تبليغاتX
ببخش اگر چند غزل معطل می شوی...
ببخش اگر چند غزل معطل می شوی...
شنبه یازدهم اسفند 1386
زندگی فقط خداحافظی بود.....

 

این یک جواب مشترک به کامنت های مشترکی ست که هیچ نقطه ی اشتراکی با کلمه هایم ندارند....

 

>> دارم فرار می کنم از حاشیه ولی...

ولی مشکل اینجاست که من هیچ وقت «دختر فراری» خوبی نبوده ام.هرچند قول داده بودم دختر فراری خوبی باشم اما خب نشد!نتوانستم!من به اندازه ی همه ی کامنت هایم کم آوردم.بدجور هم کم آوردم.می فهمی؟

فکرش را هم نمی کردم این یک مشت خاطره دست های این همه آدم را برای کوبیدنم مشت کند؛آن هم دست هایی که دوستشان داشتم و دوستم...داشتند؟!نمی دانم!من دیگر هیچ تعریفی برای هیچ کلمه ای ندارم.حتی دوست داشتن!آن وقت انتظار دارید بتوانم «پست مدرن» را تعریف کنم؟آن هم با این غزل هایی که فقط یاد گرفته اند با قافیه هایشان برایم قیافه بگیرند؟!آن هم با این دل دردهای ادامه دار که هیچ وقت نفهمیدم از کجای تو شروع شدند؟!محض رضای خدا تو دیگر این جوری نگاهم نکن!هر که نداند تو که می دانی من بی ادعاتر از این اداهای به قول تو پست مدرنم!نمی دانی؟

ببین!من هنوز به دلتنگی هایت مدیونم.پس نزن زیر تمام چیزهایی که چهار فصل تمام توی چشم هایمان گریه کرد!نزن...

بگذار دلم به همین ها خوش باشد.به همین که توی غزلگیجه هایم گیج بروم و بعد خودم را از تمام پله ها بالا بیاورم تا برسم به...به تو!

من فقط همین را می خواهم وگرنه به من چه که آن جشنواره چقدر غزل داشت و چقدر پست مدرن بود؟که چقدر این پیام بازرگانی وسط سریال های تلویزیونی توی گوشت تکرار شد که:تفاوت را احساس کنید...که چقدر آدم متفاوت دیدم؟!که چقدر غزل متفاوت شنیدم؟!که چقدر به چیزهای مشترکمان فکر کردم؟!به فکرهای مشترک،هدف های مشترک،دغدغه های مشترک و شاید هم آن:دستشویی مشترک!!!!

که چقدر دلم می خواست روی شانه های تخم مرغ گریه کنم:

گریه تر از همیشه ی یک قهر با خودت

گریه کنی که گریه کنی گریه تر فقط...

بگذار دلم به همین ها خوش باشد عزیز!بگذار بلندتر از همیشه بگویم:بی خیال!

ببین!امروز یک روز خوش برای موز ماهی هاست....

 

در گلوی تو چرک می کردم، لوزه هایم بزرگتر می شد

سفالکسین ها مرا خوردند، من و تو کاش یک نفر می شد

روی این تخت ظاهراً بد خواب قول هایت مرا عمل کردند

تو نبودی که دست های بدی با تنفر مرا بغل کردند

تو نبودی درست یادم هست: بالشم خیس می شد از گریه

تو نبودیّ و فکر می کردم به تمام گذشته هایم به...

به خودم حمله می کنم هرشب مثل یک گرگ واقعا ً وحشی

زندگی زوزه می کشد در من: نه!نگو که مرا نمی بخشی

«من» که از ترس در تو/ می میرم همه ی روزهای دلخور را

[ گوش هایم هنوز می شنوند، که صدا می زدند دکتر را... ]

به سِرُم/وصل می شدم به تو از، وصله های همیشه ناجوری

که به رگ های من نمی چسبی، تو به اندازه ی خدا دوری...

دور در خاطرات اخمویم ته ِ آن سال های نامرئی

ته شبگردی خیابان ها ، ته هم خانگیّ ِ من با کی؟!!

