|
|
|
|
خاصیت دانشجوی دیماهی بودن این است که مجبوری خیلی زودتر از این که به دنیا بیایی این مراسم غمگین جشن تولد هر ساله را برای خودت اجرا کنی!چون می دانی دیماه،وقت امتحانات دانشگاه است و تو انقدر سرگرم درس های نخوانده ات می شوی که دیگر یادت می رود باید به دنیا بیایی! حالا گوشه ی این اتاق انفرادی نشسته ام و دارم برای جشن تولد دونفره ی انفرادی ام!!!می نویسم!بیست و دوسالگی ام هم دارد تمام می شود و من انقدر خودآزارم که باز هم خودم را مجبور می کنم به تمام چیزهایی که در این بیست و دو سال به دست نیاورده،از دست داده ام،فکر کنم!به خاطره های خوش نداشته ام،به اتفاق های خوبی که نیفتاده،به موهای سفیدم که حالا شمردنشان جز سرگرمی هایم شده،و به این دویدن ها و نرسیدن های ادامه دار!شعری که سال گذشته برای تولدم نوشته ام را با این یکی که امسال نوشته ام مقایسه می کنم.چقدر غمگین تر شده ام!چقدر این "صدیقه بازی ها" از دورن متلاشی ام کرده!نگاه کن!این منم!زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد....و چقدر همه چیز برای به دنیا آمدنم رو به راه است،نیست؟! كاش تولد من هم مي ماند براي بعد ، به كجاي دنيا بر مي خورد؟
»»خطاب به دخترم:تداعی! شاید هنوز وقتش نرسیده!چشم هایت را ببند!یک بار که همه چیز رو به راه بود دستت را می گیرم می برم جای همه ی قدم زدن ها را نشانت می دهم.جای تمام خنده هایی که در آینه ها چال افتاد،جای تمام رنگ پریدگی هایم،نشانت می دهم این قرص های کم خون چقدر کار دستم داده اند،نشانت می دهم شب هایی را که هر چه سِرُم ها بالای سَرم گریه می کردند صبح نمی شد!باید من را ببینی در برگه های مچاله ی آزمایش،در تشخیص نادرست سایه ها،در تولد به تأخیر افتاده ات!باید من را ببینی در انتظار های کشدار، در بوسه های پس فرستاده،در عکس هایی که من را شبیه مادرها غم انگیز می کرد؛صبر داشته باش تداعی جان!همه چیز را نشانت می دهم تا معصومیت چشم هایت میان ما قضاوت کند.... و شعری که ناگهانی تر از شروع های شاعرانه ی ماست!تقدیم به تولد غمگینم!تقدیم به 13 دی و دختری که دارد در دمای 22 درجه زیر صفر متولد می شود!!! تو رفته ای و من که به این جاده خیره ام
شعر مشترکم با خونسردی های شاعرانه ی "سجاد ناصری" در این جا
چشمک ستاره ها رو می شمردیم،یادته؟ یادت هست؟چقدر پشت این میزهای دو نفره زندگی را با چای کیسه ای بالا-پایین کردیم تا تمام رنگ هایش را پس بدهد؟!هنوز معتقدم زمان همه چیز را عوض می کند مثلاْ این محل قرار همیشگی را،مثلا ً این بار که برگردی زنی ناشناس را به جای من ملاقات خواهی کرد؛که عادت دارد همه چیز را داغ سر بکشد،حتی تو را! نگاه کن!من نتیجه ی یک تشخیص نادرستم!نتیجه ی بهانه های سر شب پدر و گریه های آخر شب مادرم!و نسخه هایم هر شب رأس ساعت معینی من را به صرف قرص های جویدنی دعوت خواهند کرد.دور از دسترس اطفال!دور از دسترس همه!تحمل کن!تمام حرف هایم همین هایی نیست که می شنوی،من از "دوستت دارم"هایی که در دهانم خیس می خورند عاشقانه ترم!!!
هنوز از طرز رفتنت شوکه م
«اگر می خواهید والدینتان را برنجانید و جراتش را هم ندارید که ه م ج ن س باز شوید سراغ هنر بروید.» این مدت خیلی پرکار بودم.از شعرها و ترانه ها و داستان هایی که نوشتم و نوشتم و نوشتم که بگذریم،چند تایی هم کار مشترک انجام دادم که تقریبا ً از همه شان راضی بودم.نوشتن شعر مشترک برای من خیلی فراتر از یک تفنن و سرگرمی ست.من با این مشترک نویسی ها یاد می گیرم و حس شعری و انرژی ام برای نوشتن چند برابر می شود و فکر می کنم نقد شدن این کارها هم خیلی مفید و کمک کننده باشد،برای شروع لینک دو نمونه از این کارهای مشترک را می گذارم و منتظر نقدهایتان هستم!
ترانه ی مشترک من و ترانه سرای خوب ومتاسفانه تا قسمتی منزوی «احسان رعیت» ترانه ی مشترکم با دوست خوب شاعرم «مهسا زهیری» عزیز
هیچ کس تا به حال دو مرتبه در عمرش عاشق نشده، عشق دوم ، عشق سوم ، اینها بی معنی است . فقط رفت و آمد است . افت و خیز است . معاشرت می کنند و اسمش را می گذارند عشق! رومن گاری/خداحافظ گری کوپر نکته:می دانم این شعر در دو وزن مختلف نوشته شده اما به دلایلی نمی توانم و اصلا ً نمی خواهم شعر را تغییر بدهم و فدای وزن کنم!با این حساب ممنون می شوم در نقدهایتان به نکات تازه تری اشاره کنید!
