تبليغاتX
ببخش اگر چند غزل معطل می شوی

کمتر از آهو که نیستم میشه ضامنم بشی؟!

 

با اتفاق هایی که این روزها برایم افتاده و می افتد،با حرف هایی که شنیدم و می شنوم،با این همه کینه و دشمنی و حسادت و دروغ نباید حالم خوب باشد اما خوبم!خیلی خیلی خوب...گاهی دوستان نزدیکت هم با حرف ها و کارهایشان غافلگیرت می کنند.یکهو می بینی شوخی های تو را بعد از مدت ها به رویت می آورد و بعد پشت سر هم برداشت هایش را می گوید و گلایه می کند و حتی نمی گذارد نفس بکشی چه برسد به این که بخواهی از خودت دفاع کنی...و اصلا ً مگر توانی برای دفاع کردن هم مانده؟؟                                                                                                                  

با بچه های دانشگاه رفته بودیم مشهد!همه چیز خیلی خوب بود.حتی بدی هایش...از همه غم انگیزتر آن وقتی بود که بچه ها به شوخی پتو را کشیدند روی سرم تا کتکم بزنند و من هیچ مقاومتی نکردم.دلم می خواست جدی جدی زیر آن پتو له بشوم اما نشد!دلشان حسابی برایم سوخت...رفتنی توی اتوبوس به بغل دستی ام گفته بودم که دوست دارم توی این سفر بمیرم.وقتی برمی گشتیم مرده بودم.بغل دستی ام هم دیگر بغل دستی ام نبود...                                                                                                                                                                                              

همه از مشهد که برمی گردند از امام رضا و حرم و حس و حالشان می نویسند.من هم دوست دارم بنویسم.از خودم و نمازهای دل شکسته ام.دلم حسابی پر است و دست هایم خالی!نمی دانم چه بگویم؟فقط می دانم موقع خداحافظی نفسم بند آمده بود اما گریه ام... نه!            

اتوبوس از گذشته راه افتاد،جاده هی رفت تا ته دنیا

رشت سبزم دخیل می بندد به خراسان خونی ات آقا

بی ستاره تر از همیشه شدم مثل این هفت آسمان پوچ

هشتمین آسمان من بودی توی این کهکهشان ناپیدا

قطره قطره چکیدم از چشمت ضامن روزهای دلتنگی!

چه غریبانه گریه می کردند در سرم باز بچه آهوها

شعرهایم شکوفه می دادند توی اردیبهشت دستانت

دارم از دست می روم اما توی اردی جهنم دنیا...

شب به پایان نمی رسد دیگر،ماه من پشت ابر خوابیده

سایه ام سال های تاریکی ست،خسته دنبال می کند خود را

حاجتم ضجه می زند اما بی پناهم هنوز و می بینم:

که صدای دعای غمگینم به خودم هم نمی رسد حتی!

رشت تنها دلیل باران است که تو را عاشقانه می بارد

همه دار و ندار زندگی اش نذر "خورشید" می شود "دریا"

بیت هشتم ضریح بود و...غزل توی این بیت خسته زانو زد

در خودم ذره ذره می میرم،تا نگاهی کنی به من آقا!...

 

 

چهارپاره را با  "ه" دوچشم می نویسند و با "ه" چهارچشم می خوانند!!!

 

 

 

بخواب روی تن تخت فکر بازی کن

برای رفتن امشب زمینه سازی کن

به زندگی عجولت برس در این تابوت

کفن بپوش و خودت را به مرگ راضی کن

 

ملافه های سفیدت مچاله شد از درد

تو را شبیه جنازه به یاد می آورد

محاصره شده ای توی مستطیلی سرد

نمانده راه فراری برای تو!برگرد!

 

تمام شب بنشین و به روز،نامه بده

پیام تسلیتت را به روزنامه بده

و قطع رابطه کن با وجود خارجی ات

"تو مرده ای"...و همین جمله را ادامه بده

 

درخت شو!و تنت را به برگ تلقین کن

و قطره قطره به باران تگرگ تلقین کن

بِِغلت روی تن تشنه ات همین امشب

میان خواب خودت را به مرگ تلقین کن

 

و زنده زنده شبت را به گور...با گریه!

بخوان زیارت اهل قبور با گریه*

به آفتاب سلامی بده شب تاریک!

و سنگ قبر خودت را بشور با گریه

 

تگرگ ها به دلت سفت و سخت می کوبند

هنوز توی بیابان درخت می کویند

دوباره ریشه ی شب خشک می شود در باد

و خواب هات تو را هی به تخت می کوبند...

 

*بنشین به روی سنگ صبور حقیقت و/بر آن بخوان زیارت اهل قبور را(یاسر قنبرلو)

 

                                                                                                                                                        

 

 

!! نوشته شده توسط سیده صدیقه حسینی | 21:18 | سه شنبه 20 بهمن1388 •

هرجای گریه که هستی خاطره هاتو نگه دار

 

 

 

تابستان امسال خیلی خوب بود.تقریبا ً تمام روزهایم را با مهسا بودم.تند تند کتاب می خواندیم.تند تند می رفتیم سینما،بعد کلی در مورد فیلم ها و کتاب ها و آدم ها با هم حرف می زدیم.کلی مسخره بازی در می آوردیم،کلی می خندیدیم....بیشتر عصرها را هم می رفتیم پارک و شطرنج بازی می کردیم.شطرنج بازی کردن توی پارک هم برای خودش عالمی داشت...یادم هست که همه یک جوری نگاهمان می کردند،انگار آن میزهای دو نفره که وسطش عکس صفحه ی شطرنج داشت برای هر کاری بود جز شطرنج بازی کردن...یک بار هم یک پسربچه ی دستفروش که با آن همه اصرار و خواهش نتوانسته بود چیزی به ما بفروشد؛از لجش همه ی مهره ها را به هم ریخت و فرار کرد...خنده ام گرفته بود اما دلم می خواست دنبالش بدوم و حسابش را برسم...

چند باری هم رفتیم تاب بازی!اما تا روی تاب می نشستیم تازه بچه ها یادشان می افتاد که در پارک چیزی به اسم "تاب" هم هست.طفلکی ها چیزی نمی گفتند ولی آدم زیر نگاهشان "تاب" نمی آورد...اما از همه ی این ها که بگذریم روزهای خنده دار من و مهسا آن روزهایی بود که می رفیتم کافی نت و هر کداممان پشت یک سیستم می نشستیم و بعد کلی با هم چت می کردیم...همیشه هم اولین پی اِم را من می دادم که:سلام!کجایی؟دلم برات یه ذره شده!//بعد هم کلی شکلک گریه می فرستادیم و بلند بلند می خندیدیم...

حالا هم قیافه ام درست شبیه همان شکلک های یاهوست.همان هایی که بدجوری بغض کرده اند و همین الان است که بزنند زیر گریه...این خاطره ای بودن بغض دارد،گریه دارد،دلتنگی دارد اما گاهی وقت ها فکر می کنم چقدر خوب است که هنوز خاطره ای هستم؛هنوز گذشته ام را دوست دارم و هنوز چیزهایی دارم که به خاطرشان بگویم:آخ!یادش به خیر..

 

 

 

بیدار مانده ام وسط تختخواب ها

از خودکشی خیس تمام ِ کتاب ها

تا خط به خط نگاه تو را حفظ می شوم

از یاد می برند مرا اضطراب ها

از چشم های بسته ی من در کلاس درس

از گم شدن میان حضور و غیاب ها

انگشت می گذاشت کسی روی زندگی م

تا له کنند روح ِ مرا انتخاب ها

از امتحان چشم تو افتاده ام،ببین!

سر ریزتر شدند به سویم عذاب ها

دیگر به هیچ نقطه ی دنیا نمی رسم

بی فایده ست خودخوری و اعتصاب ها

از من نپرس این که چرا خسته ام چرا؟!

خسته تر از شروع سوال و جواب ها...

 

 

 

چار/پاره ی تنم:

 

رادیو موج می خورد در هیچ
[انقلاب و تب مدرنیته]
این طرف اشتهای کور ِ من
قورمه سبزی و ترشی ِ لیته

قد کشید از برنج ِ دانه بلند
همه ی روزهای کوتاهم
خسته ام...مثل یک زن ِ خوشبخت!
ظاهرا ً هیچ چی نمی خواهم

هیچ چیز ِ من از سرت وا شد
وا نشد چشم کور این گره ها
تا به من خیره می شدی انگار
بسته می شد تمام پنجره ها

گیس من باز فلسفه می بافت
توی افکار خسته ی نیچه
آن قََدَر تند زندگی کردم
که نفهمیدم عشق یعنی چه؟...

موج منفی رادیو می گفت:
از تب عشق و جیره بندی ها
وسط روزنامه های صبح
جستجو در نیازمندی ها

از نیاز عمیق من به خودم
که فقط توی بی کسی می مرد
سهم من از تمام آدم هاست:
چند بازاریاب ِ خوش برخورد

خط کشیدم به دور ِ آگهی ات
خط کشیدی به دور دلخوشی ام
من از اول چه بوده ام؟یک زن
ناموفق!شبیه ِ خودکشی ام....

 

 

 

منتظر شعرهایتان هستیم دراینجا:

ما متهم ردیف اول هستیم

 

 

 

!! نوشته شده توسط سیده صدیقه حسینی | 9:54 | یکشنبه 27 دی1388 •

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم!

 

 

 

چقدر این جا شلوغ است(سایت دانشگاه را می گویم)اصلا ً نمی توانم تمرکز کنم و آن چیزی را که می خواهم،بنویسم.اما خب!سعی می کنم حواسم را جمع کنم تا جمله بندی هایم خوب از آب دربیایند...

چند روز دیگر تولدم است.درست 13/10/68 بود که به دنیا آمدم.الان هم دقیقا ً حس دختری را دارم که سیزده دی تولدش است،هرچند خودم هم درست نمی دانم چه حسی ست؟شاید مخلوطی از ترس و هیجان و افسردگی و آرامش و خوشحالی و بی تفاوتی!یا یک چیزی شبیه این!...تنها حسی که ندارم همین احساس "بزرگ شدن" است که همه درباره اش حرف می زنند!و واقعاً نمی دانم کی قرار است این حس به سراغم بیاید؟!بهرحال من تا چند روز دیگر با همه ی این حس های متضاد متولد می شوم.و اگر از الان دارم این روز را با شعر در وبلاگم جشن می گیرم فقط برای این است که دوست دارم اولین نفری باشم که این روز را به این دختر بچه تبریک می گوید.                                                                                                                                                                      

فقط همین!                                                                                                                                                                                                                                         

 

لولای در...قریژ قریژ...جیر جیر ِ تخت

دارم جواب می شوم از این سوال سخت

«از این که من کجای جهان ایستاده ام

از دست داده ام،فقط از دست داده ام»*

که سنگ می زنم به خودم توی شیشه ها

سوژه شدم میان تمام کلیشه ها

تصویرهای درهم و برهم ...که در سرم

تکرار می شوند... و از هیچ می پرم

از خواب های تو وسط جیر جیر ها

از جا به جایی من و تو در ضمیرها

تکثیر می شوند هزاران هزار "او"

وقتی که قورت داده مرا یک بلندگو

از جاده ها و از سفرم حرف می زند

حتی سکوت، پشت سرم حرف می زند

من روی صفر مرزی تو ایستاده ام

از دست داده ام،فقط از دست داده ام

خورشید من محاصره در زیر چترهاست

باران نشانه ی بد ِ وضعیت ِ هواست!

لغزنده ام...شبیه زمان روی ساعتم

دارم حراج می شوم و...زیر قیمتم!

[خوابیده جیر جیرک تو روی این فلز]

من را بخر که سوخته ام با جلز ولز

ماشین!صدای جیغ تو در کیسه ی هوا

که پرت می شوی به خودت از گذشته ها

◊◊◊

لیوان آب حل شده در بسته های قرص

دارم جواب می شوم از...هیچ چی نپرس!

 

*اصلا ْ ببین کجای جهان ایستاده ای/از دست داده ای فقط از دست داده ای «علی کریمی»

 

 

 

!! نوشته شده توسط سیده صدیقه حسینی | 16:35 | سه شنبه 8 دی1388 •

قلبم یکی در میان برای خودم می زند

 

 

 «چشم هایش مثل قالیچه های پاره پوره ی خیس شده بودند.مثل یک جور جاروبرقی ِ عجیب سعی کردم دلداری اش بدهم.همه ی روضه های عهد بوقی را که به خیال خودمان برای کمک به دل های شکسته ی مردم می خوانیم،برایش از بر ردیف کردم،اما کلمات به هیچ دردی نمی خورند.تنها فرقش این است که آدم صدای حرف زدن یک نفر دیگر را می شنود وگرنه وقتی آدم کسی را که خیلی دوست دارد از دست می دهد و اخلاقش گه مرغی می شود،واقعا ً هیچ چی نیست که بشود به او گفت و خوشحالش کرد.»                                 