می نشستند دور میز شام ،صندلی های چوبی غمگین

روی دست تو گریه می کردم، مثل یک خالکوبی غمگین

سرفه ات سیر می کند من را وسط سفره های تو خالی

هیچ چی بعد از این نمی بینم، جز همین حفره های تو خالی

زیرکانه نفوذ می کردم زیر بدمزه ی زبانت باز

چرخ/می خوردی از تن تلخم!«دهنی» می شدم تو را در« ساز»

دُ رِ می فالگیر پیری که کف دست مرا بلد می شد

مثل تو آشنا می آمد باز مثل یک ناشناس رد می شد!

 

 

 

قول فرشته های خدا را گرفته ام حال تو خوب تر بشود حال من ولی...

 

به مدرسه که رسیدم زنگ خورده بود.مثل همیشه که اول زنگ می خورد و بعد من می رسیدم.خودم را از تمام پله ها بالا آوردم تا برسم به یک کلاس بی کلاس ته یک راهروی غمگین!تنهاترین نیمکت کنار پنجره مال من است و یک بغل دستی ناشناس که همه «مینا» صدایش می زنند و من «ببین»!

اسم قشنگی ست نه؟آدم باید احمق باشد که «مینا» را به «ببین» ترجیح بدهد.آن ها هم احمقند. – همکلاسی هایم را می گویم_ البته به جز آن دختری که تک و تنها آخر کلاس می نشیند.او تنها کسی ست که مرا می فهمد.با او که هستم خیلی خوب است.ما با هم در مورد کتاب هایی که خوانده ایم و فیلم هایی که دیده ایم حرف می زنیم و بعد او از من می پرسد:دیشب «دوقدم مانده به صبح» را دیدی؟          و من هم جواب می دهم:نه!خوابم برد...         بعد او به من می گوید :دیوانه!

بعد من نگاهش می کنم!این طوری خیلی خوب است.ما ساعت ها با هم حرف می زنیم.من حتی به او گفته ام که وقتی کتاب «شازده کوچولو» را خواندم دلم یک جوری شد و او تنها کسی بود که نپرسید:یک جوری یعنی چه؟...آخر او هم مثل من یک شازده کوچولو داشت که حالا برای همیشه رفته و او هم دلش یک جوری شده است!....

 

 

 

اسم این دختر پریساست که همه «پری» صدایش می زنند ولی من نه!آدم باید احمق باشد که بخواهد اسم پریسا را خلاصه کند و بگوید:پری!تا همه را یاد «داریوش مهرجویی» بیندازد.لااقل من به خاطر افتضاح بزرگش«پری» و توهین بزرگترش به «سلینجر» تا ابد می توانم به او فحش بدهم.پریسا هم همین طور...او خیلی بیشتر از من فحش بلد است.این را دیروز فهمیدم!

این ها را گفتم که بدانید من پریسا را به اندازه ی تمام کلمه ها (فحش ها را هم حساب کنید!!!) دوست دارم و اصلا نمی توانم ببینم که او مریض است و این طوری (نپرسید چه طوری؟) درد می کشد.اصلاً...این ها را گفتم که تا می توانید برایش دعا کنید.برای او و دل کوچکش!می فهمید؟؟؟....

 

 

 

در اینجا  با یک سپید به روزم و منتظرت!

تو را دوست دارم همچون نان و نمک....

 

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 19:58 توسط : صدیقه حسینی
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم.....

 

               

باز آهسته مي روي از من

بعد تو هيچ كس كنارم نيست

حال ِ اين چشم هاي بي باران

مثل دمپایی خودت ابری ست!

 

 

        

از اولش هم همه مي دانستند خواب هاي نديد بديد من زير سر پسر همسايه مان بلند مي شود ولي هيچ كس به روي خودش نمي آورد حتي آن روزي كه من داشتم با تيله هايش بازي مي كردم و او با احساس من!فكرش را هم نمي كرد كار به اينجا بكشد ولي...بايد به همه چيز اعتراف مي كردم.ببين!به همه چيز؟؟!!