می ترسم از هی ارتباط بی سرانجام و از چه غذایی دوست داری؟تا... چه رنگی؟! تیتر نوشته های من در آلزایمر: که روزهای بدم رفته!بدتر آمده است... گلابی ها گفتند:خداحافظ گلابی....
هر وقت کسی را می بینم «شل سیلور استاین»
خیلی وقت بود دلم می خواست دغدغه هایم را در جایی دورتر از غزلگیجه بنویسم اما راستش را بخواهید وقت و انرژی مدیریت یک وبلاگ تازه را نداشتم،تا این که پیشنهاد شد با وبلاگ گروهی "جوهرسرخ" همکاری کنم و من هم که منتظر چنین فرصتی بودم مشتاقانه پذیرفتم و حالا مدتی ست که در این وبلاگ و در صفحه ی آلزایمر می نویسم.در لینک های زیر می توانید آلزایمر-نوشته های من را بخوانید!
این وبلاگ هر چهارشنبه با نوشته های من به روز خواهد شد!
تهران بودم و مثل همیشه فرصتم محدود بود اما به لطف یکی از دوستان شاعرم یک جمع کوچک شاعرانه و به یادماندنی ترتیب دادیم که مثل همیشه برایم لذت بخش و خاطره انگیز بود.این ها را گفتم که بگویم این چارپاره سوغات حس خوب من از شاعرانه های این سفر است//منتظر نقدهایتان هستم.... بترس از مردهایی که میدانند کی باید برایت قصه «ماهی سیاه کوچولو»ی صمد را بخوانند و کی «یه شب مهتاب» شاملو را.
سنگینی نگاه تو روی گذشته ام از حس کنجکاوی یک عینک کثیف شک کن به ارتباط من و بوسه های او شک کن!فقط به خاطر یک مدرک کثیف
شک می کنی به حافظه ای که نداشتی تا باز هم دچار فراموشی ات شوم اصلا ً بعید نیست که هی محو و محوتر یک اسم ناشناس ته ِ گوشی ات شوم
ورمی روم به عشق،به یک مشت خاطره ورمی روی تو با خودت و جای خالی ام به عکس های پُست شده خیره می شوی شک می کنی به زندگی لاابالی ام
می خواستم که هیچ به رویم نیاورم تا زندگی کنار تو سرگرمی ام شود کم حرف و کم غذا شده ام بعد تو ولی چیزی نباید از تو و این خانه کم شود
خوابیده ای و/تخت!همآغوش گریه هام من قطره قطره زیر سِرُم آب می روم من هیچ وقت عین خیالت نبوده ام با فکر های خسته ترم،خواب می روم!
تیر/باران با یک سپید به روز شد/منتظرم! چارپاره ای منتشر نشده از من در سایت ادبی طغیان
»»برای متولد ماه مهر(بیست و پنج مهر) سه سال گذشت.از اولین باری که همدیگه رو توی صف کارت سلامت دانشگاه دیدیم و به هم لبخند زدیم.بعد هم سرویس دانشگاه و رد و بدل شدن یه شماره تلفن توی اون همه شلوغی!یادته؟اولین شعری که برات خوندم این بود:برگ یک اتفاق نارنجی ست.....اون موقع ها فکر میکردم شعرهامو نمیفهمی ولی فقط تو میفهمیدی بیشتر از هر کس دیگه ای!کم کم خودت هم شروع کردی به نوشتن/شعرهات پر از ایده های بکر و تصویرهای خلاقانه بود.هنوزم هست.وبلاگتو راه انداختی و هربار تازه تر از قبل به روز شدی....یادته؟حرف زدن ها روی نیمکتای حیاط دانشگاه،نقد اتل متل و خندیدن ها،روزایی که تو سایت دانشگاه برای هم کامنت میذاشتیم و به وبلاگ ها سر میزدیم،ساندویچ خوردن هامون توی بوفه ی دانشکده و شعار: ما اهل بوفه نیستیم....روزی که توی انجمن دانشگاه عضو شدیم روزی که اسممون برای اردوی مشهد دراومد،قهر و آشتی ها،شب شعرها،همه و همه و همه گذشت.یادش بخیر!فقط من و تو قدر این خاطرات رو می دونیم.مرسی که به دنیا اومدی دختر!شعر تولدت شبیه روزهای غمگین خودم شده،شبیه روزهای افسرده مون که از ته دل می خندیدیم و میگفتیم نمی دونم چرا هر وقت از چیزی ناراحتم انقدر بیخودی شادم....حالا هم من دارم میخندم.بیش از حد خوشحالم!تو میدونی چرا؟زده به سرم....تولدت مبارک اکرم عزیزم!هرچند این شعر شبیه شعر جشن تولد نیست اما....
هی غرورم مثل بغض بچه ها پیش چشم هر کس و ناکس شکست تو به دنیا آمدیّ و در دلم دختری با چادر مشکی نشست
تو به دنیا آمدی از گریه هام هی شدی هم صحبت تنهایی ام دست هایت گرچه از دستم جداست می رساند دردها ما را به هم!
گرچه دلتنگی!....شبیه ابرها هیچ از باران ِ پاییزی نپرس بی صدا دنیا بیاور درد را بعد از آن از هیچ کس چیزی نپرس!
زندگی ات در شلوغی ها گذشت باید امشب با خودت خلوت کنی باید امشب با نقابی ناشناس سایه ها را تن به تن قسمت کنی
من به هر چه از تو باشد راضی ام نیمه ی تنهاترت سهم من است قد کشیدی رو به روی آینه که به تو می گفت: وقت رفتن است
از شکایت ها دلت پر می شود گرچه عمری دست خالی مانده ای می رود جشن تولد ها ولی تو فقط از روی عادت زنده ای...
|
|