تبليغاتX
ببخش اگر چند غزل معطل می شوی...

 

بعضی وقت ها به سرم می زند ادای آدم های خیلی خیلی سیاسی را در بیاورم.مدام اخبار را دنبال کنم،توی بحث ها شرکت کنم و حتی مثل بعضی ها از بعضی شخصیت های سیاسی بد بگویم و از بعضی های دیگر تعریف کنم اما خب...نمی توانم!وقتی روز انتخابات،به بهانه ی رأی دادن با مریم حقیقت،شراره رحمانپور،اکرم حیدری و نیلوفر اعتمادی می روم بیرون و زورکی هم که شده برایشان شعر می خوانم.وقتی دلم میخواهد توی برگه ی رأی گیری به جای اسم یکی از آن چهار نامزد انتخاباتی یک بیت شعر بنویسم خب معلوم است که من با هیچ چسبی به سیاست نمی چسبم هرچند که این روزها حتی اگر خودت هم نخواهی سیاست وحاشیه هایش می آیند و روحت را مومیایی می کنند و تو با خودت فکر می کنی ماجرا از کجا شروع شد؟از چشم های سیاه تو یا رأی های سفید من؟!......

روز مادر هم گذشت.درست مثل سایه آمد و از کنارمان رد شد و فقط تو یادت مانده بود وقتی بچه بودیم و خاله بازی می کردیم من مادرت می شد؛فقط تو به مادر ِ بازی های کودکانه ات گفتی:روزت مبارک!...و این جمله آن قدر برای من شیرین بود که دلم می خواست یک دل سیر گریه کنم.آخ!چقدر مادر ِ تو بودن خوب است.اصلا ً فکرش را هم نمی کردم تصور مادر بودن هم می تواند تا این اندازه شیرین باشد.این که حس کنی با تمام بیست سالگی ات مادر کسی جزء عروسک هایت هستی؛آن هم درست وسط قصه های دو نفره!راستی!یادت می آید؟من و تو هیچ وقت با هم دکتربازی نکردیم وگرنه تو حالا می فهمیدی من چقدر تب دارم!!!....                                                                                                                                                                                         

فکر کردم به این که بعد از مرگ

چه برایت به ارث بگذارم

شاید این چارپاره ها کافی ست

تا بفهمی که دوستت دارم....

 

و چارپاره ای که خیلی جدید نیست اما من به اندازه ی تمام روزهایی که با تو همکلاس بودم دوستش دارم!

 

مرگ مغزی خاطرات من

روی آسفالت های بی معنی

از تصادف عجیب می ترسم

بوی خون می دهد شبم،یعنی....

اتفاقی همیشه در راه است

 

دیر می شد دوباره مدرسه ام

وسط خواب های تاریک ِ....

فکر می کرد به تو و عشقت

نیمکت ِ آخر ِ کلاسی  که....

می جویدم ته مدادم را

 

روی تخته نوشت اسم مرا

با دوتا ضربدر که:ساکت باش!

باز تنبیه می شدم در جمع

توی تنهایی خودت ای کاش...

می شنیدی صدای قلبم را

 

زنگ تفریح بود و من بی تو

گوشه ی این حیاط کز کردم

توی لاک خودم فرو رفتم

از نگاه تو سر در آوردم

بغلم کن هنوز می ترسم

 

چشم های تو بازی ام دادند

گریه کردم به خاطر یک...[چی؟]

مشت می کرد دست من را باز

سنگ،کاغذ،[صدای تو]،قیچی

به خدا من بریده ام دیگر....

 

کولاژ:نمی دانم کی قرار است این نشریه ی بکر و متفاوت به دستم برسد اما بی صبرانه منتظر خواندنش هستم.و مطمئنم همان جوری ست که انتظارش را دارم.حتما ً وقتی خواندمش بیشتر در موردش می نویسم....                                                                                                                             

 

تشنج کلمات:کتاب «تشنج کلمات ِ» آقای صالح سجادی هم از کتاب های خوبی ست که این روزها در حال خواندنش هستم و دارم غزل به غزل یاد می گیرم.والبته خیلی زود این هدیه ی ارزشمند را به دست دوستان و شاعران گیلانی هم می رسانم....                                                                                            

جایزه ی ادبی ایران...این روشنای نزدیک: مجموعه ی شعر «آوازهایی که باد برد» با زحمات فراوان جناب «محسن سراجی» به چاپ رسید و اگر شعرهای خودم را از این کتاب فاکتور بگیرم می توانم بگویم مجموعه ای از بهترین هاست.اطلاعات بیشتر در مورد خرید و تهیه ی  این کتاب را می توانید در این جا بخوانید....                    