خارجي[روز/ساختمان سرو/جشنواره سراسري غزل پست مدرن]

بيرون ساختمان شلوغ بود.همه داشتند بلند بلند حرف مي زدند.يك نفر مي رفت،يك نفر مي آمد،يك نفر با موبايلش آدرس جشنواره را مي داد و يكنفر هم...نمي دانم!جز خودم هيچ كس را نمي شناختم براي همين رفتم تو!توي توي توي سالن!

داخلي[روز/ساختمان سرو/جشنواره سراسري غزل پست مدرن]

خلوت بود.زود رسيده بودم.درست به اندازه ي تمام صندلي هاي خالي زود رسيده بودم.اينجا هم هيچ كس آشنا نبود.جز آزاده و مرضيه كه از رشت آمده بودند و طاهره كه هنوز نرسيده بود...

در سالن باز بود.باد مي آمد.داشتم از سرما يخ مي زدم؛آن قدر سردم بود كه وقتي آزاده دستم را گرفت تا بفهمم چقدر سرد است،نفهميدم.هيچ چي نفهميدم!...دلم نمي خواست با كسي حرف بزنم ولي مجبور شدم.حتي مجبور شدم بخندم.مسخره ست نه؟دوست داشتم به در و ديوار نگاه كنم تا...همين كار را هم كردم.زل زدم به در و ديوار،به روزنامه هايي كه به ديوار چسبانده بودند و يا شايد هم چسبيده بودند،نمي دانم!به كارتن هاي خالي روي ميز كه دكور برنامه بود.به پرده ي سفيد و بزرگي كه گوشه ي سالن آويزان بود و بعدا ً گفتند براي اين است كه هركس بعد از شعرخواني يك جمله رويش بنويسد و من هر چه فكر كردم ياد هيچ چيز نيفتادم و فقط نگاه كردم.به همه چيز دوباره نگاه كردم و به در سالن كه هنوز باز بود و باد مي آمد.

 

باد سردي كه هي مرا مي برد

سمت يك سردسير سيگاري

كه مرا مي كشد بدون دود

در بخاري ّ خيس ديواري!

 

به جاي سرود ملي «این سرود» پخش شد.سرودي كه لااقل براي من خيلي خاطره انگيز بود...

بعد از آن هم شعرخواني شروع شد.كم كم داشتم چهره هايي را مي ديدم كه قبل از آن فقط شعرهايشان را خوانده بودم.خيلي جالب بود.فكرش را هم نمي كردم انقدر غافلگير بشوم.يعني اصلا فكرش را نمي كردم.اصلا ً‌!هرچند وقتي شعر مي خواندند من فقط شعرشان را مي ديدم.فقط همين!

اجراي سه نفره دادا‍‍ئيستي هم خوب بود.خيلي خوب!هنوز هم كه يادم مي آيد  خنده ام مي گيرد.مخصوصا ً وقتي «محمد حسيني مقدم» را مجسم مي كنم كه...

مسابقه را كه بايد بوديد و مي ديد و شعري كه جناب شالبافان از زبان دوست آقاي بهمني خواندند را هم بايد بوديد و مي شنيديد.خيلي خنديديم/ند!

شعرخواني ها دوباره شروع شد و اين بار اسم من را هم صدا زدند.من كه داشتم وسط غزلگيجه هايم گيج مي رفتم.تا لحظه ي آخر هم نمي دانستم كدام شعرم را مي خواهم بخوانم ولي وقتي ميكروفون را برداشتم ياد م آمد كه:

كه هيچ وقت دست ِ خودم نيستم غزل!

نمي دانم من با غزلم قهر بودم يا غزل با من كه مثنوي پست قبل را خواندم ولي هر چه كه بود راضي بودم.از همه چيز!حتي از كسي كه درست رو به روي من نشسته بود و داشت بلند بلند حرف مي زد و مي خنديد كه بعد من از خودم پرسيدم براي من ارزش قائل نيست براي شعر هم نه؟؟!!...نمي دانم!

***

جشنواره خيلي زود تمام شد.بايد خداحافظي مي كردم.حالا ديگر همه را مي شناختم جز خودم را كه نمي خواست از صندلي اش بلند شود اما ...بلند شدم تا با متهم هاي رديف اول خداحافظي كنم.زهره جعفرزاده/ليلا اكرمي /الهام ميزبان/حميده محمدرضا پور/فاطمه اختصاري و مونازنده دل عزيز كه از ديدن همه شان تا بخواهي خوشحال شدم هر چند آن ها به شعر متهم بودند و من به غزلگيجه هاي غمگينم.«راستي من با همه خداحافظي كردم؟!»