نمی دانم چرا از بین همه ی قسمت ها و تکه های خوب و محشر کتاب «اتوبوس پیر» من باید این قسمت را خیلی دوست داشته باشم!آن هم این روزها که دیگر نه کسی را به دست می آورم و نه کسی را دارم که از دست  بدهم و باز هم نمی دانم چرا وقتی وبلاگم را بستم و آن چارپاره را برای خودم کامنت گذاشتم خیلی ها فکر کردند من کسی را از دست داده ام و بعد مثل یک جور جاروبرقی عجیب سعی کردند دلداری ام بدهند.هرچند حق هم داشتند!آخر من خودم را از دست داده بودم....

با این همه دوست دارم از چند نفر که واقعا ً کمکم کردند تشکر کنم برای همین هم همیشه ممنون ِ اکرم حیدری عزیز،نیلوفر اعتمادی،رویا ابراهیمی،شهرام میرزایی و محمد حسینی مقدم هستم که در این مدت من و شعرهایم را تنها نگذاشتند!

به خصوص «فاطمه اختصاری»عزیز که در تمام این مدت شعرهایم را می خواند و با حوصله برایم نقد می نوشت و راهنمایی ام می کرد...

 

بیبین که این جسد ِ مرد اشتراک شده

به دستهای تو امروز سهم ِ خاک شده

شب است!زخم سیاه و عمیق مردمکم

بدون مرهمت ای ماه!سوزناک شده

من و خدا و خودت را گذاشتی رفتی

شدی شبیه شهیدی که بی پلاک شده

تمام عمر پس از این سکوت خواهم کرد

به احترام «غزلگیجه»های پاک شده!

                                                                   

«یاسر قنبرلو»

و یاسر قنبرلو(پدرام کوچولو) که خوب بلد است چه طور یک نفر را با شعرهای خالصانه و محبت عمیقش شرمنده کند...ممنون!

 

چار/پاره ی تنم:

خواستم بی تو فراموش کنم خاطره را

دور ِ تنهایی شب می کشم این دایره را

گیج می رفت سرم از تپش همهمه ها

بستم از ترس نفس گیرترین پنجره را

 

گل مصنوعی گلدان ِ گِلی ام پژمرد

سایه ام پشت سر حادثه ها سُر می خورد

ریشه کردم ته اندیشه ی خاکی زمین

باد دیوانه تر از پیش مرا با خود برد

 

رفتم از شهر تو و بی کسی آدم ها

مثل تلفیق و جداسازی من از غم ها

رفتم اما به کجا می رسد این راه؟...ببین:

خانه ام پر شده از یاد تو و مریـــــم ها

 

یاد بوسه شدنم روی لبی ماتیکی

مردمک های گشادم وسط تاریکی

دور تنهایی این دایره ها چرخ زدن

نرسیدن به تو که دورتر از نزدیکی...

 

روی دیوار منم:سایه ی محوی از مرد

بی تو تکثیر شدم بین عددهایی فرد

وسط بی کسی و نحسی این فاصله ها

سیزده بار به تو نامه نوشتم:برگرد!

 

با خودم حرف زدم ضد جهانی ساکت

بارها کشف شدم توی زمانی ثابت

مثل سگ دوزدنم، به همه چی بو بردم

به جنازه شدنم گوشه ی سرد توالت...

 

 

 

!! نوشته شده توسط سیده صدیقه حسینی | 18:27 | جمعه 13 آذر1388 •

تعطیلم...مثل مدرسه ای بعد از یک شب برفی یا این قبرستان سرد!

 

 

!! نوشته شده توسط سیده صدیقه حسینی | 12:31 | شنبه 17 مرداد1388 •

دل به هر آیینه هر آیینه ای بستم شکست

 

گفته بودم گاهی زندگی تمام حواسش را جمع می کند که ببیند تو چه چیزی را دوست داری تا همان یک چیز را از تو بگیرد و آن وقت است که دیگر از دست هیچ کس کاری ساخته نیست!حالا فقط تمام دلخوشی ام خاطراتی ست که برای این روزها کنار گذاشته بودم،برای روزهایی که تو من را کنار می گذاری!!!می دانی؟من فکر همه چیز را کرده بودم،انتظار هر چیز را داشتم جز اینکه شعرت زل بزند به چشم هایم و انقدر راحت به من بگوید:بی انصاف!

باید قبل از اینکه روزه مچ ِ روزهایم را بگیرد بمیرم!قبل از اینکه کسی جز تو من را برای سحر بیدار کند.قبل از اینکه این دلتنگی ها کار دستم بدهد...باید پیش از بند آمدن باران بمیرم!*

 

گفته بودم که برنمی گردم

به بهشتی که قسمتش کردی

تا ابد توی برزخم اما

تو شبیه همیشه خونسردی

 

جلوی چشم من جدا می شد

کله ی روزه های گنجشکی

مرده بودم که گریه ام می کرد

یک نفر زیر چادری مشکی

 

توی عکس من و خدا و تو

چهره ات بی گناه و نامرئی ست

با همین چشم های ِ...می دیدم:

هیچ کس واقعا ً کنارم نیست

 

تا بریز و بپاش زندگی ام

تکه تکه شبیه پازل شد

روی لب های وسوسه انگیز

روزه ام با دو بوسه باطل شد

 

توی گوشم کسی اذان گفت و

به وجود خودش شهادت داد

خواست تا عشق را بفهمم،بعد

چشم من را به گریه عادت داد

 

تو به من اعتراف می کردی

به گناه قشنگ دلتنگی

من ولی تا همیشه خوابیدم

زیر این قبر کوچک سنگی!...

 

چهارپاره را برای معصومیت این روزها نوشتم اما دوست دارم سایه به سایه ی مثنوی ام بیایید و برایم بنویسید...

 

یک جفت کفش ِ دزدکی از پشت مسجد ِ...

من را به خواب های خدایت نشان بده

از سکسکه میان نماز قضای/(غذای)ظهر

از گریه های داغ ترم روی قلب مُهر

از هق هق ِ حروف مقطع که... میم-گاف

از نورهای خیره کننده در این شکاف

زل می زنم به چشم خدا...برخلاف تو

به اهدنا الصراة الذی....انحراف تو

یا ایهاالمزمل و...[زیر پتوی سرد]

هر جمعه شب صدای توسل میان درد

اشفع لنا...لبیده مرا بوسه های تو

از حاجتی حرام تر از های های تو

از استخاره ای که همیشه بد آمده

هی چنگ می زنم به کجا؟...به سرم زده

می بندی ام به صندلی خالی زمان

زل می زنم به دورترین نقطه ی جهان

به ذهن واژگون تو در ساعتی شنی

به وقف زندگی تو در نون ساکنی

«نونی» که در تنور تنت «آجرم» شده

شب های لخت و پاپتی ات چادرم شده

من زیر چادر به بلوغ می رسیدم

آن جا که بوسه هایت لب خوانی ام می کرد

و چشم هایم زیر بار دوست داشتنت نمی رفت

چیزی در من شکل می گرفت

که از شدت زنانگی اش گریه می کرد

و مثل مرد روی حرف خودش ایستاده بود

و بلند بلند ذکر می گفت:یا قاضی الحاجات...

ذکری که دفع می شودم توی مستراح

برگشته ام که باز ولی...[از کدام راه؟؟]

گم کرده بود قبله،خودش را میان شک

مثل ظهور ِ گیج ولی-عصر در ونک

جا مانده ام دوباره من از کفش های تو

شاید دروغ بود از اول خدای تو...

 

 

*باید پیش از بند آمدن باران بمیرم!حسین پناهی

 

 

!! نوشته شده توسط سیده صدیقه حسینی | 13:25 | یکشنبه 11 مرداد1388 •

این قرار عاشقانه را عدد بده

 

اصفهان بودم.کنار زاینده رودی که خشکش زده بود و داشت به این فکر می کرد که چرا روی تشنگی اش سی و سه بار پل زده اند؟!اصفهانی که درست به اندازه ی غم های من بزرگ شده بود،و خانه ای که من در آن به دنیا آمده بودم ان قدر تغییر کرده بود که دیگر خودش را هم به جا نمی آورد چه برسد به من که سالهاست از حافظه ی حیاطش پاک شده ام و حالا فقط می توانم نرده های سفید دور ِ خانه را بشمارم و به آرزوهایی فکر کنم که با بادها رفت...

 

آرزوهای من فقط می مرد

گوشه ی گریه دار چشمی که...

دارم از فرط عشق می لرزم

در تن این لباس پشمی که...

 

حالا دیگر چهارپاره ها هم فهمیده اند من چه مرگم است.نگاه کن:

 

در من شعاری می شوی هی روی دیوار

با اسپری هم رنگ بغضم می نویسی

زل می زنم به چشم های این شب کور

از شیشه های دودی ِ ماشین پلیسی

 

آژیرهای قرمز یک بوسه ی داغ

که می کشیدم از لب بدبوی سیگار

کابوس هایم یک به یک تا صبح می مرد

در کشمکش های من و این خواب ِ کشدار

 

پهلو به پهلو می شوم دست خودم نیست

لجبازی ِ این روز و شب های بلند ِ...

با دنده ی چپ می زدم بیرون از این خواب

در من فرو می رفت یک درد ِ کشنده

 

درد کمر_باریک تو...[روی نوارم]

باباکرم می رقصدم عریان ِ عریان

خودسوزی یک پمپ بنزین توی قلبم

دلتنگی ِ یک عشق هاچ بک در خیابان

 

از این دهن/دره به کوهی می رسم که...

خوابیده روی قله های سرد و نوک تیز

شب پشت رُل خاموش می شد از همیشه

استارت می زد توی پایانی غم انگیز

 

در خط ویژه دور لب های تو می گشت

یکدندگی ِ این پراید نوک مدادی

دارد به خاکی می زند از ترس امشب

مثل شروع گریه ای غیر ارادی...

 

بعد از تو حتی مرگ:این آزادی محض

به دست های کوچکم دسبند می زد

مثل شعار ِ دوستت دارم همیشه

از پشت دیواری به من لبخند می زد!...

 

 

خدا پاشو من چند سالی باهات حرف دارم...

راستش من خیلی وقت است که انجمن شعرهای رشت را بوسیده ام و گذاشته ام کنار!درست مثل آنها که شعر و ادبیات را نبوسیده کنار گذاشته اند.وقتی به شاعرهای شهرهای دیگر نگاه می کنم و پیشرفتشان را می بینم یک جورهایی دلم از خیلی چیزها می سوزد.از این که همین انجمن ها و همین فضاها باعث شد تا دو شاعر خیلی خوب رشت:«آرش فرزام صفت» و «سید مهدی نقبایی» که همان سالها کتاب مشترکشان نایاب شده بود دست از عشق بزرگشان «شعر» بکشند و برای همیشه  بروند.که واقعا ً گاهی وقت ها باید گذاشت و گذشت...اما به چه  قیمتی؟!!                                                                               

دلم از این می سوزد که این انجمن ها روز به روز از شاعر خالی و از هیچ پر می شوند.اصلا ً اگر خوشبین باشم می گویم بیشترین شاعرهای جشنواره ای را رشت دارد ولی آخر مگر جشنواره رفتن امتیاز است؟آن هم با این اوضاع نا به سامان جشنواره ها و داوری های خنده دار که اشک ادبیات را هم درآورده؟یکجورهایی همه شان به اینکه هفته ای یکبار دور هم جمع بشنود و شعر بخوانند راضی شده اند.هرچند خیلی ها که دیگر خیلی وقت است همان شعر را هم نمی خوانند انگار آن ها هم از اینکه مدام بیایند و شعرهای چند سال قبلشان را بخوانند خسته شده اند.نمی دانم...ولی این را می دانم که دیگر حتی زمان هم نمی تواند چیزی را عوض بکند....

                                                                                                                                             

بالاخره کولاژ به دستم رسید.همان نشریه ی بکر و متفاوتی که انتظارش را داشتم هرچند ضعف هایی هم داشت اما وقتی آن را با شماره ی اول نشریه های ادبی اخیر مقایسه می کنم می بینم که کولاژ یک سر و گردن از همه شان بالاتر است! اما فکر نمی کنم بتوانم این نشریه را به این راحتی ها به دست شاعرهای رشت برسانم!!!ولی دوستانی که نشریه را می خواهند از طریق کامنت به من اطلاع بدهند هرچند که من کولاژ را به دست خیلی از دوستان رسانده ام ولی هنوز تعدادی از آن دست من هست که در اولین فرصت به دوستانی که با من هماهنگ کرده اند می رسانم.فعلا ً که ان/جُمن های رشت دارند به چیزهایی غیر از شعر و نشریه و ادبیات فکر می کنند.راستی آخرش چه می شود.....