 

 

 کلیک کنید:

دومین شعر مشترک من و پدرام مجیدی

شعری از من در سایت ماندگار

 

+تاریخ سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 3:12 نویسنده صدیقه حسینی |

 

بگذار فكر كنم ماجرا از يك ايستگاه اتوبوس شروع شد.از بليت هاي دو نفره،از صندلي هايي كه زنانگي و مردانگي شان را با تنهايي من و تو قسمت كردند تا تو فاصله ي بي حوصله مان را ديد بزني و من كنار حرامزاده ترين پنجره ي اتوبوس زنانگي ام را گريه كنم.بگذار فكر كنم همه چيز به خوبي نوازش هاي توست وقتي برايم شعر مي خواني،وقتي عاشقانه تر از هميشه توي گوشم نفس مي كشي،وقتي آنقدر به چشم هايم زل مي زني كه من مي توانم نگاهت را از پشت عينك دودي هم حدس بزنم!

 

از سینه بند ِ خیس ابری قطره قطره...

باران شبیه اشک هایم زیر چتر ِ ...

خالی شدم از عصرهای پرسه در باد

تو رفته ای و مانده در این شهر عطر ِ...

تو رفتی و این نامه ها برگشت با بغض

از جمله های ناتمامت روی سطر ِ ...

چیزی نمانده واقعا ً از هم بپاشی

داری مرا از خاطراتت می تراشی

مثل مدادی نوک شکسته،خسته ام از

این عشق کاهی روی تنهایی ِ کاغذ

روی خطوطی که به خوابت وصل می شد

تنهایی ام تنها تر از یک نسل می شد

لب های من شب را تلفظ کرد از ترس

در بوسه ای غمگین تمرکز کرد/ از ترس↓

خیره شدم خوشبختی ام را پشت پرده

از شیشه ای که شب خودش را خیس کرده

مثل زمستان های بی تو سخت دلسرد

از چشم هایت یک نفر هیزم می آورد

کبریت ها با احتیاط آتش گرفتند

من بی خطرتر سوختم در انجمادت

در سکس دسته جمعی ِ تن های تنها

در تختخواب کوچک بی اعتمادت

در خودکشی قرص های ضد هر چیز

که اتفاق/افتاده باران را به یادت....

 

 

 پاره ی تنم:چهارپاره

پر زدم از جهان تو با غم

با دو بال ِ شکسته ی مجبور

گریه کردم میان دلتنگی ت

مثل بوسیدن کسی از دور

 

از تلاقی قصه ها می مُرد

یک نفر روی تخت غمگینم

این ترازو هم از نفس/ افتاد

وسط خواب های سنگینم

  

سر در آوردم از خودم با شک

گم شدم در جهان متروکی

سخت بیدار می شدم از خواب

با صدای دو ساعت کوکی

 

کوک خوردم به خاطراتی که

کینه می دوخت مخمل من را

خنده ی نخ نمای بدبختم

ریسه می رفت توی سوزن ها

 

وصله می خورد از تنم ناجور

به لباسی که ناتنی ام بود

لخت می شد خیال من از تخت

عشق تو طبّ سوزنی ام بود

 

سوزنم گیر کرده بود از ترس

روی یک حس وسوسه انگیز

می شمردی نفس نفس من را

مثل یک جوجه آخر پاییز

 

جیک جیک جنازه ای معصوم

توی حمام های هرجایی

رقص یک گربه زیر دوش ِ باز

جفت بازیّ چند دمپایی

 

شهر دنبال لنگه ات می گشت

تا به تا می دویدی از دست ِ...

مثل اجبار پر زدن از هیچ

وسط کوچه های بن بست ِ ...

 

آسمان توی بغض من جا ماند

هق هق ابرها حرامم شد

رگ گریه گرفت چشمم را

چتر خیس تو پشت بامم شد

 

چکه ی ترسناک تنهایی م

زیر یک شیروانی ِ شکاک

نعش یک عشق روی دوشی سرد

دفن موجود زنده ای در خاک

 

نخ به نخ توی زندگی می سوخت

گریه های گرسنه ی سیگار

دود می شد بدون تو "بودم"

پشت یک قرن آجر و دیوار...