بعد هم رفتم بيرون و دوباره برگشتم تا يادگاري ام را بگيرم.يك قاب عكس قشنگ«براي من» كه  الان هم اينجاست و دارد نگاهم مي كند.بدجور هم نگاه مي كند...

خارجي[شب/ساختمان سرو/جشنواره سراسري غزل پست مدرن]

جلوي در دارند كتاب مي فروشند.كتاب هاي خوبي هم هست فقط مشكلش اين است كه فروشنده اش مي داند دارد چه مي فروشد و با اين كه كتاب ها دست چندم است نصف قيمت نمي دهد؛ برعكسِ ِ پيرمردي كه توي يكي از خيابان هاي رشت از همين كتاب هاي كمياب يا بهتر است بگويم ناياب!!! مي فروشد و اصلا هم نمي داند كتاب چيست؟و همه را ربعِ ربعِ ربع ِ قيمت مي دهد برود...من بعضي وقت ها كه هيچ كس از كيف پولم سردر نمي آورد اين فروشنده ها را ترجيح مي دهم!

داخلي[شب/ساختمان سرو/جشنواره غزل پست مدرن]

همه رفته اند.تمام صندلي ها خالي ست.«محمد حسيني مقدم» دارد مي گويد كه توي كامنت آخرم آدرس وبلاگم را درست ننوشته ام و نمي تواند وبلاگم را باز كند،توي دلم مي خندم و مي گويم:خب اسممو توي گوگل سرچ كنيد!

بعد مي گويد كه بايد لينك وبلاگم را هم عوض كند و بعد آدرس وبلاگم را مي گويد و من از اينكه آدرس را حفظ است خنده ام مي گيرد ولي نمي خندم و فقط مي گويم:لينك رو كه يكساله دارم بهتون ميگم عوض كنيد...

بعد ديگر نمي دانم چه مي گويد فقط كتاب «گريه روي شانه ي تخم مرغ» را مي دهم تا بالاي شعر خودش چيزي بنويسد كه به جايش عكس يك آدمك را مي كشد و بعد جلويش مي نويسد:من!

اين بار ديگر خنده ام نمي گيرد ولي مي خندم.همين جوري....

خارجي[شب/كوچه/ستاره هاي كبود]

فرياد مي زنم:

               به خاطر همه چيز ممنون!

 

اسم خیلی ها را نگفتم.از خیلی ها تشکر نکردم.می  دانم.خوب هم می دانم!همه را بگذارید به حساب نامهربانی های این روزهایم که هنوز برای خوبی هایتان بی تشکر است!...تو هم ببخش!ببین!من برای اعتراف مهربانی های تو یک نفر خیلی کوچکم!تو یکنفر...

شعر جدیدم را خیلی دوست دارم برای همین می گذارم برای پست بعد که همه یا لااقل همان چند نفر همیشگی حوصله ی نقدش را داشته باشند و طولانی بودن پست را بهانه نکنند و بی نقد بروند!شعرهای این پست برای دو_سه هفته قبل است.اولی را توی دفتر نقاشی مهیار(خواهرزاده ام)نوشتم(همین جوری)و دومی را هم وسط امتحان دیفرانسیل!برای همین نمی خواهم نقد شوند.فقط خواستم بخوانید.همین..

 

 

من خودم را دوباره گم کردم وسط جنگلی تک و تنها

وسط دختری که می ترسد از تمام تمام آدم ها

پچ پچ پیچکی که می پیچد پاره در پرده های گوشم باز

یک صدای عجیب تر دارد در می آید از آنور دنیا

سایه هایی سیاه سر می خورد روی این سنگریزه های خیس

ساحل از دور هی قدم می زد روی اعصاب اسکله سرما

چشم هایت هنوز یادم هست چشم هایت که چتر من را بست

توی سوراخ قایقم دیدم شورش اشک های ماهی را

جیغ/می زد به گریه هایم باز موج های لجوج مشتش را

دست و پا می زدم تو را اما غرق می شد میان من دریا

 

باید دنبال فلش ها می رفتم تا ثابت کنم هستم!قوی تر از همیشه هایم!