 

 

بخوانید:

آخرین سپید من در اینجا

شعری از دوست خوبم حاتمه سیدزاده بعد از مدتها نبودن در انار

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط سیده صدیقه حسینی | 17:56 | جمعه 2 مرداد1388 •

خوش به حال لک لکا که عشقشون قاف نداره

 

بعضی وقت ها به سرم می زند ادای آدم های خیلی خیلی سیاسی را در بیاورم.مدام اخبار را دنبال کنم،توی بحث ها شرکت کنم و حتی مثل بعضی ها از بعضی شخصیت های سیاسی بد بگویم و از بعضی های دیگر تعریف کنم اما خب...نمی توانم!وقتی روز انتخابات،به بهانه ی رأی دادن با مریم حقیقت،شراره رحمانپور،اکرم حیدری و نیلوفر اعتمادی می روم بیرون و زورکی هم که شده برایشان شعر می خوانم.وقتی دلم میخواهد توی برگه ی رأی گیری به جای اسم یکی از آن چهار نامزد انتخاباتی یک بیت شعر بنویسم خب معلوم است که من با هیچ چسبی به سیاست نمی چسبم هرچند که این روزها حتی اگر خودت هم نخواهی سیاست وحاشیه هایش می آیند و روحت را مومیایی می کنند و تو با خودت فکر می کنی ماجرا از کجا شروع شد؟از چشم های سیاه تو یا رأی های سفید من؟!......

روز مادر هم گذشت.درست مثل سایه آمد و از کنارمان رد شد و فقط تو یادت مانده بود وقتی بچه بودیم و خاله بازی می کردیم من مادرت می شد؛فقط تو به مادر ِ بازی های کودکانه ات گفتی:روزت مبارک!...و این جمله آن قدر برای من شیرین بود که دلم می خواست یک دل سیر گریه کنم.آخ!چقدر مادر ِ تو بودن خوب است.اصلا ً فکرش را هم نمی کردم تصور مادر بودن هم می تواند تا این اندازه شیرین باشد.این که حس کنی با تمام بیست سالگی ات مادر کسی جزء عروسک هایت هستی؛آن هم درست وسط قصه های دو نفره!راستی!یادت می آید؟من و تو هیچ وقت با هم دکتربازی نکردیم وگرنه تو حالا می فهمیدی من چقدر تب دارم!!!....                                                                                                                                                                                         

فکر کردم به این که بعد از مرگ

چه برایت به ارث بگذارم

شاید این چارپاره ها کافی ست

تا بفهمی که دوستت دارم....

 

و چارپاره ای که خیلی جدید نیست اما من به اندازه ی تمام روزهایی که با تو همکلاس بودم دوستش دارم!

 

مرگ مغزی خاطرات من

روی آسفالت های بی معنی

از تصادف عجیب می ترسم

بوی خون می دهد شبم،یعنی....

اتفاقی همیشه در راه است

 

دیر می شد دوباره مدرسه ام

وسط خواب های تاریک ِ....

فکر می کرد به تو و عشقت

نیمکت ِ آخر ِ کلاسی  که....

می جویدم ته مدادم را

 

روی تخته نوشت اسم مرا

با دوتا ضربدر که:ساکت باش!

باز تنبیه می شدم در جمع

توی تنهایی خودت ای کاش...

می شنیدی صدای قلبم را

 

زنگ تفریح بود و من بی تو

گوشه ی این حیاط کز کردم

توی لاک خودم فرو رفتم

از نگاه تو سر در آوردم

بغلم کن هنوز می ترسم

 

چشم های تو بازی ام دادند

گریه کردم به خاطر یک...[چی؟]

مشت می کرد دست من را باز

سنگ،کاغذ،[صدای تو]،قیچی

به خدا من بریده ام دیگر....

 

کولاژ:نمی دانم کی قرار است این نشریه ی بکر و متفاوت به دستم برسد اما بی صبرانه منتظر خواندنش هستم.و مطمئنم همان جوری ست که انتظارش را دارم.حتما ً وقتی خواندمش بیشتر در موردش می نویسم....                                                                                                                             

 

تشنج کلمات:کتاب «تشنج کلمات ِ» آقای صالح سجادی هم از کتاب های خوبی ست که این روزها در حال خواندنش هستم و دارم غزل به غزل یاد می گیرم.والبته خیلی زود این هدیه ی ارزشمند را به دست دوستان و شاعران گیلانی هم می رسانم....                                                                                            

جایزه ی ادبی ایران...این روشنای نزدیک: مجموعه ی شعر «آوازهایی که باد برد» با زحمات فراوان جناب «محسن سراجی» به چاپ رسید و اگر شعرهای خودم را از این کتاب فاکتور بگیرم می توانم بگویم مجموعه ای از بهترین هاست.اطلاعات بیشتر در مورد خرید و تهیه ی  این کتاب را می توانید در این جا بخوانید....                    

 

 

 کلیک کنید:

دومین شعر مشترک من و پدرام مجیدی

شعری از من در سایت ماندگار

و

شعری با دندان های "سپید" در غزلگیجه

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط سیده صدیقه حسینی | 3:12 | سه شنبه 2 تیر1388 •

به تو که خاطره هامو به همیشه می بری

 بگذار فكر كنم ماجرا از يك ايستگاه اتوبوس شروع شد.از بليت هاي دو نفره،از صندلي هايي كه زنانگي و مردانگي شان را با تنهايي من و تو قسمت كردند تا تو فاصله ي بي حوصله مان را ديد بزني و من كنار حرامزاده ترين پنجره ي اتوبوس زنانگي ام را گريه كنم.بگذار فكر كنم همه چيز به خوبي نوازش هاي توست وقتي برايم شعر مي خواني،وقتي عاشقانه تر از هميشه توي گوشم نفس مي كشي،وقتي آنقدر به چشم هايم زل مي زني كه من مي توانم نگاهت را از پشت عينك دودي هم حدس بزنم!

 

از سینه بند ِ خیس ابری قطره قطره...

باران شبیه اشک هایم زیر چتر ِ ...

خالی شدم از عصرهای پرسه در باد

تو رفته ای و مانده در این شهر عطر ِ...

تو رفتی و این نامه ها برگشت با بغض

از جمله های ناتمامت روی سطر ِ ...

چیزی نمانده واقعا ً از هم بپاشی

داری مرا از خاطراتت می تراشی

مثل مدادی نوک شکسته،خسته ام از

این عشق کاهی روی تنهایی ِ کاغذ

روی خطوطی که به خوابت وصل می شد

تنهایی ام تنها تر از یک نسل می شد

لب های من شب را تلفظ کرد از ترس

در بوسه ای غمگین تمرکز کرد/ از ترس↓

خیره شدم خوشبختی ام را پشت پرده

از شیشه ای که شب خودش را خیس کرده

مثل زمستان های بی تو سخت دلسرد

از چشم هایت یک نفر هیزم می آورد

کبریت ها با احتیاط آتش گرفتند

من بی خطرتر سوختم در انجمادت

در سکس دسته جمعی ِ تن های تنها

در تختخواب کوچک بی اعتمادت

در خودکشی قرص های ضد هر چیز

که اتفاق/افتاده باران را به یادت....

 

 

 پاره ی تنم:چهارپاره

پر زدم از جهان تو با غم

با دو بال ِ شکسته ی مجبور

گریه کردم میان دلتنگی ت

مثل بوسیدن کسی از دور

 

از تلاقی قصه ها می مُرد

یک نفر روی تخت غمگینم

این ترازو هم از نفس/ افتاد

وسط خواب های سنگینم

  

سر در آوردم از خودم با شک

گم شدم در جهان متروکی

سخت بیدار می شدم از خواب

با صدای دو ساعت کوکی

 

کوک خوردم به خاطراتی که

کینه می دوخت مخمل من را

خنده ی نخ نمای بدبختم

ریسه می رفت توی سوزن ها

 

وصله می خورد از تنم ناجور

به لباسی که ناتنی ام بود

لخت می شد خیال من از تخت

عشق تو طبّ سوزنی ام بود

 

سوزنم گیر کرده بود از ترس

روی یک حس وسوسه انگیز

می شمردی نفس نفس من را

مثل یک جوجه آخر پاییز

 

جیک جیک جنازه ای معصوم

توی حمام های هرجایی

رقص یک گربه زیر دوش ِ باز

جفت بازیّ چند دمپایی

 

شهر دنبال لنگه ات می گشت

تا به تا می دویدی از دست ِ...

مثل اجبار پر زدن از هیچ

وسط کوچه های بن بست ِ ...

 

آسمان توی بغض من جا ماند

هق هق ابرها حرامم شد

رگ گریه گرفت چشمم را

چتر خیس تو پشت بامم شد

 

چکه ی ترسناک تنهایی م

زیر یک شیروانی ِ شکاک

نعش یک عشق روی دوشی سرد

دفن موجود زنده ای در خاک

 

نخ به نخ توی زندگی می سوخت

گریه های گرسنه ی سیگار

دود می شد بدون تو "بودم"

پشت یک قرن آجر و دیوار...

 

 در چشم هایت به روز می شوم:

دو سپید از من در  اینجا

سه شعر از من در سایت هجوم

باز می آیی سراغم؟...یاسر قنبرلو

دو غزل از نیلوفر اعتمادی

چیزی شبیه راه رفتن روی سنگریزه ها....اکرم حیدری

 

 

!! نوشته شده توسط سیده صدیقه حسینی | 17:11 | جمعه 28 فروردین1388 •

باید پیش از بند آمدن باران بمیرم...

 

دوست داشتم تمام زمستان امسال را مثل آن پرسپولیسی های دو آتیشه زل بزنم به شعله های آبی بخاری و به این عصر یخبندان فکر کنم آن وقت شاید معنی دست های کوچکت را توی جیب های داغ کاپشنت می فهمیدم!شاید دیگر پشت سیم های بی ارتباط ِ تلفن از حس آمیزی نفس هایت،نفسم بند نمی آمد.و شاید انقدر دور نمی شدی که مجبور بشوم دوست داشتنت را حدس بزنم و بعد با پس زمینه ی سکوت روزی سه بار از خودم عکس بگیرم!

اما حالا دارم هفت سینم را با هق هق آدم برفی هایی می چینم که تمام زمستان را پشت سرم حرف زدند و بعد حوصله شان از صبوری ثانیه هایم سر رفت و به سرعت باد ساعت هایشان را هزار و سیصد و شصت و هشت دقیقه عقب کشیدند تا همه بفهمند من دو دقیقه زودتر عاشق شدم!!!

 

توی این سرزمین بی سایه پدرم سایه ای ست از بودن

نیمه ی ناشناس تاریکش خیره مانده به نیمه ای روشن

قرص اعصاب می خورد شب را مثل کابوس های تو با شک

با خودم فکر می کنم فقرست، فرق بین مُسکن و مَسکن

لمس این سکه های ساکت تر ته سردی ِ جیب هایم مُرد

زیر سقف نداشتن هایم آسمان گریه می کند در من

چشم می دوختم به رویایی که فقط دور می شد از دیدم

حس خوشبختی نخی بودم توی سوراخ گیج یک سوزن

مثل یک مشت میخ ریز و داغ زیر پای برهنه ی دنیا...

راه می رفت زندگی با درد روی تنهایی تو مخصوصا ً

زندگی مثل پیرمردی زشت توی زنبیل کهنه ای خوابید

کفش هایم به هیچ چسبید و همه ی شهر پر شد از رفتن...

 

خوشحالم به خاطر نرگس میرفیضی عزیز که دارد روز به روز بهتر و بهتر می شود.هم در داستان هم شعر و هم ترانه!خوشحالم برای عطیه محمدی که دلتنگی های همیشه اش بهانه ای شد برای اینکه شعر را شروع کند و با عشق ادامه اش بدهد!و باز هم خوشحالم به خاطر اکرم حیدری عزیزم که شعرهایش پشت تمام میکروفون های جهان فریاد می کشند که او چقدر با استعداد است و دارد برای بهتر شدن تلاش می کند!

اکرم حیدری: چیزی شبیه راه رفتن روی سنگ ریزه ها

عطیه محمدی: شعرهای یک شاعر غیر حرفه ای

نرگس میرفیضی: ش ع ر ش ک ل ا ت

 

راستش حیفم آمد از این سه نفر ننویسم برای همین هم پیشنهاد می کنم حتما ً حتما ً وبلاگ هایشان را بخوانید و برایشان بنویسید....

 

بگذار برایت از بن بست هایی بنویسم که بمب باران شد:

 

دایره می کشید دور خودش توی دنیای مارپیچی که...

نیش زد پله پله پایش را پرت شد به جهان ِ تاریک ِ...