 

 در چشم هایت به روز می شوم:

دو سپید از من در  اینجا

سه شعر از من در سایت هجوم

باز می آیی سراغم؟...یاسر قنبرلو

دو غزل از نیلوفر اعتمادی

چیزی شبیه راه رفتن روی سنگریزه ها....اکرم حیدری

 

 

+تاریخ جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 17:11 نویسنده صدیقه حسینی |

 

 

بگذار این پست وبلاگم را هم به نام تو تمام کنم به نام تو و تمام خاطراتی که هنوز هم دارند توی ذهنم خمیازه می کشند و معلوم نیست کی خوابشان می برد.خیلی خسته اند از خیلی چیزها!می دانی؟!من پشت خطی ترین خاطره ات بودم که در تمامی مسیرها جایم را اشغال کردند.آن هم سه سال قبل که صندلی ها هیچ چی سرشان نمی شد جز این که به پای تو و عشق دوست داشتنی ات بنشینند!!!

مثل یک نون ساکن از غصه وقف کردم تمام بودم را

آیه آیه به گریه افتادم زیر آوارهای دیواری...

 واشدم از سگرمه های عشق روی پیوستگی ابروهات

خیره ماندم به خنده ای اخمو وسط مجلس عزاداری

نرسیدی به سردی ِ دستم از گذشته عمود تابیدم

جدول پنج حرفی ام جر خورد توی بازی خواب و بیداری

از الف -دال-میم ِ تو می مرد دختری مثل یک (ر)ی تنها

من حروف مقطعت بودم توی این جزء های سی گاری!

 

هنوز هم بلد نیستم بگویم سلام اما خداحافظی را خوب بلدم!هنوز هم وقتی می پرسی چه خبر؟ نمی گویم:سلامتی!نه اینکه نخواهم نه!نمی توانم.دلم دارد شبیه دل حباب ها می ترکد.حتی نمی توانم گریه کنم.حالم شبیه حال ِ غواصی ست که ته دریاست و اکسیژنش دارد تمام می شود ولی دلش می خواهد ته مانده های اکسیژنش را به تو بدهد تا باز هم صدای نفس های کوچکت را بشنود.حتی زیر دریا که دارد توی سکوت دست و پا می زند....

 

پله ها پرت می شدند از من وسط گریه های ترسویم

بودنت را گره زدم با عشق به شب رو سیاه ِ گیسویم

دست من را بگیر محکم تر دارم از چشم هات...

                                                                          افتادم!

زخم هایم عمیق مو برداشت خم شدی «باز» روی «بازویم»

روی دستم بلند شد/قلبت ایستاد از تنفسی بی حس

سایه ات پشت/پلک شب افتاد رفتی از خاطرات اخمویم

اسم من توی "صیغه"ای مفرد محرم یک سه جلد باطل شد

رفتنت در گذشته ام "جاری"ست مثل آبی که رفته بر جویم

"می شکستم" شبیه بغضت که خون من را به "شیشه"ـ هاـمی کرد

جلوی چشم های آیینه عاشقانه دروغ می گویم:

بعد تو من چقدر خوشبختم!!!

 

 

بخوانید:

شعر مشترکی از من و پدرام مجیدی

چهارپاره ای از من در آدم برفی ها

دو شعر جدید از محدثه کوچولو برادرزاده ی دوست داشتنی ام 

 

+تاریخ دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 16:56 نویسنده صدیقه حسینی |

 

دوست داشتم تمام زمستان امسال را مثل آن پرسپولیسی های دو آتیشه زل بزنم به شعله های آبی بخاری و به این عصر یخبندان فکر کنم آن وقت شاید معنی دست های کوچکت را توی جیب های داغ کاپشنت می فهمیدم!شاید دیگر پشت سیم های بی ارتباط ِ تلفن از حس آمیزی نفس هایت،نفسم بند نمی آمد.و شاید انقدر دور نمی شدی که مجبور بشوم دوست داشتنت را حدس بزنم و بعد با پس زمینه ی سکوت روزی سه بار از خودم عکس بگیرم!