همه چیز باید دوباره شروع می شد.از شیطنت چشم هایت،از چشمک های ستاره ایت،از خرمالوهایی که زودتر از نامه های من می رسیدند و از پشت شرجی ترین شیشه های رشت...درست از همین جا که من دارم برای چندمین بار در تو و غزل های بدقلقم غلت می زنم!

ببین!من هنوز هم در چکنویس های وسط امتحان شعر می نویسم.این را هم ....امتحان کن!

 

روی تک صندلی تنهایم

ته یک راهرو که غمگین است

زل زدم به سوال سختی که

به جوابم عجیب بدبین است

 

زل زدم به خودم به تو وقتی

اخم هایت مراقبم بودند

فکرهای فراری ام حتی

به فراموشی تو محدودند

 

فکرهایی که می کشد من را

سمت یک مشت چیز محکم که

در سرم از همیشه می کوبد

مثل یک ذهن نامنظم که↓

 

پخش می شد میان من هربار

جزوه ها را نخوانده می بندم

حس خوبی / ندارمت اما

بی جهت هفته هاست می خندم

 

قلقلک تر مرا قدم می زد

کفش های کثیف ونوک تیزی

باز می ترسم از خودم انگار

می زند زیر گریه ام چیزی

 

زیر این صفر یخ زده دور از

این عددها که تا ابد منفی ست

با همین چشم های ِ ...می دیدم

هیچ کس واقعاً کنارم نیست

 

مثل زخمی عمیق/ می خوابم

توی این سردسیر افسرده

دست هایم هنوز می لرزند

توی جیبم پرنده ای مرده

 

که فقط دفن می کند من را

زیر این شیروانی شکاک

سنگ قبری که باز سر می خورد

توی قانون لیز اصطکاک

***

دارم از ...دور سقف می چرخم

در غزلگیجه های غمگینم

راهرو می رود که برگردد

از مسیری که من نمی بینم!

 

  

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 13:45 توسط : صدیقه حسینی
سه شنبه دوم بهمن 1386
دست تو حتی با خورشید آدمک برفی می سازه....

 

مشکل از وقتی شروع شد که من به چشم هایت اعتماد کردم و تو به شماره ی موبایلم که هر روز عوض تر می شد.حالا زنگ را که اشتباهی می زنی دلم هوای دویدن هایت را می کند.درست مثل کسی که به اندازه ی تمام کوچه ها از فرار کردن می ترسد،و به اندازه ی تمام خودش از تو ...

 

 

زل می زنم به تلویزیون باز بیخودی

امشب شبیه شخصیت فیلم ها شدی

یک فیلم خنده دار پر از صحنه های بد

«چشمان باز و بسته»ی کوبریک تا ابد↓

زل می زند به رفتن یک مرد تا خودش

تا چهره ای چروک میان تولدش

دور از تمام پنجره ها _ قیل و قال ها

وابسته می شود به «خودش» / بعد سال ها↓

سیگار های نصفه مرا ترک می کنند

دودی تر از همیشه مرا درک می کنند

من زنده ام هنوز ولی...توی موزه ها

که در سرم شکسته فقط کاسه_کوزه ها

دیگر نترس!حرف بزن!من مقصرم؟!

[دارم دو تا« دونده» به خاطر می آورم:]

که می دوند سمت صدایی بدون ربط

[هی گیر می دهند به من سیم های ضبط]

از اتصال ِ لخت تو هی پرت می شوم

روزی هزار بار به کِی؟!...پرت می شوم

اینجا کجاست؟!..._پرت ترین نقطه ی تنت

گیرنده های گیج به دنبال دیدنت

زل می زنم به تلویزیون باز بیخودی

امشب شبیه شخصیت ِ ...

                                                   _برق می رود!