توی خمیازه های خواب آلود می خزیدم به خلوت شب ها

عشق شش وجهی ام در این کابوس تاس می ریخت از مکعب ها

خانه ها را عقب عقب رفتم همزمان با شمارشی معکوس

سوختم مهره مهره بازی را وسط چند شنبه ای مأیوس

جوش آمد تمام زندگی ام داغ کردم میان یک کتری

از گذشته رسوب می کردم وسط این اتاق شش متری

پرده ها را کشیدم از سیگار پشت یک قرن شیشه ی دودی

فوت کردی تمام ِ عمرم را چرخ خوردم میان بیگودی

دایره توی دایره پیچید دور من با شعاع نامعلوم

پله پله سقوط می کردم از همین ارتفاع نامعلوم

باد موهای فرفری ام را باز می بُرد سمت باران ها

مثل موهای چتری ات می ریخت روی پیشانی ِ زمستان ها↓

«چین» نخوردم شبیه« دیواری» که تو را بند آمد از راهم

با تو تا مرگ یک نفس رقصید دامن گریه دار ِ کوتاهم....

 

بخوانید:

دو سپید از من در اینجا

شعر جدید محدثه کوچولو در عروسک سخنگو

 

 

 

!! نوشته شده توسط سیده صدیقه حسینی | 9:8 | جمعه 16 اسفند1387 •

مثل دري به فراموشي لولا شده ام!

 

«حرف اول»

تو مثل روز اول دي ماه و

آغاز روز برفي ِ من بودي

رفتي شبيه خاطره ها اما

تو عشق ِ پنج حرفي من بودي!

  

«حرف دوم»

اس ام اس هاي خالي از هر چيز

فِيلد مي شد!شبيه هر روزم

توي خاموشي شب و گوشي ت

مثل سيم كارت عشق مي سوزم

 

«حرف سوم»

رشت امشب دوباره باريد از

چشم هايي كه كودك ِ عشق است

[من به باران "محل" نمي دادم]

اين صداي "خروسك" عشق است

 

«حرف چهارم»

مثل دردي به جانت افتادم

آسپرين بچه را جويدي باز

عشق را ذره ذره تب كردم

و تو يك ذره هم نديدي باز

  

«حرف پنجم»

اسم غمگين و كوچكت را كاش

روي قلب ستاره بنويسم

توي تنهايي ام فقط بايد

بعد تو "پنج پاره" بنويسم!

 

همه چيز از همين پنج حرف شروع شد.همين پنج حرف معمولي كه به هم وصل شد و بعد برايم حرف در

درآورد كه دوستش دارم و من هم مثل بقيه كم كم داشت باورم مي شد كه او،فقط و فقط و فقط او را

ميخواهم اما تا چشم باز كردم ديدم سر ِ«الف» را كلاه گذاشته اند و دارند به «ر»ي تنها مي خندند.تقصير

خودم بود.از اولش هم نبايد كتاب هاي گروه سني «پ» را مي خواندم.بايد فقط ورق مي زدم و مثل همه به

عكس هايش نگاه مي كردم و بعد مي گذاشتمش در بالاترين قفسه ي كتابخانه ام تا دست هيچ كس به آن

نرسد؛حتي خودم!

اين ها را تازه ديشب فهميدم.همين ديشب كه همه ي كتاب هايم خودكشي كردند!

 

خاموش شد درست شبيه چراغ ها

عادت به خواب داشت شبيه اتاق ها

افتاده بود باز به پاهاي زندگي

از چشم بندي ِ همه ي اتفاق ها

رد مي شوند خاطره هاي خفيف من

از عطسه هاي پشت ِ هم ِ‌كوچه باغ ها

گلبول هاي قرمز تو قرص آهن اند

كه مي كِشند قلب مرا زير داغ ها

در كوره هاي كودكي ات پخته مي شوم

با چشم هاي كورتر از اين اجاق ها

ديگر خبر ندارم از آن كوه پير كه

خوابيده توي غار «قار»شبيه كلاغ ها!

 

زندگي مرا از «پا» درمي آورد/بوي گند جوراب هايش/هر هشت ساعت/در نسخه هايم مي پيچد/حالت تهوع به شب دست مي دهد/حس ِ‌لامسه ام را از دست مي دهم/نسخه نسخه مي نويسي:/قرص هاي نصفه خاصيت حل شدن ندارند/اين روان نويس ها/آسايشگاهم را رواني مي كنند/دل مي كَنم/دوست داشتنت روي تخت بستري شود/بيمارستان نفس هايم را در سينه حبس مي كند/در سينه ي قبرستان مي خوابم!

 

از بي رمق دويدنمان در كنار هم

از مانعي بلند به من پرت مي شدي

هي حبس/مي كشم نفست را به سينه ام

مثل اسير كردن ِ يك افسر ِ خودي!

 

قطع نخاع مي شوي ام پشت خاكريز

تنهاتر از...تمام تنم لمس مي شود

اين جنگ ِ تن به تن كه مرا مي تند به تو

در سايه هاي مثنوي ات شمس مي شود

 

خورشيدهاي كوچك من خيره مي شوند

به سردخانه اي وسط دست خوني ات

افتاده است نعش جهان روي دوش تو

زخمي شده ست خاطره هاي عفوني ات

 

از روي مين به داغي بغضت گذشته ام

اين سينه خيز با تو به پايان رسيده است

هي منفجر شدم وسط بمب ها ببين!

اين زندگي دختركي جنگ ديده است

 

بايد تمام شهر به يادم بياورند

اين كوچه هاي گم شده ي بي سواد را

شب در هواي رفتن تو گريه كرده تا

با اشك شستشو بدهد ذهن باد را

 

زل مي زنم به عقربه ي كوچك زمان

كه دور مي زند همه ي زندگي م را

يك دست ناشناس تر از عكس هاي تو

هل مي دهد دوباره مرا سمت هيچ جا

 

چسبيده ام به خاطره هايي كه هيچ وقت

زنده نمي شوند برايم بهار من!

بايد قبول كرد عزيزم كه سال هاست

بي حركت است صندلي چرخدار ِ من...

 

ب خ و ا ن ي د

داستان جديد من در تاريكخانه

سه شعر از حميده محمدرضاپور در ريل شيشه اي

 

 

 

!! نوشته شده توسط سیده صدیقه حسینی | 16:58 | شنبه 19 بهمن1387 •

من هرگز با تو گرگم به هوا بازی نمی کنم

 

چند سال است منتظر ماندم کوچه از پشت شیشه برگردد

کفش های عروسکی ات باز از مسیر همیشه برگردد

از علف های هرزه می ترسم!از همه قارچ های سمی هم

آه هیزم شکن نمی خواهم که درختم به ریشه برگردد

چند چیز عجیب و گوناگون رخنه کرده به سوژه ها مثل ِ

روزنامه نگار پیری که باید از این کلیشه بر گردد!

 

یادت هست؟اولین کتابی که خواندم «زیباترین آواز» بود و بعد «دخترک کبریت فروش» و بعدش را دیگر یادم نمی آید اما یادم هست که «شاهزاده ی خوشبخت»،«عروسک سخنگو» و «هفت کوتوله در جنگل» را خیلی می خواندم و خیلی دوستشان داشتم.یادم هست هر شب برای آن عروسکی که هیچ وقت چشم هایش را نمی بست سیندرلا و سفیدبرفی و داستان های مجله های کودکانه را می خواندم و او هیچ وقت خوابش نمی برد!...نمی دانم اولین بار چه کسی وادارم کرد؟!شعر حفظ کنم ولی می دانم که آن وقت ها فقط شعرهای حافظ و پروین اعتصامی را حفظ بودم.خوب یادم هست که مدرسه نمی رفتم اما عاشق مشاعره بودم و همیشه هم با خودم مشاعره می کردم که هم برنده باشم هم بازنده!یادت هست؟توی آن خانه ی صد و چند متری یک اتاق کوچک داشتم که پنجره نداشت اما همه چیز من بود!آن وقت ها دلم می خواست مجری باشم و همیشه هم جلوی آن آینه ی کوچک می ایستادم و از زمین و زمان حرف می زدم و تمرین می کردم.هر شب رادیو گوش می دادم.مدام نمایش رادیویی می نوشتم و اجرا می کردم.حتی صداهای ضبط شده ام را هم نگه داشته ام و حالا که گوش می دهم می بینم که صدایم هنوز همان طوری ست و اصلا ً معلوم نیست کی می خواهد بزرگ شود؟!هرچند بدم نمی آید بچه بودنم را به رخم بکشی.اصلا ً مگر من به جز این بچگی چیز دیگری هم دارم که دلم به داشتنش خوش باشد؟!

 

مثل یک پالتو بدون تو دکمه دکمه [به سرفه] افتادم

همه ی پرسه های پاییزی رفتی و رفته است از یادم

به تنم گریه می کند باران زیر چتری که بسته چشمش را

روزها می وزد به من از دور آرزویی که داده بر بادم...

هفت پشتم به کوه برمی گشت از تونل های تا ابد تاریک

خودخوری عادتی قدیمی بود نسل در نسل بین اجدادم

می رسید از بلوغ جسمی سرد/کودکی ِ کبیسه ام بی تو↓

مثل سیگار نصفه ای می سوخت لای انگشت های معتادم

چشم هایم دوباره ماتش برد پشت این شیشه های شطرنجی

بند  بند ِ وجود باران را قطره قطره شکنجه می دادم

خوابهایم شروع شب هایی ست وسط سال های نوری که

می گذشت از تنفرم با عشق از منی را که جمع ِ اضدادم....

 

این درددل ها را بگذار به حساب بهم ریختگی روزهایم که باور نمی کنند بزرگ شده ام.آن قدر بزرگ که بتوانم نفس هایت را حدس بزنم و بعد با چشم های بسته تا هزار و سیصد و شصت و هشت بشمارم و به اختلاف سنی خنده دارمان فکر کنم!!!

شیرِ آبی که گریه می کردی

توی یک ظرفشویی ِ غمگین

روی بشقاب های بغض آلود

در سکوتی سیاه و سرسنگین

 

چند زانو نشسته ام روی ِ

این موزاییک های افسرده

مثل احساس تشنگی،خیسم!

مثل احساس زندگی،مرده!

 

چاقو از درد گوشه ای افتاد

دسته اش را بریده بود انگار

واقعا ً داشت خودکشی می کرد

جلوی چشم این همه دیوار

 

جلوی چشم های تاریکم

روشنی!پشت عینکی دودی

وسط چیزهای نامربوط

مثل قانون ِ نسبیت بودی

 

نسبت خیس ابر با،باران

رعد و برقی همیشه در پاییز

توی این خانه ی بهم خورده

نسبت چند صندلی با میز

 

پست می کرد نامه هایت را

که به یک شهر دور ناچارم

جوهر جمله هام می خشکید

وسط اشک های خودکارم

 

به کسی احمقانه چسبیدم

که مرا ناامید بوسیده

از گذشته به خواب می رفتم

ته این لوله های پوسیده↓

 

فکر کردم به فاضلابی که

جمع می شد میان خوشبختی

زور می زد جدا شود از خود

زور می زد جدا...به هر سختی

 

گیر کرده گلوی من در تو

[لوله کش های پیر می فهمند]

از دلت درمی آورندم باز

[لوله کش ها چقدر بی رحمند]

 

زندگی زایمان ِ یک زن بود

توی این ارتباط ِ بی سرپوش

گریه ی یک اجاق گاز ِ کور

وسط چند شعله ی خاموش!

 

بخوانید:

یک شعر سپید از من در اینجا

یک غزل از من در سایت ماندگار

داستان محدثه کوچولو در جیک جیک!من داستان می نویسم

حتما بخوانید:

حمیده محمدرضاپور عزیز هم  با سه شعر به روز است!

 

دانلود کن!گوش کن!این حال من بی توست...

!! نوشته شده توسط سیده صدیقه حسینی | 11:39 | سه شنبه 8 بهمن1387 •

تو که تنها نمی مونی!من تنها رو دعا کن

دو روز پیش تولدم بود اما خب!کم طاقت تر از آن بودم که تا شب صبر کنم و زل بزنم به گوشی موبایلم که ببینم چند نفر یادشان می آید من به دنیا آمده ام؟فکر کردم وقتی دارم در لبخندهای سندتوآل  می میرم دیگر سندتوآل کردن یک پیام تبریک از زبان خودم به خودم مرا نمی کشد.واتفاقا ً همین کار را هم کردم و خیلی ها خوششان نیامد و گفتند:کارت اصلاً قشنگ نبود!...نمی دانم!احتمالا ً قصد داشتند مثل هرسال با همان کلمات تکراری،تولدم را تبریک بگویند ولی بهرحال من از کاری که کردم پشیمان نشدم.من هنوز شیفته ی آن قسمت از طنز مِستِربینم که سال نو شده و «مستربین» برای خودش کارت پستال می فرستد!!!و از اینکه همه به این صحنه می خندند گریه  ام می گیرد...

 

توی جهان می افتم از این بند ناف ِ ...

مثل پشیمانی بعد از اعتراف ِ ...

