرچند همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد....شاید باز هم مجبور بشوم بروم،کجایش را نمی دانم ولی هرجا که باشم قلبم همین جاست.درست همین جا توی غزلگیجه هایم....

 

 

ذره ذره دلم تو را می خواست،باز سردرد دارمت انگار

نفسم بی تو در نمی آید توی رگ های تند این رگبار

 

تو نه عاشق نمی کنی اصلا ً تو نه گریه نمی شوی حتی

من ولی عاشقانه می گریم در تو روزی هزارو سیصد بار

 

توی ذهنم دوباره می بینم که تو را هی بهانه می گیرم

سایه هایی غریبه با من بود،سایه هایی مچاله در دیوار

 

شکلک شاعرانه ی مردی که تو را عاشقا / نمی خواهد

هی صدا/می کنی مرا با درد توی هذیان زندگی تکرار

 

دست و پا می زنم تو را هرشب توی چشمان مشکی ام اما

جیغ های جسور و ترسویت : دخترک دست از سرم بردار!!!

 

 

و گریه واژه خوبی برای دلداری....

 

 

یه عمره آزگاره دنبالتون دویدم

سختی راهو فقط با تو به جون خریدم

 

قسمت ما نبودی از اولش پیدا بود

بوسه ی سرخ لبا به جون تو گنا بود

 

ابری شدم براتون توی همین خیابون

خوش اومدی عزیزم به جشن گریه هامون

 

فاصله رو قدم زد...قهوه شو هی بهم زد

تلخی این خاطره رو لب داغ فنجون

 

پا شد تو رو بغل کرد با دست مهربونش

_ امون بده عزیزم!...قسم دادم به جونش

 

نه چمدون بسته شد،یه قفل آهنی خورد

قطار خیس گریه یواش یواش تو رو برد

 

تقصیر تو نبود و خواست خدا همین بود

یه روز ازش می پرسم: گفتی بلا!...همین بود؟

 

 

کلیک کنید! 

 

 

!! نوشته شده توسط صدیقه حسینی | 3:25 | شنبه پنجم اسفند 1385 •