 

تولدم تمام شد.برف هم!مثل تمام چیزهای خوبی که انتظارش را نداشتم.برف هم که نمی آمد بزرگ می شدم.بزرگتر از غده های توی سرم!این جنین هجده سال است جمجمه ام را می جود و من هر سال تمام حواسم را یکجا توی چشم هایش جمع می کنم تا ببیند چقدر خوش بختم!چقدر...؟!

می دانم که نبودم و به اندازه ی تمام کامنت هایم _تو فکر کن بیشتر _ شرمنده ام!حالا دیگر خیلی وقت است به هیچ وبلاگی سر نمی زنم جز همان چندتای همیشگی که...نمی دانم!هیچ چیز مسخره تر از این نیست که پنج ماه به کنکورت مانده باشد و تو هنوز بخواهی روزهایت را پر از شعر کنی و شعرهایت را پر از روز!!! اما با همه ی این ها دارم ادامه می دهم؛به خاطر یک مشت چیز بی همه چیزاما قشنگ!اما قشنگ!اما...و همین می ماند.

 

رفتنت را عجیب مجبورند جاده هایی که جا به جا شده اند

باز دنبال تو می آیم با کفش هایی که تا به تا شده اند

از عبورت دوباره جا ماندم ، مثل یک ساک دستی کوچک

زیپ های خراب ذهنم تا...تا ته از اضطراب وا شده اند *

یک نفر رخت های چرکش را در دلم /با گناه می شورد

توبه هایم چروک و تبدارند ،گریه هایم چه بی صدا شده اند

توی ته مانده های «باران» باز نفسم داشت «بند می آمد»

مثل کپسول های اکسیژن،ریه هایم پر از هوا شده اند

به خودت شوک بده مرا امشب باید از زندگی ت بر گردم

من که رگ های خونی ام از تو از تمام تنم جدا شده اند

***

منتظر مانده ام تو را این جا: ته یک ایستگاه خواب آلود↓

خمیازه می کشم

              در حافظه ی تحلیل رفته ات

              در چشم هایی که چشم از چشیدنت بر نداشت

من به تمام اتوبوس هایی که می آیند مشکوکم

روی بلیط های باطله اسم کوچکت را با حروف بزرگ می نویسم:

                                           من !به تمام اتوبوس هایی که می آیند مشکوکم

به تمام شنبه ها

                 که آمدنت را کش می آیند

و مثل یک آدامس جویده شده

       به صندلی خالی ات می چسبم

                                          خستگی ام را...

 

 

 

*نمی خواستم خراب بودن زیپ را یادآوری کنم اما گفتم شاید فکر کنید آن دو «تا...تا»برای پر کردن وزن آمده ست!

 

 

 

التماس دعا!

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 18:21 توسط : صدیقه حسینی
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386
دلم از خیلی روزا با کسی نیست.....

 

مهم نیست من شعرهایم را برای دل تو می گویم یا دل پسربچه ای که روزهایش را در توالت عمومی پارک شهر عاشق می شود،مهم نیست سپیدهایت چقدر تا چندمین غزل من فاصله دارند؛تو که دیگر می دانی این جنگل چقدر حیوان دارد!نمی دانی؟

این روزها کمرنگم!کمرنگتر از چای پدربزرگ که دکتر گفته چای پررنگ برای قلبش ضرر دارد،مثل تو برای قلب من...

اما هیچ کدام این ها مهم نیست.تا چند روز دیگر من دوباره به دنیا می آیم. و همه چیز 1368 غزل به عقب برمی گردد،آن وقت دوباره عاشقت خواهم شد؛و آخرین نامه ام را برایت پست خواهم کرد.هرچند:

 

«خرمالوها زودتر از نامه های من می رسند»

 

 

 

 

بغضت گرفته بود مرا توی دست هاش

می خواستم که گریه کنم تا...ولی نشد!

بدقولی قشنگ خدا خنده دار نیست؟

می­گفت می رسیم بهم ما...ولی نشد

***

خالی نشسته صندلی ات توی خواب­هام

از ترس دورِ خاطره خمیازه می کشم

دور از صدای سکته ی این ساعت حسود

توی گذشته یک نفس تازه می کشم

 

وقتی خبر می آورم از قلب خسته ات

وقتی فرار می کنم از این همه کلاغ

رنگم / پریده از سرت انگار بودنم

رد می شوی بدون من از گریه ی اتاق

 

از تختخواب کوچک من می روی ولی

در را ببند پشت سرت مثل بادها

که می خورد دوباره به من/ گاز می زنی

من را درسته قورت بده بچه اژدها!