گم کردن یک حرف کوچک «عین» یک «شین»

تنها نشستن روی تنهایی «قاف ِ ....»

خسته شدن از دوستت دارم_ندارم

از نامه دادن با دو تا حرف اضافه

من را به خورد قرص ها می دادی/ از ترس

می مردم از این بی کسی های کلافه

از این همه دیوار دور زندگی مان

از دیدن این قاب عکس بد قیافه

***

دیشب ورم های تنم با تو/نخوابید

چیزی نفس می زد مرا زیر ملافه...

 

همه چیز تا تولدم طول کشید اما امسال دیگر هیچ کدام از شمع های روی کیک را خاموش نکردم..گذاشتم همه شان از خجالت چشم هایت آب شوند.راستش من را یاد شمع هایی انداخت که نیلوفر برایت نذر کرده بود.یاد تمام روزهایی که با گریه گذشت.یاد آن شبی که باران می بارید و نیلوفر پشت پنجره برایت دعا می کرد و من پشت به قبله!!!یاد آن هفت روزی که به خودم گفتم برای دوباره پلک زدنت روزه می گیرم و بعد، تو قبل از اینکه روزه هایم به روز هفتم برسند پلک زدی!تمام پنجره ها را پلک زدی!یادت هست؟این چندمین بار بود که نفس هایت دعاهای پشت به قبله ام را مستجاب می کرد.حالا دارم برایت چهارپاره می نویسم و تو با نفس  هایت صیغه ی محرمیتمان را صرف می کنی!بند بند این چهارپاره دچار چشمهای  توست:  

 

از فکرهای منزوی ام خیره می شوم

از این جهان به پنجره ای رو به دوردست

دلگیرم از نگاه تمام پرنده ها

پاییز سهم کوچک ِ کوچیدن منست

 

یک شب شروع می شود از نقطه ای سیاه

پرواز دسته جمعی ما در مسیر باد

گم می شوم شبیه نشانی ِ خانه ای

در دست های خسته ی یک عشغ بی سواد

 

با چشم های بسته تری می رسم به تو

به ارتفاع برفی این قله های پوچ

به درّه ای دریده تر از رد پای ترس

در ارتباط منطقی آسمان و کوچ

 

رفتی و بعد رفتنت آب از سرم گذشت

این شهر در حریم من و رودخانه هاست

یک ابر زیر چتر خودش گریه می کند:

باران روایت همه ی دردهای ماست

 

از پشت کوه آمده خورشید و مثل داغ

مانده ست روی قلب بیابانی ِ زمین

طوفان شن به پا شده در کفش های باد

از پشت شیشه های مشجرترت ببین:

 

دینا شبیه شکلک ِ یک ابر گریه دار

در چشم های خیس تو تغییر می کند

هر لحظه یک ستاره ی غمگین،کویر را

با زخم های باااااز نمکگیر می کند....

 

 بخوانید:

داستان جدید من تاریکخانه

داستانی از محدثه کوچولو در اینجا

شعر کوتاهی از مهلا کوچولو در اینجا

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط سیده صدیقه حسینی | 15:24 | یکشنبه 15 دی1387 •

مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید

 

مخفی شدن از خاطرات خوب ِ تاریک ِ....

هی گریه کردن در صدای تلخ اِنریکه...

به چیز سفتی تا ابد تا...مشت کوبیدن

از فرط گریه با دهانی بسته خندیدن

مثل دو بوسه روی لب هایت اثر کردن

برگشتن از تنهای ات،تنها سفر کردن

دنبال ِ چی؟!...دائم دویدن های ِ بی حرکت

شکلک در آوردن برای عشق با نفرت

از خودزنی ِ روزهایت توی آیینه

در این اتاق لعنتی هرشب قرنطینه

به بدترین ِ چیزها هم سخت چسبیدن

به خواب های بی حواست تخت چسبیدن

با یک متکا بی کسی ات را بغل کردن

شب را دوباره توی تاریکی ش حل کردن

خیره شدن به نیمه ی خالی یک لیوان

به لامپ های بی دلیل از سقف آویزان

خیره شدن به چیزهای ِ کور ِ مادرزاد

به آخرین قرصی که از دست تو می...افتاد!

 

در این مدت به خیلی از وبلاگ ها سر زدم؛خیلی شعر خواندم؛برای خیلی ها« تا آن جا که توانستم » کامنت گذاشتم و به خیلی از وبلاگ های خوب لینک دادم.اما چیزی که حسابی افسرده ام می کند این است که ببینم کسی وبلاگ ِ ادبی اش را برای یک مدت طولانی به روز نکرده و قصد به روز کردنش را هم ندارد.نمی دانم چرا این اتفاق می افتد فقط این را می دانم که اتفاق خوبی نیست.لااقل در این روزهای بد... 

 

با این «گره»ی تازه چه «کورم» کردند

از «دیدن ِ» یک پنجره دورم کردند

من خسته ام از نیامدن وقتی که

اندازه ی یک «عطسه» صبورم کردند!

 می دانی؟دارم به بی انصافی ِ ساعت هایی که گذشت فکر می کنم.به این که هی دکمه های ماشین حسابم را فشار می دهم اما هنوز نمی دانم چند تا؟! دوستت دارم آن وقت تو...بگذریم/

 

امشب شروع می شوم از پشت پلک هات

مثل کتاب های بدت:بی مقدمه

راوی تویی و شخصیت چند گانه ات

راوی منم...و دخترکی خسته از همه

 

در پانوشت هات به من فکر می کنی

در حاشیه به خاطره های عقب تری

در جستجوی زندگی بی نتیجه ات

افسانه های شخصی یک کیمیا گری

 

از فعل های ساده ی من صرف می شوی

از بودنی بعید که مثل نبودنست

دیگر به چاپ چندم چشمت نمی رسم

این بغض پر تیراژترین غصه ی منست

 

بر روی طرح جلد فقط گریه کرد بعد

حتی صدا به آن طرف ِ جلد هم رسید

از جمله های درهم و برهم که من تو را...

ویرایش ِ همیشه ی یک صفحه ی سپید

 

فهرست وار می گذری از نگاه من

از اتفاق های بدی پشت ِ پرده ام

تو سالهاست رفته ای و در کتاب هات

من مثل ویرگول فقط مکث کرده ام....

 

بخوانید:

یک داستان کوتاه از من در تاریک خانه

یک ترانه ی جدید از من در اینجا

و

یک چهارپاره از من در سایت آدم برفی ها

 

وبلاگ محدثه کوچولوی عزیزم هم با یک داستان افتتاح شد!حتما ً سر بزنید و بخوانید:

www.memol1380.blogfa.ir

 

   

                      

                                              

!! نوشته شده توسط سیده صدیقه حسینی | 18:51 | پنجشنبه 16 آبان1387 •

خیابان امتحان ساده ای ست که همه از آن رد می شویم!

 

سحری را با تو می خوردم فقط آن سال ها

با دو تا بوسه تو را بیدار می کردم عزیز

تا دلم هی ضعف می رفت از نگاه عاشقت

روزه ام را با لبت افطار می کردم عزیز...

دوستش داشتم.مثل سحرهایی که تا می آمدم با بوسه هایش سیر بشوم صدای اذان بلند می شد و بعد نمازهای ناشیانه ی من پشت سرش رکعت به رکعت می رقصیدند.دوستش داشتم که جزء به جزء ِ قرآن را به نامش می خواندم و به چشم هایش که می رسیدم وقف می کردم.اصلا ً همه چیزم را وقف می کردم.کسی چه می داند کفّاره ی کدام گناه کبیره را می دادم؟!...

در این کلاس خسته به تو فکر می کنم

در جزوه های گیج ترم در مثلثات

در زنگ جبر،هندسه،قرآن...عزیزکم!

من دوست دارمت!به تمام ِ مقدسات...

دانشجو شدم.به همین راحتی!اصلا ً هم مهم نیست که وقتی کارنامه ام آمد چه رشته ای قبول شده بودم.مهم این است که حالا می خواهم ریاضی بخوانم.یعنی فعلا ً تنها چیزی که آرامم می کند همین است که بروم روی آن تک صندلی های تنهای دانشگاه گیلان بنشینم و زل بزنم به تخته ای که پر از فرمول های ریاضی ست.همین آرامم می کند.این که بزنم زیر تمام چیزهایی که نیست...هرچند نیلوفر راست می گوید:مهندس ریاضی که نداریم!داریم؟!

تو از کدام فصل رسیدی که این چنین

دنیا پر است از هیجانات ِ بودنت

چشمان تو همیشه مرا «کیش» می کنند

من مانده ام هنوز ولی «مات» بودنت...

چشماتو هم بذار رفیق!بیا تا بچگی کنیم...

می خواهم بگویم شاید شعر نوشتن درباره ی بچه ها کار سختی نباشد اما شعر نوشتن برای بچه ها تا دلتان بخواهد سخت است.بچه ها باهوش تر از آنند که فکرش را می کنید و همه چیز را خیلی بهتر از ما لمس می کنند و می فهمند.بهرحال همه ی این ها را گفتم که بگویم «نرگس میرفیضی» و «الهه ملک محمدی»از آن هایی هستند که دارند با تمام انرژی برای بچه ها می نویسند.پس پیشنهاد می کنم این وبلاگ های کوچولوی دوست داشتنی را هم ببینید:

کودک درون

و

ناخدا خورشید 

اینجا آخر خط است!

حالا فقط من ماندم و چهارپاره ای که هنوز هم وقتی می خوانمش نفسم می گیرد!

ببین!

من به چهارپاره دچارم و چهارپاره ام به تو که چشم هایت بیچاره اش کرده...

 

برگ یک اتفاق نارنجی ست

که فقط از درخت می افتد

مثل خواب عمیق من در تو

وقتی از روی تخت می افتد

 

من همینم!همین که می بینی

دختری با نگاه آلوده

فکر می کرد عاشقش هستی

فکر می کرد عاشقت بوده

 

فکر می کرد به خودش اما

غرق می شد در این فراموشی

بعد ِ تو باز می پرند از من

همه ی خواب های خرگوشی

 

همه ی دردهای غمگینم

دردهایی که تا ابد مُسری ست

با همین چشم های ِ...می دیدم

هیچ کس واقعاً کنارم نیست

 

دایره های درهم و برهم

رقص ِپای دو آدمک کوکی

در سرم گیج می رود هرشب

چیزهای همیشه مشکوکی

  

مرده ام در سیاهی مطلق

می دمد باز هم خدا در من

وسط یک تلسکوپ تنها

جایگشت ِ  ستاره ها در من

 

در شلوغیّ ِ محض می دیدند

چشم هایم فقط ربودن را

به خودم سفت سفت می بستم

آخرین دکمه های بودن را

 

بودنی که همیشه کوتاه ست

مثل این روزهای پاییزی

باز می ترسم از خودم! انگار

می زند زیر گریه ام چیزی...

 

برگ یک اتفاق نارنجی ست

که فقط زیر پات می افتد

مثل یک عکس دسته جمعی که

بعد از این مات ِ مات می افتد

 

 

 

 

 

 ترانه ام را در اینجا بخوانید

http://www.ghazalgije.blogfa.ir/

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط سیده صدیقه حسینی | 9:20 | شنبه 30 شهریور1387 •

من همونم که همیشه سیب ممنوعه رو چیدم....

 

آخرین بوسه ی خدا مردی ست که خدا از دهانش افتاده

دردهایی که می کشد من را ، از سر شب به جانش افتاده

پشت می کرد به حرم اما ذوب می شد دوباره از/ خورشید↓

مثل قرص همیشه جوشانی ست که ته استکانش افتاده

این که اصلا ً ندیدی اش حالا زندگی سگی یک مرد است

توی قلاده های قلابی...او فقط استخوانش افتاده↓

زیر دندان گرد دنیایی که زمین را دوباره قل می خورد

کشف تنهایی خدایی که دیشب از کهکشانش افتاده

سر راهی که تا نمی بینم یک نفر شیر می خورد از من

طعم تف های ترش و شیرینش مثل من از زبانش افتاده!

                                                                    ۲۹ مرداد ۸۶

                                                                                            

فکرش را هم نمی کردم جشنواره ی دانش آموزی امسال انقدر بد باشد.تقصیر خودمان هم بود.باید همه چیز را از پشت شیشه های کثیف آن مینی بوس زهوار در رفته ای که ما را به آن اردوگاه لعنتی برد می دیدیم.نباید می گذاشتیم کار به اینجا بکشد؛ که یک عده دانش آموز بدبخت بروند پشت آن تریبون مسخره و شعرهایی را که آن قدر ناشیانه دزدیده بودند تحویلمان بدهندنباید....احمقانه ست که توی برنامه می نویسند:شبی با شاعران و نویسندگان!...و وقتی می روی می بینی خبری از شعرخوانی نیست و فقط یک آدم غیر قابل تحمل را آورده اند روی سِن که تقلید صدا بکند و دیگران را بخنداند.آن هم صدای خواننده هایی که مجری برنامه حتی جرات ندارد اسمشان را بگوید.آن وقت....