اما حالا دارم هفت سینم را با هق هق آدم برفی هایی می چینم که تمام زمستان را پشت سرم حرف زدند و بعد حوصله شان از صبوری ثانیه هایم سر رفت و به سرعت باد ساعت هایشان را هزار و سیصد و شصت و هشت دقیقه عقب کشیدند تا همه بفهمند من دو دقیقه زودتر عاشق شدم!!!

 

توی این سرزمین بی سایه پدرم سایه ای ست از بودن

نیمه ی ناشناس تاریکش خیره مانده به نیمه ای روشن

قرص اعصاب می خورد شب را مثل کابوس های تو با شک

با خودم فکر می کنم فقرست، فرق بین مُسکن و مَسکن

لمس این سکه های ساکت تر ته سردی ِ جیب هایم مُرد

زیر سقف نداشتن هایم آسمان گریه می کند در من

چشم می دوختم به رویایی که فقط دور می شد از دیدم

حس خوشبختی نخی بودم توی سوراخ گیج یک سوزن

مثل یک مشت میخ ریز و داغ زیر پای برهنه ی دنیا...

راه می رفت زندگی با درد روی تنهایی تو مخصوصا ً

زندگی مثل پیرمردی زشت توی زنبیل کهنه ای خوابید

کفش هایم به هیچ چسبید و همه ی شهر پر شد از رفتن...

 

خوشحالم به خاطر نرگس میرفیضی عزیز که دارد روز به روز بهتر و بهتر می شود.هم در داستان هم شعر و هم ترانه!خوشحالم برای عطیه محمدی که دلتنگی های همیشه اش بهانه ای شد برای اینکه شعر را شروع کند و با عشق ادامه اش بدهد!و باز هم خوشحالم به خاطر اکرم حیدری عزیزم که شعرهایش پشت تمام میکروفون های جهان فریاد می کشند که او چقدر با استعداد است و دارد برای بهتر شدن تلاش می کند!

اکرم حیدری: چیزی شبیه راه رفتن روی سنگ ریزه ها

عطیه محمدی: شعرهای یک شاعر غیر حرفه ای

نرگس میرفیضی: ش ع ر ش ک ل ا ت

 

راستش حیفم آمد از این سه نفر ننویسم برای همین هم پیشنهاد می کنم حتما ً حتما ً وبلاگ هایشان را بخوانید و برایشان بنویسید....

 

بگذار برایت از بن بست هایی بنویسم که بمب باران شد:

 

دایره می کشید دور خودش توی دنیای مارپیچی که...

نیش زد پله پله پایش را پرت شد به جهان ِ تاریک ِ...

توی خمیازه های خواب آلود می خزیدم به خلوت شب ها

عشق شش وجهی ام در این کابوس تاس می ریخت از مکعب ها

خانه ها را عقب عقب رفتم همزمان با شمارشی معکوس

سوختم مهره مهره بازی را وسط چند شنبه ای مأیوس

جوش آمد تمام زندگی ام داغ کردم میان یک کتری

از گذشته رسوب می کردم وسط این اتاق شش متری

پرده ها را کشیدم از سیگار پشت یک قرن شیشه ی دودی

فوت کردی تمام ِ عمرم را چرخ خوردم میان بیگودی

دایره توی دایره پیچید دور من با شعاع نامعلوم

پله پله سقوط می کردم از همین ارتفاع نامعلوم

باد موهای فرفری ام را باز می بُرد سمت باران ها

مثل موهای چتری ات می ریخت روی پیشانی ِ زمستان ها↓

«چین» نخوردم شبیه« دیواری» که تو را بند آمد از راهم

با تو تا مرگ یک نفس رقصید دامن گریه دار ِ کوتاهم....

 

بخوانید:

دو سپید از من در اینجا

شعر جدید محدثه کوچولو در عروسک سخنگو

 

 

 

+تاریخ جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 9:8 نویسنده صدیقه حسینی |

 

«حرف اول»

تو مثل روز اول دي ماه و

آغاز روز برفي ِ من بودي

رفتي شبيه خاطره ها اما

تو عشق ِ پنج حرفي من بودي!

  

«حرف دوم»

اس ام اس هاي خالي از هر چيز

فِيلد مي شد!شبيه هر روزم

توي خاموشي شب و گوشي ت

مثل سيم كارت عشق مي سوزم

 

«حرف سوم»

رشت امشب دوباره باريد از

چشم هايي كه كودك ِ عشق است

[من به باران "محل" نمي دادم]

اين صداي "خروسك" عشق است

 

«حرف چهارم»

مثل دردي به جانت افتادم

آسپرين بچه را جويدي باز

عشق را ذره ذره تب كردم

و تو يك ذره هم نديدي باز

  

«حرف پنجم»

اسم غمگين و كوچكت را كاش

روي قلب ستاره بنويسم

توي تنهايي ام فقط بايد

بعد تو "پنج پاره" بنويسم!