 

تکرار محرمانه ی این جمله ها منم

که ناکجای قصه ی تلخم شنیدنی ست

تا خرخره به خاطر تو فحش خورده ام

از برج زهرمار تو دنیا پریدنی ست

 

سُر می خورم میان آسانسور که سالهاست

توی گلوی کوچک تو گیر کرده است

بالا بیاورم وسط روزهای خوب

که مثل اتفاق،مرا دیر کرده است

 

این پله ها به پای چپم پُک نمی زند

یکراست می روم سر سیگار خسته ام

که می کشد دوباره مرا سمت بوسه هات

مثل لبی که «باز» به روی تو «بسته ام»

 

می خوانمت شبیه خدایی که بی جهت

جر می­دهد تمام مرا توی جانماز

از سجده های جن زده ی این اجاق کور

از گریه های گور به گور دو تا گراز↓

 

در بچه ای که مرده شبیه فرشته ها

که سنگ قبر قلقلکی ش از خودش جداست

شک می کنم به شایعه های اذان!ببین!

قرآن نانجیب تو جیبی تر از خداست

 

حس می کنم وجود ندارم به هیچ وجه

اصلا به هیچ جای جهان بسته نیستم

زل می زنم به آلبوم خالی ام/ به تو↓

هی فکر می کنم که چرا خسته نیستم؟!

 

 

و حاتمه سیدزاده عزیز هم به روز است!

 

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 11:47 توسط : صدیقه حسینی
چهارشنبه سی ام آبان 1386
من باورم نمی شود اخبار هیچ وقت...

 

قیصر امین پور برای همیشه رفت و آینه های ناگهانش « آیه! آیه » تنهاتر شد. انگار همین دیروز بود که آقای رهنما  داشت برایم از مهربانی هایش می گفت، از بزرگی هایش از همه ی چیزهای خوبی که او داشت و ما و یا لااقل من نداشتم؛ و من چقدر آن روز با تمام نداشته هایم خلوت کردم. درست توی حیاط دلگیر مدرسه مان، روی همان نیمکت تنها!... آن روز فقط نیلوفر فهمید من چه حالی دارم ولی حالا حتی او هم حال مرا نمی فهمد، حالا که: حالم بد است بدتر از این روزهای بد....

می خواهم با این شعر به روز کنم. به خاطر بچه های خوب قزوین که یکی از روزهای تابستان میهمان این شعر بودند، به خاطر تمام روزهای قشنگی که در جمکران گذشت، به خاطر او که همه مان منتظرش هستیم!

 

 

کفش هایم به جمکران می رفت

ندبه هایم به اتفاقی که

از نبودت عجیب می ترسد

از در بسته ی اتاقی که

 

جمعه ها حبس/ می کُِشد من را

در جهانی که هفت قسمت بود

جمعه هایی که چشم هایش باز

عقربک های روی ساعت بود

 

با خودم حرف می زنم آقا

با خودم گریه می کنم هر شب

با خودم از همیشه می خوابم

تا به من بوسه می زند، عقرب

 

ردّ پاهای خیس و نامرئی ت

از کنارم دوباره رد می شد

چند سال است که نمی بینی

دختری را که داشت بد می شد

 

گم شدی از همیشه هایم باز

مثل تسبیح پاره ای در من

دانه دانه شبیه باران بود

چشمک هر ستاره ای در من

 

باید امشب فرار می کردیم

از همان دو دریچه مسدود

که به سمتت پریدم/ از کابوس

وسط چشم های خواب آلود

 

توی این مارپیچ بی دررو

به خودش می رسید و بر می گشت

باید امشب ببیندت باید

پشت ابری ترین هوا در رشت

 

 

اللهم عجل لولیک الفرج...

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 17:25 توسط : صدیقه حسینی
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386
روی ماه خداوند را ببوس...

 

 من باورم نمی شود اخبار هیچ وقت...................