 

جماعت من دیگه حوصله ندارم

به خوب امید و از بد گله ندارم

 

واقعاً دیگر دلم نمی خواهد چیزی را به یاد بیاورم.هیچ چیز جز خاطره ی شب هایی که تا صبح بیدار ماندیم وشعر خواندیم و حرف زدیم.جز دیدن دوستانی مثل زهرا اسماعیل زاده*پریا شجاعیان*فاطمه دریایی*محدثه خسروی*فریده قلی زاده و ....همه و همه و همه!

راستی!

این روزها به چهارپاره دچارم:

 

روزهای همیشه سرگردان

زندگی لابه لای یک پوشه

گم شدم توی جیب تاریکت

مثل یک اسکناس بی گوشه↓

 

به خودم چسب می زدم محکم

پارگی ِ گذشته را از درد

جلوی چشم های غمگینم

دست هایی مچاله ام می کرد

 

دست هایی که مشت می شد از

همه ی کینه های افسرده

زل زدی به عروسکی زنده

توی آیینه های افسرده

 

باربی عاشقانه می رقصید

توی چشمان کوچک شرقی

مانده بین گذشته و حالا

پله های مردد ِ برقی

 

زندگی جدید من در شهر

با خودش حرف می زند آرام

یک نفر ترک می کند من را

یک نفر داد می زند:اعدام!

 

که خودم را فقط بیاویزم

از طنابی که سخت پوسیده

[فکر کردم به نور تاریکی

که به این سنگ قبر تابیده]

 

که به این سنگ قبر نزدیکم

از وقوع دوباره ی یک قتل

مثل موجود زنده ای لغزید

زیر پاهای مرده ام یک سطل

 

روشنایی درست قسمت شد

بین سوراخ های یک زنبیل

فکر کردم بدزدمت مثل ِ

سرقت از یک مغازه ی تعطیل!

 

سرقت از چیزهای نامرئی

سرقت از بسته های ارسالی

باز دنبال زندگی گشتن

توی یک گاو صندوق خالی

■■■

دستخط مداد کم رنگت

روی این اسکناس ها می ماند

دختری "دوستت ندارم" را

با صدایی گرفته تر می خواند

 

برو!از خاطرات من برگرد

از همین کوچه های بی پایان

آخر این مسیر چیزی نیست

جز صدای شنیدن باران....

 

 

التماس دعا!

 

 در  اینجا ترانه ام را بخوانید!

 

!! نوشته شده توسط سیده صدیقه حسینی | 9:17 | سه شنبه 12 شهریور1387 •

تو به تقوای غزل مشکوکی!من به تردید تو ایمان دارم...

 

خیلی دوست دارید بدانید نتیجه ی کنکورم چه شد؟نه؟معلوم است که دوست دارید.اصلا ً مگر خبری از این هیجان انگیزتر هم هست؟وقتی کسی که آخرین بار من را در جشن تولد دو سالگی ام دیده زنگ می زند و نتیجه ی کنکورم را می پرسد.وقتی نزدیک 600 اس ام اس با همین کلمه های مسخره می آید که:سلام!رتبه ت چند شد؟؟   مگر می شود شما نخواهید بدانید که....؟خب!خب!خب!فعلا ً همین را می گویم که رتبه ام نه مثل برادرم دو رقمی ست و نه مثل خواهرم سه رقمی!این که قرار نیست من هم مثل آن دو نفر بروم در آن دانشگاه ِ (نمی گویم لعنتی) امیرکبیر درس بخوانم.این که...من که گفتم صبر می کنم.یک ماه دیگر نتیجه ی انتخاب رشته ی احمقانه ام می آید و آن وقت معلوم می شود که باید کجا درس بخوانم؟!

فقط از همین جا به دوست گل و همشهری خوبم «غزاله شجاع طلب» _نفر اول رشته ی تجربی_ یک تبریک حسابی حسابی حسابی می گویم.حسابی تر از آن چه فکرش را بکنید...

 

او می کشد همیشه مرا سمت این گناه

با بوسه های سردتر از...با...فقط نگاه

که زل زده هنوز به من....توی دفترش:

ده خط نوشته است فقط:آی بی کلاه!

هی دورخیز می کنم ازپل زدن به تو

می افتم از تمام جهان توی پرتگاه

حس/می... گرفت دست مرا توی دست هاش

حسی شبیه ِ رد شدن از یک بزرگ راه

می ترسم از صدای ِ...بهم می خورد دلم

از خوردن ِ دوباره ی یک قرص ِ اشتباه!

از این «دریچه» سمت کسی می روم که «باز»

من را فروخته است به یک سکه ی سیاه!

 

>>>زود می آمد.دیر می رفت.حسابی بدعاتم کرده بود.می گفت:شاید این آخرین باری باشد که...     توی دلم گفتم:نگاهم می کنی؟!

گفت:می روم سفر! همه ی بدنم می لرزد.می ترسم.فقط یک قدم مانده بود تا باورم بشود رفته است.می گویم:زود برگرد!

می خواست همین را بشنود.تلخ می خندد.مثل همان وقت ها....

 

از چیزهای بی همه چی دست یک نفر

گیس مرا برید از این روزهای خیس

شب های بدقیافه ترم زل زدند به

یک زندگیّ جمع شده در کلاه گیس!

 

یک زندگی ِ پر شده از پرسه پرسه ها

هر شب صدای خسته تری پشت آیفون

یک زندگی که سهم من از چشم های توست

این بار عاشقانه عزیزم!نگاه کن:

 

تو رفته ای و از همه ی شهر دلخورم

از دوره گردهای خیابان فروش هم

از این درخت ها که به جایی نمی رسند

از آسمان ِ گیج و ستاره به دوش هم

 

من مانده ام درست میان گذشته هام

در انفجار ثانیه هایی پر از گناه

می ترسم از صدای نفس های کوچکم

از من نخواه این که تو را بیشتر...نخواه!

 

دارم به روزهای هدر رفته ام به تو

به دلخوشی پنجره ها فکر می کنم

به این که سالهاست تو را می شناسم و

دائم به بی کسی خدا فکر می کنم

 

می خندم از خودم به خودم مثل بچه ها

در عکس های تک نفره گریه می کنم

از بک گراند ِ زندگی ام خسته می روم

در خانه ای پر از حشره گریه می کنم

 

در خانه ای که هیچ کجایش شبیه نیست

به خاطرات کودکی ِ/ خاک خورده ام

در خانه ای که...باز صدا می زنی مرا

که هفته هاست زیر همین سقف مرده ام

■■■

حس می کنم وجود ندارم به هیچ وجه

دیگر به هیچ جای جهان بسته نیستم

زل می زنم به آلبوم خالی ام به تو

هی فکر می کنم که چرا خسته نیستم؟!

 

 

 

 با یک ترانه در اينجا  به روزم!

http://ghazalgije.blogfa.com/

 

 

!! نوشته شده توسط سیده صدیقه حسینی | 18:47 | پنجشنبه 10 مرداد1387 •

هیچ جنایتکاری به اندازه ی قلبم با خون سر و کار ندارد!

 

من چند خیابان آن طرف تر

                 به تو می رسیدم

                             از تونل بزرگ رسالت 

                                                  بزرگراه همت

                                                             زودتر که می روی

                                                                  «سِد خندان» هم گریه اش می گیرد!

                                                                                                            

                                                          

 شما بدجور در مقابل دوربین مخفی هستید!لطفاً لبخند بزنید...

 

 

به بوسه های زنی ناشناس نزدیکم

به لمس دست کسی که...[ببین چه تاریکم!]

 

شبیه گربه سیاهی که مرده در باران

هنوز منتظر یک صدای جیک جیکم

 

هنوز منتظر یک عبور طولانی

درست از ته این کوچه های باریکم

 

چه دیر می گذرم از کنار ساعت ها

که سال هاست عزیزم پر از ترافیکم

 

نمی رسم به سرود تولدت من که

دلیل مضحک این کارت های تبریکم

***

نشسته ام وسط پس زمینه ای بی رنگ

سیاه می شوم از گریه های ماژیکم!

 

و چهارپاره ای که به شدت دوستش دارم اما قبولش...نه!هنوز نمی توانم بپذریم.هیچ چیز را!حتی این قشقرقی را که به پا کرده ای!مطمئن باش شعرهایم مقدس تر از آنند که بخواهند تقدیم رفت و آمدهای بی دلیل تو بشوند.قول داده بودم به کسی نگویم اما:

برادرم هم که به سربازی می رفت/می گفت/گریه نکن!زود برمی گردم/و دیگر هیچ چیز دو سال طول نکشید/جز نامه های من...

 

این خداحافظی یک مرد است

از تمام گذشته ی دورش

از من و گریه های هر روزه

از همه- شعرهای مغرورش

 

از اتاقی پر از عروسک که...

از اتاقی که بعد از این خالی ست

مرگ یعنی همین که می بینی

ماجرایی که واقعا ً عالی ست

 

روی این «نقطه» مکث می کردی

نقطه ای که همیشه تاریک است

دست هایت به خواب می رفت از

اتفاقی که سخت نزدیک است

 

دارد از/شانه هات می افتد

زیر بار تمام تهمت ها

رو به رویت نشسته با شکی

که تو را فکر کرده ساعت ها

 

که تو من را بزرگ کردی در

هیجان های وحشی مردم

از من و تو چه مانده جز عکسی

خسته در صفحه های این آلبوم؟

 

خاطراتت گذشته بود انگار

از خیال دونده ای تنها

همه ی شهر زیر پای توست

می دوی و نمی رسی اما...

 

مثل جا ماندن از قطاری که

روی ریل گذشته ها می رفت

با خودم گریه می کنم آرام

که چرا؟واقعا ً چرا می رفت؟

 

این خداحافظی یک مرد است

از غزلگیجه های غمگینم

بی تو من هیچ چی نمی خواهم

بی تو من هیچ چی نمی بینم!!!

 

 

 

وبلاگ جشنواره دانش آموزی*ویژه ی شعر

 

!! نوشته شده توسط سیده صدیقه حسینی | 11:1 | سه شنبه 25 تیر1387 •

زندگی فقط خداحافظی بود.....

 

این یک جواب مشترک به کامنت های مشترکی ست که هیچ نقطه ی اشتراکی با کلمه هایم ندارند....

 

>> دارم فرار می کنم از حاشیه ولی...

ولی مشکل اینجاست که من هیچ وقت «دختر فراری» خوبی نبوده ام.هرچند قول داده بودم دختر فراری خوبی باشم اما خب نشد!نتوانستم!من به اندازه ی همه ی کامنت هایم کم آوردم.بدجور هم کم آوردم.می فهمی؟

فکرش را هم نمی کردم این یک مشت خاطره دست های این همه آدم را برای کوبیدنم مشت کند؛آن هم دست هایی که دوستشان داشتم و دوستم...داشتند؟!نمی دانم!من دیگر هیچ تعریفی برای هیچ کلمه ای ندارم.حتی دوست داشتن!آن وقت انتظار دارید بتوانم «پست مدرن» را تعریف کنم؟آن هم با این غزل هایی که فقط یاد گرفته اند با قافیه هایشان برایم قیافه بگیرند؟!آن هم با این دل دردهای ادامه دار که هیچ وقت نفهمیدم از کجای تو شروع شدند؟!محض رضای خدا تو دیگر این جوری نگاهم نکن!هر که نداند تو که می دانی من بی ادعاتر از این اداهای به قول تو پست مدرنم!نمی دانی؟

ببین!من هنوز به دلتنگی هایت مدیونم.پس نزن زیر تمام چیزهایی که چهار فصل تمام توی چشم هایمان گریه کرد!نزن...

بگذار دلم به همین ها خوش باشد.به همین که توی غزلگیجه هایم گیج بروم و بعد خودم را از تمام پله ها بالا بیاورم تا برسم به...به تو!

من فقط همین را می خواهم وگرنه به من چه که آن جشنواره چقدر غزل داشت و چقدر پست مدرن بود؟که چقدر این پیام بازرگانی وسط سریال های تلویزیونی توی گوشت تکرار شد که:تفاوت را احساس کنید...که چقدر آدم متفاوت دیدم؟!که چقدر غزل متفاوت شنیدم؟!که چقدر به چیزهای مشترکمان فکر کردم؟!به فکرهای مشترک،هدف های مشترک،دغدغه های مشترک و شاید هم آن:دستشویی مشترک!!!!

که چقدر دلم می خواست روی شانه های تخم مرغ گریه کنم:

گریه تر از همیشه ی یک قهر با خودت

گریه کنی که گریه کنی گریه تر فقط...

بگذار دلم به همین ها خوش باشد عزیز!بگذار بلندتر از همیشه بگویم:بی خیال!