 

همه چيز از همين پنج حرف شروع شد.همين پنج حرف معمولي كه به هم وصل شد و بعد برايم حرف در

درآورد كه دوستش دارم و من هم مثل بقيه كم كم داشت باورم مي شد كه او،فقط و فقط و فقط او را

ميخواهم اما تا چشم باز كردم ديدم سر ِ«الف» را كلاه گذاشته اند و دارند به «ر»ي تنها مي خندند.تقصير

خودم بود.از اولش هم نبايد كتاب هاي گروه سني «پ» را مي خواندم.بايد فقط ورق مي زدم و مثل همه به

عكس هايش نگاه مي كردم و بعد مي گذاشتمش در بالاترين قفسه ي كتابخانه ام تا دست هيچ كس به آن

نرسد؛حتي خودم!

اين ها را تازه ديشب فهميدم.همين ديشب كه همه ي كتاب هايم خودكشي كردند!

 

خاموش شد درست شبيه چراغ ها

عادت به خواب داشت شبيه اتاق ها

افتاده بود باز به پاهاي زندگي

از چشم بندي ِ همه ي اتفاق ها

رد مي شوند خاطره هاي خفيف من

از عطسه هاي پشت ِ هم ِ‌كوچه باغ ها

گلبول هاي قرمز تو قرص آهن اند

كه مي كِشند قلب مرا زير داغ ها

در كوره هاي كودكي ات پخته مي شوم

با چشم هاي كورتر از اين اجاق ها

ديگر خبر ندارم از آن كوه پير كه

خوابيده توي غار «قار»شبيه كلاغ ها!

 

زندگي مرا از «پا» درمي آورد/بوي گند جوراب هايش/هر هشت ساعت/در نسخه هايم مي پيچد/حالت تهوع به شب دست مي دهد/حس ِ‌لامسه ام را از دست مي دهم/نسخه نسخه مي نويسي:/قرص هاي نصفه خاصيت حل شدن ندارند/اين روان نويس ها/آسايشگاهم را رواني مي كنند/دل مي كَنم/دوست داشتنت روي تخت بستري شود/بيمارستان نفس هايم را در سينه حبس مي كند/در سينه ي قبرستان مي خوابم!

 

از بي رمق دويدنمان در كنار هم

از مانعي بلند به من پرت مي شدي

هي حبس/مي كشم نفست را به سينه ام

مثل اسير كردن ِ يك افسر ِ خودي!

 

قطع نخاع مي شوي ام پشت خاكريز

تنهاتر از...تمام تنم لمس مي شود

اين جنگ ِ تن به تن كه مرا مي تند به تو

در سايه هاي مثنوي ات شمس مي شود

 

خورشيدهاي كوچك من خيره مي شوند

به سردخانه اي وسط دست خوني ات

افتاده است نعش جهان روي دوش تو

زخمي شده ست خاطره هاي عفوني ات

 

از روي مين به داغي بغضت گذشته ام

اين سينه خيز با تو به پايان رسيده است

هي منفجر شدم وسط بمب ها ببين!

اين زندگي دختركي جنگ ديده است

 

بايد تمام شهر به يادم بياورند

اين كوچه هاي گم شده ي بي سواد را

شب در هواي رفتن تو گريه كرده تا

با اشك شستشو بدهد ذهن باد را

 

زل مي زنم به عقربه ي كوچك زمان

كه دور مي زند همه ي زندگي م را

يك دست ناشناس تر از عكس هاي تو

هل مي دهد دوباره مرا سمت هيچ جا

 

چسبيده ام به خاطره هايي كه هيچ وقت

زنده نمي شوند برايم بهار من!

بايد قبول كرد عزيزم كه سال هاست

بي حركت است صندلي چرخدار ِ من...

 

ب خ و ا ن ي د

داستان جديد من در تاريكخانه

سه شعر از حميده محمدرضاپور در ريل شيشه اي

 

 

 

+تاریخ شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 16:58 نویسنده صدیقه حسینی |