ببین!امروز یک روز خوش برای موز ماهی هاست....

 

در گلوی تو چرک می کردم، لوزه هایم بزرگتر می شد

سفالکسین ها مرا خوردند، من و تو کاش یک نفر می شد

روی این تخت ظاهراً بد خواب قول هایت مرا عمل کردند

تو نبودی که دست های بدی با تنفر مرا بغل کردند

تو نبودی درست یادم هست: بالشم خیس می شد از گریه

تو نبودیّ و فکر می کردم به تمام گذشته هایم به...

به خودم حمله می کنم هرشب مثل یک گرگ واقعا ً وحشی

زندگی زوزه می کشد در من: نه!نگو که مرا نمی بخشی

«من» که از ترس در تو/ می میرم همه ی روزهای دلخور را

[ گوش هایم هنوز می شنوند، که صدا می زدند دکتر را... ]

به سِرُم/وصل می شدم به تو از، وصله های همیشه ناجوری

که به رگ های من نمی چسبی، تو به اندازه ی خدا دوری...

دور در خاطرات اخمویم ته ِ آن سال های نامرئی

ته شبگردی خیابان ها ، ته هم خانگیّ ِ من با کی؟!!

می نشستند دور میز شام ،صندلی های چوبی غمگین

روی دست تو گریه می کردم، مثل یک خالکوبی غمگین

سرفه ات سیر می کند من را وسط سفره های تو خالی

هیچ چی بعد از این نمی بینم، جز همین حفره های تو خالی

زیرکانه نفوذ می کردم زیر بدمزه ی زبانت باز

چرخ/می خوردی از تن تلخم!«دهنی» می شدم تو را در« ساز»

دُ رِ می فالگیر پیری که کف دست مرا بلد می شد

مثل تو آشنا می آمد باز مثل یک ناشناس رد می شد!

 

 

 

قول فرشته های خدا را گرفته ام حال تو خوب تر بشود حال من ولی...

 

به مدرسه که رسیدم زنگ خورده بود.مثل همیشه که اول زنگ می خورد و بعد من می رسیدم.خودم را از تمام پله ها بالا آوردم تا برسم به یک کلاس بی کلاس ته یک راهروی غمگین!تنهاترین نیمکت کنار پنجره مال من است و یک بغل دستی ناشناس که همه «مینا» صدایش می زنند و من «ببین»!

اسم قشنگی ست نه؟آدم باید احمق باشد که «مینا» را به «ببین» ترجیح بدهد.آن ها هم احمقند. – همکلاسی هایم را می گویم_ البته به جز آن دختری که تک و تنها آخر کلاس می نشیند.او تنها کسی ست که مرا می فهمد.با او که هستم خیلی خوب است.ما با هم در مورد کتاب هایی که خوانده ایم و فیلم هایی که دیده ایم حرف می زنیم و بعد او از من می پرسد:دیشب «دوقدم مانده به صبح» را دیدی؟          و من هم جواب می دهم:نه!خوابم برد...         بعد او به من می گوید :دیوانه!

بعد من نگاهش می کنم!این طوری خیلی خوب است.ما ساعت ها با هم حرف می زنیم.من حتی به او گفته ام که وقتی کتاب «شازده کوچولو» را خواندم دلم یک جوری شد و او تنها کسی بود که نپرسید:یک جوری یعنی چه؟...آخر او هم مثل من یک شازده کوچولو داشت که حالا برای همیشه رفته و او هم دلش یک جوری شده است!....

 

 

 

اسم این دختر پریساست که همه «پری» صدایش می زنند ولی من نه!آدم باید احمق باشد که بخواهد اسم پریسا را خلاصه کند و بگوید:پری!تا همه را یاد «داریوش مهرجویی» بیندازد.لااقل من به خاطر افتضاح بزرگش«پری» و توهین بزرگترش به «سلینجر» تا ابد می توانم به او فحش بدهم.پریسا هم همین طور...او خیلی بیشتر از من فحش بلد است.این را دیروز فهمیدم!

این ها را گفتم که بدانید من پریسا را به اندازه ی تمام کلمه ها (فحش ها را هم حساب کنید!!!) دوست دارم و اصلا نمی توانم ببینم که او مریض است و این طوری (نپرسید چه طوری؟) درد می کشد.اصلاً...این ها را گفتم که تا می توانید برایش دعا کنید.برای او و دل کوچکش!می فهمید؟؟؟....

 

 

 

در اینجا  با یک سپید به روزم و منتظرت!

تو را دوست دارم همچون نان و نمک....

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط سیده صدیقه حسینی | 19:58 | شنبه 11 اسفند1386 •

کسی که حرف دلش را نگفت من بودم.....

 

               

باز آهسته مي روي از من

بعد تو هيچ كس كنارم نيست

حال ِ اين چشم هاي بي باران

مثل دمپایی خودت ابری ست!

 

 

        

از اولش هم همه مي دانستند خواب هاي نديد بديد من زير سر پسر همسايه مان بلند مي شود ولي هيچ كس به روي خودش نمي آورد حتي آن روزي كه من داشتم با تيله هايش بازي مي كردم و او با احساس من!فكرش را هم نمي كرد كار به اينجا بكشد ولي...بايد به همه چيز اعتراف مي كردم.ببين!به همه چيز؟؟!!

خارجي[روز/ساختمان سرو/جشنواره سراسري غزل پست مدرن]

بيرون ساختمان شلوغ بود.همه داشتند بلند بلند حرف مي زدند.يك نفر مي رفت،يك نفر مي آمد،يك نفر با موبايلش آدرس جشنواره را مي داد و يكنفر هم...نمي دانم!جز خودم هيچ كس را نمي شناختم براي همين رفتم تو!توي توي توي سالن!

داخلي[روز/ساختمان سرو/جشنواره سراسري غزل پست مدرن]

خلوت بود.زود رسيده بودم.درست به اندازه ي تمام صندلي هاي خالي زود رسيده بودم.اينجا هم هيچ كس آشنا نبود.جز آزاده و مرضيه كه از رشت آمده بودند و طاهره كه هنوز نرسيده بود...

در سالن باز بود.باد مي آمد.داشتم از سرما يخ مي زدم؛آن قدر سردم بود كه وقتي آزاده دستم را گرفت تا بفهمم چقدر سرد است،نفهميدم.هيچ چي نفهميدم!...دلم نمي خواست با كسي حرف بزنم ولي مجبور شدم.حتي مجبور شدم بخندم.مسخره ست نه؟دوست داشتم به در و ديوار نگاه كنم تا...همين كار را هم كردم.زل زدم به در و ديوار،به روزنامه هايي كه به ديوار چسبانده بودند و يا شايد هم چسبيده بودند،نمي دانم!به كارتن هاي خالي روي ميز كه دكور برنامه بود.به پرده ي سفيد و بزرگي كه گوشه ي سالن آويزان بود و بعدا ً گفتند براي اين است كه هركس بعد از شعرخواني يك جمله رويش بنويسد و من هر چه فكر كردم ياد هيچ چيز نيفتادم و فقط نگاه كردم.به همه چيز دوباره نگاه كردم و به در سالن كه هنوز باز بود و باد مي آمد.

 

باد سردي كه هي مرا مي برد

سمت يك سردسير سيگاري

كه مرا مي كشد بدون دود

در بخاري ّ خيس ديواري!

 

به جاي سرود ملي «این سرود» پخش شد.سرودي كه لااقل براي من خيلي خاطره انگيز بود...

بعد از آن هم شعرخواني شروع شد.كم كم داشتم چهره هايي را مي ديدم كه قبل از آن فقط شعرهايشان را خوانده بودم.خيلي جالب بود.فكرش را هم نمي كردم انقدر غافلگير بشوم.يعني اصلا فكرش را نمي كردم.اصلا ً‌!هرچند وقتي شعر مي خواندند من فقط شعرشان را مي ديدم.فقط همين!

اجراي سه نفره دادا‍‍ئيستي هم خوب بود.خيلي خوب!هنوز هم كه يادم مي آيد  خنده ام مي گيرد.مخصوصا ً وقتي «محمد حسيني مقدم» را مجسم مي كنم كه...

مسابقه را كه بايد بوديد و مي ديد و شعري كه جناب شالبافان از زبان دوست آقاي بهمني خواندند را هم بايد بوديد و مي شنيديد.خيلي خنديديم/ند!

شعرخواني ها دوباره شروع شد و اين بار اسم من را هم صدا زدند.من كه داشتم وسط غزلگيجه هايم گيج مي رفتم.تا لحظه ي آخر هم نمي دانستم كدام شعرم را مي خواهم بخوانم ولي وقتي ميكروفون را برداشتم ياد م آمد كه:

كه هيچ وقت دست ِ خودم نيستم غزل!

نمي دانم من با غزلم قهر بودم يا غزل با من كه مثنوي پست قبل را خواندم ولي هر چه كه بود راضي بودم.از همه چيز!حتي از كسي كه درست رو به روي من نشسته بود و داشت بلند بلند حرف مي زد و مي خنديد كه بعد من از خودم پرسيدم براي من ارزش قائل نيست براي شعر هم نه؟؟!!...نمي دانم!

***

جشنواره خيلي زود تمام شد.بايد خداحافظي مي كردم.حالا ديگر همه را مي شناختم جز خودم را كه نمي خواست از صندلي اش بلند شود اما ...بلند شدم تا با متهم هاي رديف اول خداحافظي كنم.زهره جعفرزاده/ليلا اكرمي /الهام ميزبان/حميده محمدرضا پور/فاطمه اختصاري و مونازنده دل عزيز كه از ديدن همه شان تا بخواهي خوشحال شدم هر چند آن ها به شعر متهم بودند و من به غزلگيجه هاي غمگينم.«راستي من با همه خداحافظي كردم؟!»

بعد هم رفتم بيرون و دوباره برگشتم تا يادگاري ام را بگيرم.يك قاب عكس قشنگ«براي من» كه  الان هم اينجاست و دارد نگاهم مي كند.بدجور هم نگاه مي كند...

خارجي[شب/ساختمان سرو/جشنواره سراسري غزل پست مدرن]

جلوي در دارند كتاب مي فروشند.كتاب هاي خوبي هم هست فقط مشكلش اين است كه فروشنده اش مي داند دارد چه مي فروشد و با اين كه كتاب ها دست چندم است نصف قيمت نمي دهد؛ برعكسِ ِ پيرمردي كه توي يكي از خيابان هاي رشت از همين كتاب هاي كمياب يا بهتر است بگويم ناياب!!! مي فروشد و اصلا هم نمي داند كتاب چيست؟و همه را ربعِ ربعِ ربع ِ قيمت مي دهد برود...من بعضي وقت ها كه هيچ كس از كيف پولم سردر نمي آورد اين فروشنده ها را ترجيح مي دهم!

داخلي[شب/ساختمان سرو/جشنواره غزل پست مدرن]

همه رفته اند.تمام صندلي ها خالي ست.«محمد حسيني مقدم» دارد مي گويد كه توي كامنت آخرم آدرس وبلاگم را درست ننوشته ام و نمي تواند وبلاگم را باز كند،توي دلم مي خندم و مي گويم:خب اسممو توي گوگل سرچ كنيد!

بعد مي گويد كه بايد لينك وبلاگم را هم عوض كند و بعد آدرس وبلاگم را مي گويد و من از اينكه آدرس را حفظ است خنده ام مي گيرد ولي نمي خندم و فقط مي گويم:لينك رو كه يكساله دارم بهتون ميگم عوض كنيد...

بعد ديگر نمي دانم چه مي گويد فقط كتاب «گريه روي شانه ي تخم مرغ» را مي دهم تا بالاي شعر خودش چيزي بنويسد كه به جايش عكس يك آدمك را مي كشد و بعد جلويش مي نويسد:من!

اين بار ديگر خنده ام نمي گيرد ولي مي خندم.همين جوري....

خارجي[شب/كوچه/ستاره هاي كبود]

فرياد مي زنم:

               به خاطر همه چيز ممنون!

 

اسم خیلی ها را نگفتم.از خیلی ها تشکر نکردم.می  دانم.خوب هم می دانم!همه را بگذارید به حساب نامهربانی های این روزهایم که هنوز برای خوبی هایتان بی تشکر است!...تو هم ببخش!ببین!من برای اعتراف مهربانی های تو یک نفر خیلی کوچکم!تو یکنفر...

شعر جدیدم را خیلی دوست دارم برای همین می گذارم برای پست بعد که همه یا لااقل همان چند نفر همیشگی حوصله ی نقدش را داشته باشند و طولانی بودن پست را بهانه نکنند و بی نقد بروند!شعرهای این پست برای دو_سه هفته قبل است.اولی را توی دفتر نقاشی مهیار(خواهرزاده ام)نوشتم(همین جوری)و دومی را هم وسط امتحان دیفرانسیل!برای همین نمی خواهم نقد شوند.فقط خواستم بخوانید.همین..

 

 

من خودم را دوباره گم کردم وسط جنگلی تک و تنها

وسط دختری که می ترسد از تمام تمام آدم ها

پچ پچ پیچکی که می پیچد پاره در پرده های گوشم باز

یک صدای عجیب تر دارد در می آید از آنور دنیا

سایه هایی سیاه سر می خورد روی این سنگریزه های خیس

ساحل از دور هی قدم می زد روی اعصاب اسکله سرما

چشم هایت هنوز یادم هست چشم هایت که چتر من را بست

توی سوراخ قایقم دیدم شورش اشک های ماهی را

جیغ/می زد به گریه هایم باز موج های لجوج مشتش را

دست و پا می زدم تو را اما غرق می شد میان من دریا

 

باید دنبال فلش ها می رفتم تا ثابت کنم هستم!قوی تر از همیشه هایم!

همه چیز باید دوباره شروع می شد.از شیطنت چشم هایت،از چشمک های ستاره ایت،از خرمالوهایی که زودتر از نامه های من می رسیدند و از پشت شرجی ترین شیشه های رشت...درست از همین جا که من دارم برای چندمین بار در تو و غزل های بدقلقم غلت می زنم!

ببین!من هنوز هم در چکنویس های وسط امتحان شعر می نویسم.این را هم ....امتحان کن!

 

روی تک صندلی تنهایم

ته یک راهرو که غمگین است

زل زدم به سوال سختی که

به جوابم عجیب بدبین است

 

زل زدم به خودم به تو وقتی

اخم هایت مراقبم بودند

فکرهای فراری ام حتی

به فراموشی تو محدودند

 

فکرهایی که می کشد من را

سمت یک مشت چیز محکم که

در سرم از همیشه می کوبد

مثل یک ذهن نامنظم که↓

 

پخش می شد میان من هربار

جزوه ها را نخوانده می بندم

حس خوبی / ندارمت اما

بی جهت هفته هاست می خندم

 

قلقلک تر مرا قدم می زد

کفش های کثیف ونوک تیزی

باز می ترسم از خودم انگار

می زند زیر گریه ام چیزی

 

زیر این صفر یخ زده دور از

این عددها که تا ابد منفی ست

با همین چشم های ِ ...می دیدم

هیچ کس واقعاً کنارم نیست

 

مثل زخمی عمیق/ می خوابم

توی این سردسیر افسرده

دست هایم هنوز می لرزند

توی جیبم پرنده ای مرده

 

که فقط دفن می کند من را

زیر این شیروانی شکاک

سنگ قبری که باز سر می خورد

توی قانون لیز اصطکاک

***

پنکه از...دور سقف می چرخد

در غزلگیجه های غمگینم

راهرو می رود که برگردد

از مسیری که من نمی بینم!

 

  

 

 

!! نوشته شده توسط سیده صدیقه حسینی | 13:45 | سه شنبه 23 بهمن1386 •

دست تو حتی با خورشید آدمک برفی می سازه....

 

مشکل از وقتی شروع شد که من به چشم هایت اعتماد کردم و تو به شماره ی موبایلم که هر روز عوض تر می شد.حالا زنگ را که اشتباهی می زنی دلم هوای دویدن هایت را می کند.درست مثل کسی که به اندازه ی تمام کوچه ها از فرار کردن می ترسد،و به اندازه ی تمام خودش از تو ...

 

 

زل می زنم به تلویزیون باز بیخودی

امشب شبیه شخصیت فیلم ها شدی

یک فیلم خنده دار پر از صحنه های بد

«چشمان باز و بسته»ی کوبریک تا ابد↓

زل می زند به رفتن یک مرد تا خودش

تا چهره ای چروک میان تولدش

دور از تمام پنجره ها _ قیل و قال ها

وابسته می شود به «خودش» / بعد سال ها↓

سیگار های نصفه مرا ترک می کنند

دودی تر از همیشه مرا درک می کنند

من زنده ام هنوز ولی...توی موزه ها

که در سرم شکسته فقط کاسه_کوزه ها

دیگر نترس!حرف بزن!من مقصرم؟!

[دارم دو تا« دونده» به خاطر می آورم:]

که می دوند سمت صدایی بدون ربط

[هی گیر می دهند به من سیم های ضبط]

از اتصال ِ لخت تو هی پرت می شوم

روزی هزار بار به کِی؟!...پرت می شوم

اینجا کجاست؟!..._پرت ترین نقطه ی تنت

گیرنده های گیج به دنبال دیدنت

زل می زنم به تلویزیون باز بیخودی

امشب شبیه شخصیت ِ ...

                                                   _برق می رود!

 

تولدم تمام شد.برف هم!مثل تمام چیزهای خوبی که انتظارش را نداشتم.برف هم که نمی آمد بزرگ می شدم.بزرگتر از غده های توی سرم!این جنین هجده سال است جمجمه ام را می جود و من هر سال تمام حواسم را یکجا توی چشم هایش جمع می کنم تا ببیند چقدر خوش بختم!چقدر...؟!

می دانم که نبودم و به اندازه ی تمام کامنت هایم _تو فکر کن بیشتر _ شرمنده ام!حالا دیگر خیلی وقت است به هیچ وبلاگی سر نمی زنم جز همان چندتای همیشگی که...نمی دانم!هیچ چیز مسخره تر از این نیست که پنج ماه به کنکورت مانده باشد و تو هنوز بخواهی روزهایت را پر از شعر کنی و شعرهایت را پر از روز!!! اما با همه ی این ها دارم ادامه می دهم؛به خاطر یک مشت چیز بی همه چیزاما قشنگ!اما قشنگ!اما...و همین می ماند.

 

رفتنت را عجیب مجبورند جاده هایی که جا به جا شده اند

باز دنبال تو می آیم با کفش هایی که تا به تا شده اند

از عبورت دوباره جا ماندم ، مثل یک ساک دستی کوچک

زیپ های خراب ذهنم تا...تا ته از اضطراب وا شده اند *

یک نفر رخت های چرکش را در دلم /با گناه می شورد

توبه هایم چروک و تبدارند ،گریه هایم چه بی صدا شده اند

توی ته مانده های «باران» باز نفسم داشت «بند می آمد»

مثل کپسول های اکسیژن،ریه هایم پر از هوا شده اند

به خودت شوک بده مرا امشب باید از زندگی ت بر گردم

من که رگ های خونی ام از تو از تمام تنم جدا شده اند

***

منتظر مانده ام تو را این جا: ته یک ایستگاه خواب آلود↓

خمیازه می کشم

              در حافظه ی تحلیل رفته ات

              در چشم هایی که چشم از چشیدنت بر نداشت

من به تمام اتوبوس هایی که می آیند مشکوکم

روی بلیط های باطله اسم کوچکت را با حروف بزرگ می نویسم:

                                           من !به تمام اتوبوس هایی که می آیند مشکوکم

به تمام شنبه ها

                 که آمدنت را کش می آیند

و مثل یک آدامس جویده شده

       به صندلی خالی ات می چسبم

                                          خستگی ام را...

 

 

 

*نمی خواستم خراب بودن زیپ را یادآوری کنم اما گفتم شاید فکر کنید آن دو «تا...تا»برای پر کردن وزن آمده ست!

 

 

 

التماس دعا!

 

 

!! نوشته شده توسط سیده صدیقه حسینی | 18:21 | سه شنبه 2 بهمن1386 •

دلم از خیلی روزا با کسی نیست.....

 

مهم نیست من شعرهایم را برای دل تو می گویم یا دل پسربچه ای که روزهایش را در توالت عمومی پارک شهر عاشق می شود،مهم نیست سپیدهایت چقدر تا چندمین غزل من فاصله دارند؛تو که دیگر می دانی این جنگل چقدر حیوان دارد!نمی دانی؟

این روزها کمرنگم!کمرنگتر از چای پدربزرگ که دکتر گفته چای پررنگ برای قلبش ضرر دارد،مثل تو برای قلب من...

اما هیچ کدام این ها مهم نیست.تا چند روز دیگر من دوباره به دنیا می آیم. و همه چیز 1368 غزل به عقب برمی گردد،آن وقت دوباره عاشقت خواهم شد؛و آخرین نامه ام را برایت پست خواهم کرد.هرچند:

 

«خرمالوها زودتر از نامه های من می رسند»

 

 

 

 

بغضت گرفته بود مرا توی دست هاش

می خواستم که گریه کنم تا...ولی نشد!

بدقولی قشنگ خدا خنده دار نیست؟

می­گفت می رسیم بهم ما...ولی نشد

***

خالی نشسته صندلی ات توی خواب­هام

از ترس دورِ خاطره خمیازه می کشم

دور از صدای سکته ی این ساعت حسود

توی گذشته یک نفس تازه می کشم

 

وقتی خبر می آورم از قلب خسته ات

وقتی فرار می کنم از این همه کلاغ

رنگم / پریده از سرت انگار بودنم

رد می شوی بدون من از گریه ی اتاق

 

از تختخواب کوچک من می روی ولی

در را ببند پشت سرت مثل بادها

که می خورد دوباره به من/ گاز می زنی

من را درسته قورت بده بچه اژدها!

 

تکرار محرمانه ی این جمله ها منم

که ناکجای قصه ی تلخم شنیدنی ست

تا خرخره به خاطر تو فحش خورده ام

از برج زهرمار تو دنیا پریدنی ست

 

سُر می خورم میان آسانسور که سالهاست

توی گلوی کوچک تو گیر کرده است

بالا بیاورم وسط روزهای خوب

که مثل اتفاق،مرا دیر کرده است

 

این پله ها به پای چپم پُک نمی زند

یکراست می روم سر سیگار خسته ام

که می کشد دوباره مرا سمت بوسه هات

مثل لبی که «باز» به روی تو «بسته ام»

 

می خوانمت شبیه خدایی که بی جهت

جر می­دهد تمام مرا توی جانماز

از سجده های جن زده ی این اجاق کور

از گریه های گور به گور دو تا گراز↓

 

در بچه ای که مرده شبیه فرشته ها

که سنگ قبر قلقلکی ش از خودش جداست

شک می کنم به شایعه های اذان!ببین!

قرآن نانجیب تو جیبی تر از خداست

 

حس می کنم وجود ندارم به هیچ وجه

اصلا به هیچ جای جهان بسته نیستم

زل می زنم به آلبوم خالی ام/ به تو↓

هی فکر می کنم که چرا خسته نیستم؟!

 

 

و حاتمه سیدزاده عزیز هم به روز است!

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط سیده صدیقه حسینی | 11:47 | یکشنبه 25 آذر1386 •

من باورم نمی شود اخبار هیچ وقت...

 

قیصر امین پور برای همیشه رفت و آینه های ناگهانش « آیه! آیه » تنهاتر شد. انگار همین دیروز بود که آقای رهنما  داشت برایم از مهربانی هایش می گفت، از بزرگی هایش از همه ی چیزهای خوبی که او داشت و ما و یا لااقل من نداشتم؛ و من چقدر آن روز با تمام نداشته هایم خلوت کردم. درست توی حیاط دلگیر مدرسه مان، روی همان نیمکت تنها!... آن روز فقط نیلوفر فهمید من چه حالی دارم ولی حالا حتی او هم حال مرا نمی فهمد، حالا که: حالم بد است بدتر از این روزهای بد....

می خواهم با این شعر به روز کنم. به خاطر بچه های خوب قزوین که یکی از روزهای تابستان میهمان این شعر بودند، به خاطر تمام روزهای قشنگی که در جمکران گذشت، به خاطر او که همه مان منتظرش هستیم!

 

 

کفش هایم به جمکران می رفت

ندبه هایم به اتفاقی که

از نبودت عجیب می ترسد

از در بسته ی اتاقی که

 

جمعه ها حبس/ می کُِشد من را

در جهانی که هفت قسمت بود

جمعه هایی که چشم هایش باز

عقربک های روی ساعت بود

 

با خودم حرف می زنم آقا

با خودم گریه می کنم هر شب

با خودم از همیشه می خوابم

تا به من بوسه می زند، عقرب

 

ردّ پاهای خیس و نامرئی ت

از کنارم دوباره رد می شد

چند سال است که نمی بینی

دختری را که داشت بد می شد

 

گم شدی از همیشه هایم باز

مثل تسبیح پاره ای در من

دانه دانه شبیه باران بود

چشمک هر ستاره ای در من

 

باید امشب فرار می کردیم

از همان دو دریچه مسدود

که به سمتت پریدم/ از کابوس

وسط چشم های خواب آلود

 

توی این مارپیچ بی دررو

به خودش می رسید و بر می گشت

باید امشب ببیندت باید

پشت ابری ترین هوا در رشت

 

 

اللهم عجل لولیک الفرج...

 

!! نوشته شده توسط سیده صدیقه حسینی | 17:25 | چهارشنبه 30 آبان1386 •

RSS